#زیر_نور_ماه
#زیر_نور_ماه
پارت19
بعد از چند ثانیه حال جونگکوک بهتر شد اتوبوس رسید..
اونا سوار شدن جونگکوک سوار اتوبوس گرگینه ها شد و تهیونگ سوار اتوبوس خون اشام ها...
بعد از چند ساعت اونا به محل اردو رسیدن...
یه جنگل پر از درخت هوای خنک و گل های بسیار زیبا..
هرکی اتاق های مشترک چهار نفریش رو پیدا میکرد...ولی مثل همیشع اتاق جونگکوک و تهیونگ جدا از بقیع بود...
تهیونگ بعد از این که لباش هاش رو عوض کرد رفت دنبال جونگکوک..
تهیونگ بدون در زدن درو باز کرد و در همون حین جونگکوک در حال عوض کردن لباس هاش بود!
تهیونگ با دیدن بدن جونگکوک اغوا شد!
جونگکوک با دیدن تهیونگ حسابی تعجب کرده بود!!!!
تهیونگ با حالت هات رفت جلوی جونگکوک و گفت : جناب جئون...خیلی خوشحالم که من اون شب اومدم اونجا..
جونگکوک گفت : جناب کیم...منم خیلی خوشحالم که شما اومدی ..
تهیونگ سر جونگکوک رو گرفت و به سر خودش نزدیک کرد...
تهیونگ نگاهی به ل//ب های جونگکوک انداخت و بعد ل//ب هاش رو روی ل//ب های جونگکوک گذاشت ..
اونا همو با ولع می//بو//سیدن..
جونگکوک داشت لبا///س های تهیونگ رو در می اورد که یهو صدای در اومد..(از زبان نویسنده: ای برینم توی این زندگی😂)
جونگکوک با کلافگی و اعصبانیت گفت : کیه؟
کسی که پشت در بود گفت : سرورم سوجون هستم مدیر بهم گفتن تا بهتون اطلاع بدم پادشاه جئون اومدن اینجا..
جونگکوک با تعجب پرسید: پدرم؟!
جواب داد : بله سرورم..لطفا برید به سمت اتاق کار مدیر ..
جونگکوک گفت : چرا پدرم باید بیاد به اردوی من ؟؟؟؟
تهیونگ گفت : شاید اتفاقی افتاده !
جونگکوک گفت : شاید...
جونگکوک سریع لباس هاش رو پوشید و با تهیونگ رفتن به سمت اتاق کار مدیر..
پارت19
بعد از چند ثانیه حال جونگکوک بهتر شد اتوبوس رسید..
اونا سوار شدن جونگکوک سوار اتوبوس گرگینه ها شد و تهیونگ سوار اتوبوس خون اشام ها...
بعد از چند ساعت اونا به محل اردو رسیدن...
یه جنگل پر از درخت هوای خنک و گل های بسیار زیبا..
هرکی اتاق های مشترک چهار نفریش رو پیدا میکرد...ولی مثل همیشع اتاق جونگکوک و تهیونگ جدا از بقیع بود...
تهیونگ بعد از این که لباش هاش رو عوض کرد رفت دنبال جونگکوک..
تهیونگ بدون در زدن درو باز کرد و در همون حین جونگکوک در حال عوض کردن لباس هاش بود!
تهیونگ با دیدن بدن جونگکوک اغوا شد!
جونگکوک با دیدن تهیونگ حسابی تعجب کرده بود!!!!
تهیونگ با حالت هات رفت جلوی جونگکوک و گفت : جناب جئون...خیلی خوشحالم که من اون شب اومدم اونجا..
جونگکوک گفت : جناب کیم...منم خیلی خوشحالم که شما اومدی ..
تهیونگ سر جونگکوک رو گرفت و به سر خودش نزدیک کرد...
تهیونگ نگاهی به ل//ب های جونگکوک انداخت و بعد ل//ب هاش رو روی ل//ب های جونگکوک گذاشت ..
اونا همو با ولع می//بو//سیدن..
جونگکوک داشت لبا///س های تهیونگ رو در می اورد که یهو صدای در اومد..(از زبان نویسنده: ای برینم توی این زندگی😂)
جونگکوک با کلافگی و اعصبانیت گفت : کیه؟
کسی که پشت در بود گفت : سرورم سوجون هستم مدیر بهم گفتن تا بهتون اطلاع بدم پادشاه جئون اومدن اینجا..
جونگکوک با تعجب پرسید: پدرم؟!
جواب داد : بله سرورم..لطفا برید به سمت اتاق کار مدیر ..
جونگکوک گفت : چرا پدرم باید بیاد به اردوی من ؟؟؟؟
تهیونگ گفت : شاید اتفاقی افتاده !
جونگکوک گفت : شاید...
جونگکوک سریع لباس هاش رو پوشید و با تهیونگ رفتن به سمت اتاق کار مدیر..
- ۳۰۱
- ۱۱ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط