{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

سنندج روزگاری بخشی از جان من بود دوران دانشجوییام را آن

سنندج روزگاری بخشی از جان من بود. دوران دانشجویی‌ام را آنجا گذراندم. در آن ایام فتنه زن زندگی آزادی. دوستانی را در آن روز ها از دست دادم و همین روزها نیز دوستانی دیگر.
دوستان اهل سنتی هم دارم. کسانی که ظاهرشان با چارچوب‌های مذهبی شناخته شده، همخوانی ندارد، اما قلبشان با خداست. نمازشان را به جا می‌آورند و سفره‌شان از مال حرام پاک است.
این روزها که خبر موشکباران بر شهرهای مرزی‌مان می‌رسد، دلهره‌ام برایشان اوج گرفت. همین که خواستم جویای حالشان شوم، یکی‌شان تماس گرفت. بر خلاف میل باطنی ام پرسیدم در میان این همه آشوب، هنوز سنندج هستید؟
با صدایی که حکایت از استواری داشت، گفت: ما کُردیم. کُرد با غیرت است. وطن‌فروش نیستیم. شهر را خالی نمی‌گذاریم. ما برای ایرانمان کاری نمیتوانیم بکنیم اما هستیم، می‌مانیم. مبادا مارا تجزیه طلب بدانید.

لبخند زدم و فکر کردم امروز حق و باطل،از همیشه نمایان تر است. دیگر تفاوت مذهب و قومیت و زبان، رنگ می‌بازد. آنچه می‌ماند، انتخاب دل است؛ و امروز تو در کدام جبهه‌ای؟

13 اسفند 1404| سنندج
✍️ #سیده_کوثر_امامی
#روایت

#برای_ایران #رهبر_شهید #جان_ایران #ایرانی
دیدگاه ها (۰)

فکر نمیکردم جمهوری اسلامی اینقدر طرفدار داشته باشد!امروز هفت...

بوسه بر دستان حضرت عشق. پسرک بازیگوشی بود. از همان‌ها که از ...

احساس غرور می‌کردند که قرار است از محله‌شان محافظت کنند. محل...

قرار بود مردم حسینیه‌ی کنار گذر اتوبان امام علی ع را سیاه‌پو...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط