حس ناشناش
حس ناشناش🎀
پارت:۱۷🍡🍧
بکی بطری و چرخوند و افتاد به
دامیان و انیا
دامیان و انیا به هم نگاه کردن و 🍅🍅🍅🍅🍅🍅🍅🍅🍅🍅🍅🍅🍅🍅شدن به رو به بکی کردن و گفتن
انیا و دامیان:ما هنوز به سن قانونی نرسیدیم بکی پس بزارش برای بعدا
دامیان:بعدشم من به هیچ عنوان این دختره ی کله صورتی و نمیبوسم و دوما این بازی هنوز برامون زوده نفهم خل و چل
انیا:اولا من دختره ی کله صورتی نیستم من انیام(بعد خیلی جدی و سرد و بی رحم به دامیان نگاه میکنه)دوما حق با دامیان جو........یعنی ببخشید حق با کله سبزه سوما من مطمعا تو این بطری و تنظیم کردی تا همش به من و کله سبز بیفته
بکی:نه من تنظیمش نکردم خوش شانسی شما دوتا مرغ عشقه خوشگلا(بعد یه لبخند شیطنت امیز میزنه)بعدشم دامیان گفت الان برامون زوده بزارش برای بعدا به کلمه ی بعدا توجه کن یعنی شاید بعدا این کار و کردیم(بعد دوباره لبخند شیطنت امیز میزنه)
انیا و دامیان نداشتیم که گوجه داشتیم با رب اضافه
از زبان انیا
حرف آخر بکی باعث شد بدنم شروع به لرزش کنه و قلبم تند تند تند بزنه
صدای قلبش:تاپ تاپ تاپ تاپ تاپ تاپ تاپ تاپ تاپ تاپ تاپ تاپ تاپ تاپ تاپ 💓💓💓💓💓💓💓(استیکر قلب و پیدا نکردم😅)
داشتم می لرزیدم و به اندازه ی یه گجه سرخ شده بودم به دامیان نگاه کردم اونم سرخ شده بود ولی خب بیشتر از همه ی اینا این برام عجیبه که چرا سرخ شدم و چرا قلبم تازه سریع میزنه
(عاشق شدی عزیزم عاشق☺)
از زبان دامیان
بخاطر حرف بکی هم عصبانی شدم هم سرخ شدم و قلبم تند تند میزد واقعا نمیدونستم چرا ولی یه حسی بهم میگفت شاید اگه اون کار و کنم آروم میشم
(خب فکر نکن🤣)
از زبان انیا
زربان قلبم خیلی زیاد بود کم مونده بیهوش بشم حالم خیلی بد شده بود و همینطوری زل زده بودم به زمین و نمیدونم چی شد که چشمام پر از اشک شد و قطره قطره داشت ازش اشک می ریخت وقتی دستم و گذاشتم جلو صورتم همه توجه شون سمت من جمع شد و بکی بهم گفت
بکی:انیا چی شد چرا داری گریه میکنی؟!!من ناراحتت کردم اره؟معذرت میخوام نباید این بازی و میکردیم لطفا دیگه گریه نکن
از زبان بکی
داشتم همینطوری تو ذهنم نقشه می کشیدم که یهویی یه صدای ریز شنیدم فکر کردم صدای گریه است و نقشه کشیدن و بیخیال شدم و به اینا نگاه کردم و دیدم داره گریه میکنه واقعا تعجب کردم و بهش گفتم(دیگه خودتون میدونید)با حرفم انگار بیشتر عصبانی شد وقتی سرش و آورد بالا اشک کل چشمش و گرفته بود ولی یه چیزی من و خیلی ترسوند اونم چشماش بود چشماش هم رنگ خون شده بود (بله چشمای انیا مثله بود شده بود اما ترسناک تر از یور)
بعد از اون نگاه ترسناک به من بیهوش شد و افتاد داشت نیفتاد زمین که یهو
از زبان دامیان
همینطوری عصبانی به زمین نگاه میکردم که یهو یه حسی بهم گفت اینا داره میفته داشت میفتاد زمین که گرفتمش وقتی گرفتمش چشماش هنوز باز بود دیدم چشماش از اون سبز براق و قشنگ شده قرمز خونی خیلی تعجب کردم همینطوری داشتم بهش نگاه میکردم که یهو دستش و آورد سمت صورتم و...........
الان پارت بعد و مینویسم😘😘
از نظر خودم قراره جالب بشه🤗
پارت:۱۷🍡🍧
بکی بطری و چرخوند و افتاد به
دامیان و انیا
دامیان و انیا به هم نگاه کردن و 🍅🍅🍅🍅🍅🍅🍅🍅🍅🍅🍅🍅🍅🍅شدن به رو به بکی کردن و گفتن
انیا و دامیان:ما هنوز به سن قانونی نرسیدیم بکی پس بزارش برای بعدا
دامیان:بعدشم من به هیچ عنوان این دختره ی کله صورتی و نمیبوسم و دوما این بازی هنوز برامون زوده نفهم خل و چل
انیا:اولا من دختره ی کله صورتی نیستم من انیام(بعد خیلی جدی و سرد و بی رحم به دامیان نگاه میکنه)دوما حق با دامیان جو........یعنی ببخشید حق با کله سبزه سوما من مطمعا تو این بطری و تنظیم کردی تا همش به من و کله سبز بیفته
بکی:نه من تنظیمش نکردم خوش شانسی شما دوتا مرغ عشقه خوشگلا(بعد یه لبخند شیطنت امیز میزنه)بعدشم دامیان گفت الان برامون زوده بزارش برای بعدا به کلمه ی بعدا توجه کن یعنی شاید بعدا این کار و کردیم(بعد دوباره لبخند شیطنت امیز میزنه)
انیا و دامیان نداشتیم که گوجه داشتیم با رب اضافه
از زبان انیا
حرف آخر بکی باعث شد بدنم شروع به لرزش کنه و قلبم تند تند تند بزنه
صدای قلبش:تاپ تاپ تاپ تاپ تاپ تاپ تاپ تاپ تاپ تاپ تاپ تاپ تاپ تاپ تاپ 💓💓💓💓💓💓💓(استیکر قلب و پیدا نکردم😅)
داشتم می لرزیدم و به اندازه ی یه گجه سرخ شده بودم به دامیان نگاه کردم اونم سرخ شده بود ولی خب بیشتر از همه ی اینا این برام عجیبه که چرا سرخ شدم و چرا قلبم تازه سریع میزنه
(عاشق شدی عزیزم عاشق☺)
از زبان دامیان
بخاطر حرف بکی هم عصبانی شدم هم سرخ شدم و قلبم تند تند میزد واقعا نمیدونستم چرا ولی یه حسی بهم میگفت شاید اگه اون کار و کنم آروم میشم
(خب فکر نکن🤣)
از زبان انیا
زربان قلبم خیلی زیاد بود کم مونده بیهوش بشم حالم خیلی بد شده بود و همینطوری زل زده بودم به زمین و نمیدونم چی شد که چشمام پر از اشک شد و قطره قطره داشت ازش اشک می ریخت وقتی دستم و گذاشتم جلو صورتم همه توجه شون سمت من جمع شد و بکی بهم گفت
بکی:انیا چی شد چرا داری گریه میکنی؟!!من ناراحتت کردم اره؟معذرت میخوام نباید این بازی و میکردیم لطفا دیگه گریه نکن
از زبان بکی
داشتم همینطوری تو ذهنم نقشه می کشیدم که یهویی یه صدای ریز شنیدم فکر کردم صدای گریه است و نقشه کشیدن و بیخیال شدم و به اینا نگاه کردم و دیدم داره گریه میکنه واقعا تعجب کردم و بهش گفتم(دیگه خودتون میدونید)با حرفم انگار بیشتر عصبانی شد وقتی سرش و آورد بالا اشک کل چشمش و گرفته بود ولی یه چیزی من و خیلی ترسوند اونم چشماش بود چشماش هم رنگ خون شده بود (بله چشمای انیا مثله بود شده بود اما ترسناک تر از یور)
بعد از اون نگاه ترسناک به من بیهوش شد و افتاد داشت نیفتاد زمین که یهو
از زبان دامیان
همینطوری عصبانی به زمین نگاه میکردم که یهو یه حسی بهم گفت اینا داره میفته داشت میفتاد زمین که گرفتمش وقتی گرفتمش چشماش هنوز باز بود دیدم چشماش از اون سبز براق و قشنگ شده قرمز خونی خیلی تعجب کردم همینطوری داشتم بهش نگاه میکردم که یهو دستش و آورد سمت صورتم و...........
الان پارت بعد و مینویسم😘😘
از نظر خودم قراره جالب بشه🤗
- ۱.۱k
- ۳۱ فروردین ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط