My professor
My professor
Chapter:2
Part:65
یونگی:با دست کم گرفتنم فقط باعث میشی لج کنم داغشو رو دلت بزارم ... پیشنهاد میکنم صبر کسی که پرونده ی روانیشو خودت رویت کردی رو امتحان نکنی .... .. تا یک ساعت دیگه خودتو میرسونی به آدرسی که برات میفرستم ... بیشتر از یک ساعت نمیتونم خنجر هوسوک رو معطل نگه دارم... این یک ساعت هم حق استاد شاگردی ای که به گردنم داری
هیزل که صحنه ی قتل اون دو تا بادیگارد رو دیده بود تو گردنش احساس گز گز کرد و بزاقشو قورت داد ... یونگی ساعتش رو نگاه کرد و ریلکس گفت:
یونگی: ساعت بشه چهار و بیست و یک دقیقه جنازشم دستت نمیدم ... بدرود استاد.
.....
4:19
یونگی بعد از نیم نگاهی به ساعتش چشماشو بالا داد و هیزل رو نگاه کرد ...
هر دو تو فضای نیمه تاریک یه اتاق ، پشت به میز چوبی بزرگ نشسته بودن ... درست روبه روی هم ... هر چقد ساعت به ۴:۲۰ نزدیک تر میشد، نگاه یونگی هم بی رحم تر میشد ... انگار داشت قبول میکرد که گول خورده و هیزل اونقدرا هم برای مونتانا مهم نبوده که به خاطرش تنها بیاد پشت میز مذاکره ...
نقطه ضعف هر رئیسی گول خوردن بود
و یونگی که داشت به همین نتیجه میرسید ، با دیوونه شدن فاصله ای نداشت
هیزل با دیدن چشمای بی رحم یونگی کم کم بی حس شدن دست و پاشو حس میکرد ... عقربه ی ثانیه شمار جلوتر رفت و به موعد رسید ...
هیزل نزدیک شدن هوسوک رو از پشت سر به خودش حس کرد... و نفسش قطع شد ... هوسوک کنار هیزل ایستاد و منتظر دستور یونگی موند ....
دختر زیر چشمی دستای هوسوک رو نگاه کرد ... دست مرد آروم سمت کمربندش رفت و خنجر براق و ساده ای رو ازش خارج کرد
خون تو رگای دختر ثابت ایستاد و یخ کرد
جونگکوک:بکش عقب
همون لحظه جونگ کوک از کنار هوسوک رد شد و بی هیچ حرکت اضافه ای پشت میز نشست ...
جریان هوا به ریه های مچاله ی دختر برگشت و هوسوک چاقو رو غلاف کرد .... ..
هیزل تلاش کرد صدای نفس نفس زدنش بلند نشه ... یونگی به صندلی راحتش تکیه داد و
مشغول بازی با فندکش شد ... و جئون با چشمای نافذش به یونگی خیره شد ...
هیزل نگاه گیجش رو بین اون دو نفر رد و بدل می کرد
که یونگی ساعتشو نگاه کرد و سکوتو شکست
یونگی: تحت تاثیر قرار گرفتم پروفسور مثل همیشه آن تایم.
جئون همونطور که دندوناشو رو هم فشار میداد مردمک سیاهشو سمت هیزل چرخوند ... هیزل انگار یه آدم دیگه رو جلوش میدید
یه روز مرد خوش تیپی وارد کلاس شد و پای تابلو نوشت جئون جونگ کوک phd فیزیک و شیمی ... و امروز حتی از اون روز هم غریبه تر به نظر میرسید ... اما دختر هنوزم نمیتونست تو چشماش نگاه کنه انگار قلبش هنوز اون نگاهو میشناخت که با این قدرت میلرزید ... نگاهشو به میز دوخت ... جئون گردنشو کج کرد و با خونسردی رو به یونگی گفت:
یونگی: این مسخره بازی ای که راه انداختی برات گرون تموم میشه مین !
یونگی پلک آرومی زد و خندید
یونگی: داری تو مقر خودم تهدیدم میکنی جالبه!
ادامه دارد...
لایک فراموش نشه 🍎
#رمان #فیک #فیکشن
Chapter:2
Part:65
یونگی:با دست کم گرفتنم فقط باعث میشی لج کنم داغشو رو دلت بزارم ... پیشنهاد میکنم صبر کسی که پرونده ی روانیشو خودت رویت کردی رو امتحان نکنی .... .. تا یک ساعت دیگه خودتو میرسونی به آدرسی که برات میفرستم ... بیشتر از یک ساعت نمیتونم خنجر هوسوک رو معطل نگه دارم... این یک ساعت هم حق استاد شاگردی ای که به گردنم داری
هیزل که صحنه ی قتل اون دو تا بادیگارد رو دیده بود تو گردنش احساس گز گز کرد و بزاقشو قورت داد ... یونگی ساعتش رو نگاه کرد و ریلکس گفت:
یونگی: ساعت بشه چهار و بیست و یک دقیقه جنازشم دستت نمیدم ... بدرود استاد.
.....
4:19
یونگی بعد از نیم نگاهی به ساعتش چشماشو بالا داد و هیزل رو نگاه کرد ...
هر دو تو فضای نیمه تاریک یه اتاق ، پشت به میز چوبی بزرگ نشسته بودن ... درست روبه روی هم ... هر چقد ساعت به ۴:۲۰ نزدیک تر میشد، نگاه یونگی هم بی رحم تر میشد ... انگار داشت قبول میکرد که گول خورده و هیزل اونقدرا هم برای مونتانا مهم نبوده که به خاطرش تنها بیاد پشت میز مذاکره ...
نقطه ضعف هر رئیسی گول خوردن بود
و یونگی که داشت به همین نتیجه میرسید ، با دیوونه شدن فاصله ای نداشت
هیزل با دیدن چشمای بی رحم یونگی کم کم بی حس شدن دست و پاشو حس میکرد ... عقربه ی ثانیه شمار جلوتر رفت و به موعد رسید ...
هیزل نزدیک شدن هوسوک رو از پشت سر به خودش حس کرد... و نفسش قطع شد ... هوسوک کنار هیزل ایستاد و منتظر دستور یونگی موند ....
دختر زیر چشمی دستای هوسوک رو نگاه کرد ... دست مرد آروم سمت کمربندش رفت و خنجر براق و ساده ای رو ازش خارج کرد
خون تو رگای دختر ثابت ایستاد و یخ کرد
جونگکوک:بکش عقب
همون لحظه جونگ کوک از کنار هوسوک رد شد و بی هیچ حرکت اضافه ای پشت میز نشست ...
جریان هوا به ریه های مچاله ی دختر برگشت و هوسوک چاقو رو غلاف کرد .... ..
هیزل تلاش کرد صدای نفس نفس زدنش بلند نشه ... یونگی به صندلی راحتش تکیه داد و
مشغول بازی با فندکش شد ... و جئون با چشمای نافذش به یونگی خیره شد ...
هیزل نگاه گیجش رو بین اون دو نفر رد و بدل می کرد
که یونگی ساعتشو نگاه کرد و سکوتو شکست
یونگی: تحت تاثیر قرار گرفتم پروفسور مثل همیشه آن تایم.
جئون همونطور که دندوناشو رو هم فشار میداد مردمک سیاهشو سمت هیزل چرخوند ... هیزل انگار یه آدم دیگه رو جلوش میدید
یه روز مرد خوش تیپی وارد کلاس شد و پای تابلو نوشت جئون جونگ کوک phd فیزیک و شیمی ... و امروز حتی از اون روز هم غریبه تر به نظر میرسید ... اما دختر هنوزم نمیتونست تو چشماش نگاه کنه انگار قلبش هنوز اون نگاهو میشناخت که با این قدرت میلرزید ... نگاهشو به میز دوخت ... جئون گردنشو کج کرد و با خونسردی رو به یونگی گفت:
یونگی: این مسخره بازی ای که راه انداختی برات گرون تموم میشه مین !
یونگی پلک آرومی زد و خندید
یونگی: داری تو مقر خودم تهدیدم میکنی جالبه!
ادامه دارد...
لایک فراموش نشه 🍎
#رمان #فیک #فیکشن
- ۹۵۴
- ۱۶ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط