{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

My professor

My professor
Chapter:2
Part:60

این دفتر همون دفتری بود که هیزل تو آزمایشگاه جئون توش یادداشت برداری کرده بود ... تقریبا تمام مراحل رو اونجا نوشته بود.

آخرین بار اونو روی میز اتاق جئون تو هتل جا گذاشته بود ...
یاد حرفای آخر جونگ کوک افتاد :

" سپردم چمدونتو هم جمع کنن تو فرودگاه میرسه دستت.»

ظاهرا هوسوک توی شکار مهره های مهم رودست نداشت ... .. و حتى چمدون هیزل رو هم از افراد جونگ کوک دزدیده بود ... هیزل که دیگه آخر الزمان هم نمیتونست شگفت زده اش کنه بی تفاوت رو به یونگی گفت:

هیزل :خب .... حالا که خودت میتونی دستخط زیبا مو بخونی میتونم برم؟

یونگی بدون توجه به کسالت هیزل ریلکس مواد اولیه رو خوند :

یونگی:خوبه ... همه رو هم داریم ... بزار ببینم اینجا چی نوشتی مطابق دستور استاد تبخیر شود ... کدوم دستور استاد ؟! ...

و بعد چشمای هیزل رو نگاه کرد

هیزل :تو دقیقا بابت همین دستورای مرموز استاد اینجایی. هگز آیریسو برای من بپز قول میدم با این
کار سنگین ترین انتقامو از مونتانا میگیری

هیزل همونطور دست به سینه گفت:

هیزل:من دنبال انتقام نیستم. کسی که دنبال انتقامه نمیتونه فراموش کنه ... تنها چیزی که
من میخوام فراموشی مطلقه ... یه چیزی در حد الزايمر حاد

یونگی یه قدم به هیزل نزدیک تر شد و دفتر رو بست :

یونگی :تو که سهله ... کاری میکنم عالم و آدم حافظ شونو نسبت به تونی مونتانا از دست بدن ..
انگار نه انگار که زمانی اصلا وجود داشته ... فقط همکاری تو لازمه ....

هیزل چشمای خمار شو بالا داد ... یونگی رو نگاه کرد و نچی گفت:

هیزل:میخوام زندگی کنم ... یه زندگی آروم و دور از استرس ... شايد یه غار دور افتاده از بوسان ...چند تا گربه هم با خودم میبرم و با چاق و چله کردنشون خودمو سرگرم میکنم ... خیری که از درس و مشق ندیدم ... اون همه دویدم براش و تهش یه تولید کننده مواد ازم ساختن تحصیلو ول میکنم و میرم یه جا که تا شعاع چند کیلومتریش آدم رد نشه. از من برات باند در نمیاد پسر ... خودتو خسته نکن ... روز خوش


هیزل روشو چرخوند و دست به سینه از یونگی دور شد ... یونگی صبور و مسلط اجازه داد هیزل به راه رفتنش ادامه بده ... هوسوک زیر چشمی رد شدن هیزل رو نگاه کرد و چشمای منتظرش رو به یونگی دوخت

که یونگی محکم گفت:

یونگی:خانم پارک هیزل !

و صدای بمش تو آزمایشگاه اکو شد ... دختر بی حوصله سرجاش ایستاد و پوفی کشید

یونگی:هیچ میدونی مونتانا چرا فرمولو بهت لو داده؟!

هیزل تو فکر فرو رفت ... اما به نتیجه نرسید ... همه ی معماها برای دختر حل شده بود.

به جز دلیل این موضوع ... یونگی ریلکس پشت میز فلزی و بزرگی نشست و سیگار برگ دیگه ای روشن کرد ...

هیزل که کنجکاو شده بود روشو سمتش چرخوند ... و یونگی بهش اشاره داد بشینه ...

دختر با دودلی به صندلی روبه روی یونگی نگاه کرد
و یونگی دوباره بهش اشاره داد

یونگی: حرفام تموم نشده خانم، لطفا بشینید.

هیزل صندلی رو عقب داد و نشست ... به نظر میرسید هنوزم رازایی برای برملا شدن وجود داره ... و این مکالمه حالا حالاها تموم بشو نیست

ادامه دارد...
لایک فراموش نشه 🐳

#رمان #فیک #فیکشن
دیدگاه ها (۹)

My professor Chapter:2Part:61یونگی بعد از چند پوک به سیگارش ...

My professor Chapter:2Part:59یونگی :من همیشه حضور داشتم کسی ...

My professor Chapter:2Part:58هیزل طوری که انگار فقط جسمش تو ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط