حس ناشناس
حس ناشناس🎀
پارت:۱۹🍡🍧
دامیان تو ذهنش:خب راستش چند وقتیه میخوام بهت یه چیزی بگم ولی خب غرورم نمیزاره اما الان میخوام از غرورم بگزرم و بهت بگم که خب من از کلاس اول وقتی دیدمت بهت علاقه مند شدم و میخوام بگم دوست دارم رز صورتی توام من و دوست داری؟یا یه طرفس؟
انیا:نه یه طرفه نیست به هیچ عنوان منم دوست دارم دامیان اما از گفتنش می ترسیدم چون من فکر میکردم تو از من متنفری بخاطر همین ازت فاصله گرفتم و بهت نگفتم تا امروز که بهت نزدیک شدم و اعتراف کردم
نکته:از من دوست دارم با بغض گفت و از می ترسیدم با گریه
دامیان:نه نه نه نه لطفا گریه نکن لطفا خواهش میکنم گریه نکن
انیا اشکاش و پاک میکنه و میگه:ببخشید گریه کردم اخه زدن این حرفا برام خیلی سخت بود
بعد به دامیان نزدیک میشه و صورتش و میگیره و هم و میبوسن
(مبارکه چه عجب😢💗)
اون دوتا مشنگ حدود ۲۰ دقیقه داشتن از لحظه ی لذت میبردن و پس از سالها از هم جدا شدن (من تا شما رو جرواجر نکنم دست بردار نیستم)
انیا همینطوری با گونه های سرخ به دامیان نگاه میکرد اصلا فکرش و نمیکرد چنین اتفاقی بیفته
انیا تو ذهنش:فکر نمی کردم از این کار لذت ببرم
(بچه مثبت ما رو نگاه کن)
(مامان انیا:دخترم رفته اردو درس بخونه دختر:اینجا از ل........گرفتن لذت میبره خاک تو سرت بچه)
دامیان:چی تو ذهنت بلقور میکنی
انیا:هی...هیچی
دامیان:مطمئنی؟
انیا:ا.اره
دامیان:اگه راستش و نگی لبت و کبود میکنم زود باش
(هعیییییی هعییییییی چی میگی ببین دزموند نزار دهن من باز بشه😡😡😡🤬🤬🤣🤣)
انیا:اگه جرعت داری این کار و بکن
دامیان اومد دوباره انیا رو ببوسه تا لبش و کبود کنه که انیا گفت:دلت واسه مشت خوردن تنگ شده
دامیان:باشه بابا ببخشید
میخوان بدم که یهو انیا میخواد را بره بعد یه قدم بر می داره زخمش درد میگیره و نمیتونه تکون بخوره بعد چشماش پره اشک میشه دامیان که متوجه ی این موضوع میشه انیا رو دوباره پرنسسی بغل میکنه و میبره
انیا:نیاز نیست بغلم کنی همش چند تا قدم بر میداشتم به دردش عادت میکردم
دامیان:نمیخواد به دردش عادت کنی هروقت خوب شد خودت راه برو
انیا:ولی...
دامیان نزاشت انیا حرفش و تموم کنه:ولی بی ولی
انیا:داری لوسم میکنی
بعد به دامیان با اخم نگاه میکنه
دامیان: اون دهن و ببند من نمیزارمت زمین بازم آشنا در میاد
انیا:باشه ایشششش،چرا وایسادی
دامیان:الان به من گفتی ایش
بعد به انیا با یه چهره ی سرد و بی رحم نگاه میکنه
انیا:برو به عمت اینجوری نگاه کن،اره به تو گفتم الانم قهرم با من صحبت نکن
(انیا ناز نکن در و رو کسی باز نکن🤣🤣)
دامیان:چی قهری!!!باشه معذرت میخوام نباید اون طوری بهت نگاه میکردم
انیا:بخشیدم باشه ایش
دامیان:عع
انیا:دیگه همین که هست،باید از دلم کامل دربیاری اینا فایده نداره
دامیان:هروقت برگشتیم باشه
انیا:پس تا اون موقع من قهرم
دامیان:ای خدا تازه شروع کردیم نزار تموم شه
انیا:چی و تازه شروع کردیم؟
دامیان:رابطه رو
انیا:او راست میگی ولی من اهمیت نمیدم حالا بریم
و رفتن و رسیدن به چادر و بعد رفتن تو
خوشگلام شارژ گوشیم کمه هروقت شارژ شد پارت میدم😘😘😘
پارت:۱۹🍡🍧
دامیان تو ذهنش:خب راستش چند وقتیه میخوام بهت یه چیزی بگم ولی خب غرورم نمیزاره اما الان میخوام از غرورم بگزرم و بهت بگم که خب من از کلاس اول وقتی دیدمت بهت علاقه مند شدم و میخوام بگم دوست دارم رز صورتی توام من و دوست داری؟یا یه طرفس؟
انیا:نه یه طرفه نیست به هیچ عنوان منم دوست دارم دامیان اما از گفتنش می ترسیدم چون من فکر میکردم تو از من متنفری بخاطر همین ازت فاصله گرفتم و بهت نگفتم تا امروز که بهت نزدیک شدم و اعتراف کردم
نکته:از من دوست دارم با بغض گفت و از می ترسیدم با گریه
دامیان:نه نه نه نه لطفا گریه نکن لطفا خواهش میکنم گریه نکن
انیا اشکاش و پاک میکنه و میگه:ببخشید گریه کردم اخه زدن این حرفا برام خیلی سخت بود
بعد به دامیان نزدیک میشه و صورتش و میگیره و هم و میبوسن
(مبارکه چه عجب😢💗)
اون دوتا مشنگ حدود ۲۰ دقیقه داشتن از لحظه ی لذت میبردن و پس از سالها از هم جدا شدن (من تا شما رو جرواجر نکنم دست بردار نیستم)
انیا همینطوری با گونه های سرخ به دامیان نگاه میکرد اصلا فکرش و نمیکرد چنین اتفاقی بیفته
انیا تو ذهنش:فکر نمی کردم از این کار لذت ببرم
(بچه مثبت ما رو نگاه کن)
(مامان انیا:دخترم رفته اردو درس بخونه دختر:اینجا از ل........گرفتن لذت میبره خاک تو سرت بچه)
دامیان:چی تو ذهنت بلقور میکنی
انیا:هی...هیچی
دامیان:مطمئنی؟
انیا:ا.اره
دامیان:اگه راستش و نگی لبت و کبود میکنم زود باش
(هعیییییی هعییییییی چی میگی ببین دزموند نزار دهن من باز بشه😡😡😡🤬🤬🤣🤣)
انیا:اگه جرعت داری این کار و بکن
دامیان اومد دوباره انیا رو ببوسه تا لبش و کبود کنه که انیا گفت:دلت واسه مشت خوردن تنگ شده
دامیان:باشه بابا ببخشید
میخوان بدم که یهو انیا میخواد را بره بعد یه قدم بر می داره زخمش درد میگیره و نمیتونه تکون بخوره بعد چشماش پره اشک میشه دامیان که متوجه ی این موضوع میشه انیا رو دوباره پرنسسی بغل میکنه و میبره
انیا:نیاز نیست بغلم کنی همش چند تا قدم بر میداشتم به دردش عادت میکردم
دامیان:نمیخواد به دردش عادت کنی هروقت خوب شد خودت راه برو
انیا:ولی...
دامیان نزاشت انیا حرفش و تموم کنه:ولی بی ولی
انیا:داری لوسم میکنی
بعد به دامیان با اخم نگاه میکنه
دامیان: اون دهن و ببند من نمیزارمت زمین بازم آشنا در میاد
انیا:باشه ایشششش،چرا وایسادی
دامیان:الان به من گفتی ایش
بعد به انیا با یه چهره ی سرد و بی رحم نگاه میکنه
انیا:برو به عمت اینجوری نگاه کن،اره به تو گفتم الانم قهرم با من صحبت نکن
(انیا ناز نکن در و رو کسی باز نکن🤣🤣)
دامیان:چی قهری!!!باشه معذرت میخوام نباید اون طوری بهت نگاه میکردم
انیا:بخشیدم باشه ایش
دامیان:عع
انیا:دیگه همین که هست،باید از دلم کامل دربیاری اینا فایده نداره
دامیان:هروقت برگشتیم باشه
انیا:پس تا اون موقع من قهرم
دامیان:ای خدا تازه شروع کردیم نزار تموم شه
انیا:چی و تازه شروع کردیم؟
دامیان:رابطه رو
انیا:او راست میگی ولی من اهمیت نمیدم حالا بریم
و رفتن و رسیدن به چادر و بعد رفتن تو
خوشگلام شارژ گوشیم کمه هروقت شارژ شد پارت میدم😘😘😘
- ۱.۳k
- ۳۱ فروردین ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط