ازدواج اجباری
☆ازدواج اجباری☆
P♡21
___________
×بله_
+جونگکوک...(با صدای بغضی و با یه دستش سعی میکرد خون پاشو بند بیاره)
*پشت تلفن با شنیدن صدای سومی جونگکوک لحظه ای جوری نگران شد که از صندلی وسط جلسه بلند شد و کتشو از رو صندلی برداشت و محل قرار دو باند مافیا رو ترک کرد و سریع سوار ماشین شد و روشنش کرد و شروع به رانندگی کرد و در همین حال هم با تلفن با سومی صحبت میکرد*
×چی شده؟!..سومی؟سومی چی شده(خیلی نگران)
+..پ..پام..
×ششش اروم باش چیزی نیست...چیزی نیست نگران نباش الان میرسم
+خیلی...درد میکنه(آروم با گریه)
×میدونم میدونم...اروم باش باشه؟ یزره هم تحمل کن...
*جونگکوک تو خیابون ها با بالاترین سرعت میروند طوری که مسیر ۱۵ دقیقه ای رو تو ۴ دقیقه رسید...با رسیدن جلوی عمارت سریع به طرف گلخونه رفت و با سومی مواجه شد که روی زمین نشسته بود و از پاش خون میومد..گلدون شکسته بود و ساق پاشو عمیق بریده بود...سریع رفت و کنارش زانو زد و سعی کرد جلوی خونریزی رو بگیره*
+..آهی!
×شش...چیزی نیست چیزی نیست...باید ببرمت بیمارستان
+خیلی درد میکنه...
*جونگکوک آروم سومی رو براید استایل بغل کرد و با وجود اینکه براش خیلی پر ریسک بود که به بیمارستان عمومی بره ولی با اینحال الان به چیزی فکر نمیکرد...فقط روی درد سومی متمرکز بود...سریع سومی رو داخل ماشین گزاشت و کمربندشو بست و خودشم ماشین رو روشن کرد و با بالاترین سرعت به طرف بیمارستان رفت و سومی رو براید بغل کرد و برد داخل بخش اورژانس*
*پرسنل با دیدن سومی و پاش سریع برانکارد رو اوردن و سومی روش دراز کشید و اتاق عمل بردنش*
*تو زمانی که سومی توی اتاق جراحی و بخیه بود جونگکوک اروم و قرار نداشت و روی صندلی بیمارستان نشسته بود و سرشو بین دستاش گرفته بود و با استرس پاشو روی زمین میکوبید....دکتر از اتاق جراحی بیرون اومد که جونگکوک سریع بلند شد و طرفش رفت*
×دکتر..حالش چطوره؟
&:نگران نباشید..فقط یه بریدگی بود و بخیه زدن...فقط تا چند روز نمیتونه حرکت کنه یا ممکنه شبا درد بدی داشته باشه...بهتون پیشنهاد میدم برای مراقبت های بهتر تا دوروز اینجا بستری باشه تا عفونت نکنه
×...(سرشو تکون داد و دکتر رفت...جونگکوک با جدیت به طرف پیشخوان رفت تا اتاق رزرو کنه)
؛اسم؟
×جئون سومی
(بعد از تکمیل فرم)
؛رابطتون با خانم جئون چیه؟
×همسرشم
؛جناب ما ۳ تا اتاق داریم که یکیش معمولیه و یکی vip و یکیشم cip که امکانات_
×هر کدوم که از همه بهتره رو انتخاب کن
؛بله...ولی..هزینش_
×برام مهم نیست اون اتاقای لعنتی چند دلار میخواد فقط یکیشو اماده کن!(با عصبانیت داد زد و بلک کارتشو روی پیشخوان انداخت)
؛ب..بله جناب
*بعد از رزرو اتاق سومی رو به اتاقی که رطرو شده بود برده بودن و روی تخت دراز کشیده بود و به دیوار پشتی تکیه داده بود که جونگکوک با یه کیسه خوراکی های مورد علاقه سومی و وسایل ضروریش اومد داخل*
×حالت بهتره؟
+اوهوم..دکتر بخیه زد و گفت خیلی مراقب باشم
×لازم نیست تو کاری بکنی خودم حواسم هست(همینطور که روی صندلی کنار تخت نشست و کیسه هارو به سومی داد گفت)
*سومی کیسه هارو از دستش گرفت و دونه دونه داخلشونو میدید ولی یکی از کیسه ها باکس بود و سومی وقتی بازش کرد با وسایل شخصیش روبه رو شد که جونگکوک براش اورده بود تا این چندروز تو بیمارستان راحت باشه...توی باکس مسواک و خمیر دندونش و شونه و بالم لبشو و...و...لباس زیر؟؟...اونم لباس زیر سفید هلوکیتیش؟؟!!!...سومی قیافش سرخ شد و آرون کیسه رو بست و کنار گزاشت...جونگکوک که متوجه شده بود نیشخندی زد*
×حالا از شوهرتم خجالت میکشی؟
+چی..ن..نه
×...بهت گفته بودم لازم نیست واسه همچینوچیزایی خجالت بکشی...به هرحال که من قراره اونارو تو تنت ببینم
+(سرخ تر از قبل)....ب..به هر حال لازم نبود بیاریشون...
×چندروز قراره اینجا بمونی به هر حال لازم میشه(با قیافه خنثی و دستای ضربدری جلوی سینه)
*سومر آروم سعی میکرد جای دیگه ای رو ببینه که قیافه سرخ و خجالت زدشو پنهون کنه...خجالت از این که جونگکوک با دیدن لباس زیرش حتی متوجه سایز کوچیک سینه هاش شده بود...به هرحال هیچ مردی زنی با سی*نه های کوچیک دوست نداشت...با چشماش سعی میکرد هرجایی رو نگاه بکنه غیر از روبه رو شدن با جونگکوک...*
×(نیشخند و معصوم دونستن این حرکات سومی)...من کوچیک دوست دارم
+هم؟(باش ک به جونگکوک نگاه کرد)
×..گفتم.. من کوچیک دوست دارم...پس خجالت نکش
+...م..من...
#فیک#فیک_بی_تی_اس#جونگوک#هوپی#جیهوپ#فیکشن#اسمات#فیکشن_بیتیاس#فیکشن_بی_تی_اس#فیک#جیمین#جونگکوک#تهیونگ#جین#نامجون#شوگا_یونگی#مین_یونگی#کیم_تهیونگ#جئون_جانگکوک#بی_ال#فیکشن#مافیا#ازدواج_اجباری#فیکشن
P♡21
___________
×بله_
+جونگکوک...(با صدای بغضی و با یه دستش سعی میکرد خون پاشو بند بیاره)
*پشت تلفن با شنیدن صدای سومی جونگکوک لحظه ای جوری نگران شد که از صندلی وسط جلسه بلند شد و کتشو از رو صندلی برداشت و محل قرار دو باند مافیا رو ترک کرد و سریع سوار ماشین شد و روشنش کرد و شروع به رانندگی کرد و در همین حال هم با تلفن با سومی صحبت میکرد*
×چی شده؟!..سومی؟سومی چی شده(خیلی نگران)
+..پ..پام..
×ششش اروم باش چیزی نیست...چیزی نیست نگران نباش الان میرسم
+خیلی...درد میکنه(آروم با گریه)
×میدونم میدونم...اروم باش باشه؟ یزره هم تحمل کن...
*جونگکوک تو خیابون ها با بالاترین سرعت میروند طوری که مسیر ۱۵ دقیقه ای رو تو ۴ دقیقه رسید...با رسیدن جلوی عمارت سریع به طرف گلخونه رفت و با سومی مواجه شد که روی زمین نشسته بود و از پاش خون میومد..گلدون شکسته بود و ساق پاشو عمیق بریده بود...سریع رفت و کنارش زانو زد و سعی کرد جلوی خونریزی رو بگیره*
+..آهی!
×شش...چیزی نیست چیزی نیست...باید ببرمت بیمارستان
+خیلی درد میکنه...
*جونگکوک آروم سومی رو براید استایل بغل کرد و با وجود اینکه براش خیلی پر ریسک بود که به بیمارستان عمومی بره ولی با اینحال الان به چیزی فکر نمیکرد...فقط روی درد سومی متمرکز بود...سریع سومی رو داخل ماشین گزاشت و کمربندشو بست و خودشم ماشین رو روشن کرد و با بالاترین سرعت به طرف بیمارستان رفت و سومی رو براید بغل کرد و برد داخل بخش اورژانس*
*پرسنل با دیدن سومی و پاش سریع برانکارد رو اوردن و سومی روش دراز کشید و اتاق عمل بردنش*
*تو زمانی که سومی توی اتاق جراحی و بخیه بود جونگکوک اروم و قرار نداشت و روی صندلی بیمارستان نشسته بود و سرشو بین دستاش گرفته بود و با استرس پاشو روی زمین میکوبید....دکتر از اتاق جراحی بیرون اومد که جونگکوک سریع بلند شد و طرفش رفت*
×دکتر..حالش چطوره؟
&:نگران نباشید..فقط یه بریدگی بود و بخیه زدن...فقط تا چند روز نمیتونه حرکت کنه یا ممکنه شبا درد بدی داشته باشه...بهتون پیشنهاد میدم برای مراقبت های بهتر تا دوروز اینجا بستری باشه تا عفونت نکنه
×...(سرشو تکون داد و دکتر رفت...جونگکوک با جدیت به طرف پیشخوان رفت تا اتاق رزرو کنه)
؛اسم؟
×جئون سومی
(بعد از تکمیل فرم)
؛رابطتون با خانم جئون چیه؟
×همسرشم
؛جناب ما ۳ تا اتاق داریم که یکیش معمولیه و یکی vip و یکیشم cip که امکانات_
×هر کدوم که از همه بهتره رو انتخاب کن
؛بله...ولی..هزینش_
×برام مهم نیست اون اتاقای لعنتی چند دلار میخواد فقط یکیشو اماده کن!(با عصبانیت داد زد و بلک کارتشو روی پیشخوان انداخت)
؛ب..بله جناب
*بعد از رزرو اتاق سومی رو به اتاقی که رطرو شده بود برده بودن و روی تخت دراز کشیده بود و به دیوار پشتی تکیه داده بود که جونگکوک با یه کیسه خوراکی های مورد علاقه سومی و وسایل ضروریش اومد داخل*
×حالت بهتره؟
+اوهوم..دکتر بخیه زد و گفت خیلی مراقب باشم
×لازم نیست تو کاری بکنی خودم حواسم هست(همینطور که روی صندلی کنار تخت نشست و کیسه هارو به سومی داد گفت)
*سومی کیسه هارو از دستش گرفت و دونه دونه داخلشونو میدید ولی یکی از کیسه ها باکس بود و سومی وقتی بازش کرد با وسایل شخصیش روبه رو شد که جونگکوک براش اورده بود تا این چندروز تو بیمارستان راحت باشه...توی باکس مسواک و خمیر دندونش و شونه و بالم لبشو و...و...لباس زیر؟؟...اونم لباس زیر سفید هلوکیتیش؟؟!!!...سومی قیافش سرخ شد و آرون کیسه رو بست و کنار گزاشت...جونگکوک که متوجه شده بود نیشخندی زد*
×حالا از شوهرتم خجالت میکشی؟
+چی..ن..نه
×...بهت گفته بودم لازم نیست واسه همچینوچیزایی خجالت بکشی...به هرحال که من قراره اونارو تو تنت ببینم
+(سرخ تر از قبل)....ب..به هر حال لازم نبود بیاریشون...
×چندروز قراره اینجا بمونی به هر حال لازم میشه(با قیافه خنثی و دستای ضربدری جلوی سینه)
*سومر آروم سعی میکرد جای دیگه ای رو ببینه که قیافه سرخ و خجالت زدشو پنهون کنه...خجالت از این که جونگکوک با دیدن لباس زیرش حتی متوجه سایز کوچیک سینه هاش شده بود...به هرحال هیچ مردی زنی با سی*نه های کوچیک دوست نداشت...با چشماش سعی میکرد هرجایی رو نگاه بکنه غیر از روبه رو شدن با جونگکوک...*
×(نیشخند و معصوم دونستن این حرکات سومی)...من کوچیک دوست دارم
+هم؟(باش ک به جونگکوک نگاه کرد)
×..گفتم.. من کوچیک دوست دارم...پس خجالت نکش
+...م..من...
#فیک#فیک_بی_تی_اس#جونگوک#هوپی#جیهوپ#فیکشن#اسمات#فیکشن_بیتیاس#فیکشن_بی_تی_اس#فیک#جیمین#جونگکوک#تهیونگ#جین#نامجون#شوگا_یونگی#مین_یونگی#کیم_تهیونگ#جئون_جانگکوک#بی_ال#فیکشن#مافیا#ازدواج_اجباری#فیکشن
- ۴۵۶
- ۱۳ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط