ازدواج اجباری
☆ازدواج اجباری☆
P♡20
____________
*ویو سومی*
*صبح با فکر اینکه قراره گلخونه رو درست کنم سریع بیدار شدم.جونگکوک هر روز حدود ۵ صبح میرفت و من ۸ تا ۹ صبح بیدار میشدم..سریع لباسامو عوض کردم و بدون خوردن صبحونه به طرف گلخونه رفتم...در رو باز کردم و حالا با نور خورشید خیلی قشنگ تر دیده میشد..با لبخند اطرافو میدیدم که چشمم به یه جعبه چرمی قفل دار بزرگ رو میز و یه سینی پر از خوراکی و نوشیدنی های مورد علاقم بود..به طرفشون رفتم و جعبه رو باز کردم و با یه ست ابزار خیلی گرون و حرفه ای گلخونه ای روبه رو شدم...بیل تو انواع سایز ها و بذر انواع گل ها و بست زن و...(دوستان نمیدونم ابزار گلخونه چیه پس کلا خودتون یه تصوری بکنین🫠✨️)...حتی زمین گلخونه هم تمیز بود و لامپش تعمیر شده بود...حتما همشون کار جونگکوک بود..این کاراش..هر توجه کردنش باعث میشه قلبم تندتر بزنه..به سینی خوراکی ها نگاه کردم که اماده کرده بود تا وقتی دارم اینجارو تزئین میکنم بخورم...دونه دونه خوراکی ها انتخاب شده بود و همشون مورد علاقه هام بودن...حتی کوچیک ترین طعم پاستیل و شکلات و نوشیدنی وچیپس و.. رو میدونست...*
*آروم شروع به کار کردن کردم و حدودا تا شب گلخونه رو تمیز کرده بودم و گلدونارو تمیز کرده بودم و خاکشونو عوض کرده بودم و...یه دیوار خالی باقی مونده بود که به فکرم رسید ریسه چراغ بزنم اونجا پس عکس اون دیوار رو برای جونگکوک فرستادم*
پیام به شیطان:نظرت درباره ریسه چراغ برای اینجا چیه؟😉
*بعد از فرستادن پیام گوشی رو روی میز گزاشتم و به کار کردن ادامه دادم و منتظر جوابش بودم*
*ویو جونگکوک*
*با تهیونگ سر یه جلسه خیلی مهم بودیم..چند تا برگه قرارداد امضا میکردیم که نوتفیکیشن گوشیم باعث روشن شدن صفحه شد*
🩷:نظرت درباره ریسه چراغ برای اینجا چیه؟😉+photo
*با دیدن پیام بدون توجه به جلسه از اتاق جلسه بیرون اومدم و تایپ کردم*
massage:رنگی یا طلایی؟
🩷:طلایی قشنگه✨️🙆♀️
*بعد از دیدن انتخابش لبخندی زدم و به دستیارم زنگ زدم*
^:بله قربان؟
×حدود یه متر و نیم ریسه چراغ طلایی بگیر و ببر عمارت بده به سومی
^:ریسه چراغ قربان؟
×اره با کیفیت ترینشو بخر
^چشم قربان
*تماسو قطع کردم و به جلسه برگشتم*
*ویو سومی*
*داشتم با دستمال روی میز هارو تمیز میکردم که یه مرد با یه کت و شلوار سیاه مرتب وارد گلخونه شد...گلخونه خیلی قشنگ بود پس درشو باز گزاشته بودم تا هر کی که میخواد بیاد داخل و ببینه..اون مرد یه جعبه پر از ریسه های رنگی طلایی تو دستش بود و اومد طرفم*
^:سلام خانم کیم...این ریسه ها به سفارش آقای جئون خدمتتون اوردم
*شوکه نگاهش کردم و جعبه رو ازش گرفتم و داخلشو نگاه کردم*
+سفارش؟😳
^:بله خانم...از با کیفیت ترین چراغ هاست...با اجازه
*اون مرد تعظیم کوچیکی کرد و گلخونه رو ترک کرد و من رو با یه جعبه ریسه تنها گزاشت..رریسه هارو از جعبه بیرون اوردم و مشغول تزئین دیوار شدم و بعد چراغشو روشن کردم..خیلی خوشگل شده بود...عکسشو گرفتم و به جونگکوک فرستادم*
پیام به شیطان:چطور شد؟ممنون بابت ریسه ها🙆♀️✨️🐱
شیطان:مواظب باش دستتو با قیچی نبری
*با پیامش لبخندی زدم...راستش تا حالا هیچکس اینقدر مراقبم نبود و یجورایی برام تازگی داشت اینکه کسی نگرانت باشه و هر لحظه ازت مواظبت کنه..خیلی حس عجیبی داشت....*
*با لبخند پیامشو لایک کردم و گوشیرو خاموش کردم و خواستم یه گلدون رو از شلف های بالا بردارم که گلدون یسری گیاهارو عوض کنم که وقتی رفتم روی چهارپایه و گلدون رو برداشتم ولی چون بالای سرم بود خیلی سنگین بود و باعث شد از دستم بیوفته و منم سرم گیج بره و از چهارپایه افتادم زمین و گلدونم رو زمین شکست و ساق پامو عمیق برید*
+آهه!...
*از درد چشامو محکم بستم..نمیتونستم پامو تکون بدم و خیلی درد میکرد...خون آروم آروم از رو پام لغزید و روی زمین چکه چکه میکرد...گوشیم روی میز و کمی دورتر بود و نمیتونستم برش دارم....دردش لحظه به لحظه داشت بدتر میشد...آروم دستمو دراز کردم و خودمو یذره رو زمین کشیدم که انگشتام گوشه گوشی رو لمس کرد و آروم آروم امیدوارانه تلاش کردم و گوشی رو گرفتم و سریع به جونگکوک زنگ زدم*
__________
#جین#نامجون#شوگا_یونگی#مین_یونگی#کیم_تهیونگ#جئون_جانگکوک#بی_ال#فیکشن#مافیا#ازدواج_اجباری#فیک#فیک_بی_تی_اس#جونگوک#هوپی#جیهوپ#فیکشن#اسمات#فیکشن_بیتیاس#فیکشن_بی_تی_اس#فیک#جیمین#جونگکوک#تهیونگ#جین#نامجون#شوگا_یونگی#مین_یونگی#کیم_تهیونگ#جئون_جانگکوک#بی_ال#فیکشن#مافیا#ازدواج_اجباری#فیکشن
P♡20
____________
*ویو سومی*
*صبح با فکر اینکه قراره گلخونه رو درست کنم سریع بیدار شدم.جونگکوک هر روز حدود ۵ صبح میرفت و من ۸ تا ۹ صبح بیدار میشدم..سریع لباسامو عوض کردم و بدون خوردن صبحونه به طرف گلخونه رفتم...در رو باز کردم و حالا با نور خورشید خیلی قشنگ تر دیده میشد..با لبخند اطرافو میدیدم که چشمم به یه جعبه چرمی قفل دار بزرگ رو میز و یه سینی پر از خوراکی و نوشیدنی های مورد علاقم بود..به طرفشون رفتم و جعبه رو باز کردم و با یه ست ابزار خیلی گرون و حرفه ای گلخونه ای روبه رو شدم...بیل تو انواع سایز ها و بذر انواع گل ها و بست زن و...(دوستان نمیدونم ابزار گلخونه چیه پس کلا خودتون یه تصوری بکنین🫠✨️)...حتی زمین گلخونه هم تمیز بود و لامپش تعمیر شده بود...حتما همشون کار جونگکوک بود..این کاراش..هر توجه کردنش باعث میشه قلبم تندتر بزنه..به سینی خوراکی ها نگاه کردم که اماده کرده بود تا وقتی دارم اینجارو تزئین میکنم بخورم...دونه دونه خوراکی ها انتخاب شده بود و همشون مورد علاقه هام بودن...حتی کوچیک ترین طعم پاستیل و شکلات و نوشیدنی وچیپس و.. رو میدونست...*
*آروم شروع به کار کردن کردم و حدودا تا شب گلخونه رو تمیز کرده بودم و گلدونارو تمیز کرده بودم و خاکشونو عوض کرده بودم و...یه دیوار خالی باقی مونده بود که به فکرم رسید ریسه چراغ بزنم اونجا پس عکس اون دیوار رو برای جونگکوک فرستادم*
پیام به شیطان:نظرت درباره ریسه چراغ برای اینجا چیه؟😉
*بعد از فرستادن پیام گوشی رو روی میز گزاشتم و به کار کردن ادامه دادم و منتظر جوابش بودم*
*ویو جونگکوک*
*با تهیونگ سر یه جلسه خیلی مهم بودیم..چند تا برگه قرارداد امضا میکردیم که نوتفیکیشن گوشیم باعث روشن شدن صفحه شد*
🩷:نظرت درباره ریسه چراغ برای اینجا چیه؟😉+photo
*با دیدن پیام بدون توجه به جلسه از اتاق جلسه بیرون اومدم و تایپ کردم*
massage:رنگی یا طلایی؟
🩷:طلایی قشنگه✨️🙆♀️
*بعد از دیدن انتخابش لبخندی زدم و به دستیارم زنگ زدم*
^:بله قربان؟
×حدود یه متر و نیم ریسه چراغ طلایی بگیر و ببر عمارت بده به سومی
^:ریسه چراغ قربان؟
×اره با کیفیت ترینشو بخر
^چشم قربان
*تماسو قطع کردم و به جلسه برگشتم*
*ویو سومی*
*داشتم با دستمال روی میز هارو تمیز میکردم که یه مرد با یه کت و شلوار سیاه مرتب وارد گلخونه شد...گلخونه خیلی قشنگ بود پس درشو باز گزاشته بودم تا هر کی که میخواد بیاد داخل و ببینه..اون مرد یه جعبه پر از ریسه های رنگی طلایی تو دستش بود و اومد طرفم*
^:سلام خانم کیم...این ریسه ها به سفارش آقای جئون خدمتتون اوردم
*شوکه نگاهش کردم و جعبه رو ازش گرفتم و داخلشو نگاه کردم*
+سفارش؟😳
^:بله خانم...از با کیفیت ترین چراغ هاست...با اجازه
*اون مرد تعظیم کوچیکی کرد و گلخونه رو ترک کرد و من رو با یه جعبه ریسه تنها گزاشت..رریسه هارو از جعبه بیرون اوردم و مشغول تزئین دیوار شدم و بعد چراغشو روشن کردم..خیلی خوشگل شده بود...عکسشو گرفتم و به جونگکوک فرستادم*
پیام به شیطان:چطور شد؟ممنون بابت ریسه ها🙆♀️✨️🐱
شیطان:مواظب باش دستتو با قیچی نبری
*با پیامش لبخندی زدم...راستش تا حالا هیچکس اینقدر مراقبم نبود و یجورایی برام تازگی داشت اینکه کسی نگرانت باشه و هر لحظه ازت مواظبت کنه..خیلی حس عجیبی داشت....*
*با لبخند پیامشو لایک کردم و گوشیرو خاموش کردم و خواستم یه گلدون رو از شلف های بالا بردارم که گلدون یسری گیاهارو عوض کنم که وقتی رفتم روی چهارپایه و گلدون رو برداشتم ولی چون بالای سرم بود خیلی سنگین بود و باعث شد از دستم بیوفته و منم سرم گیج بره و از چهارپایه افتادم زمین و گلدونم رو زمین شکست و ساق پامو عمیق برید*
+آهه!...
*از درد چشامو محکم بستم..نمیتونستم پامو تکون بدم و خیلی درد میکرد...خون آروم آروم از رو پام لغزید و روی زمین چکه چکه میکرد...گوشیم روی میز و کمی دورتر بود و نمیتونستم برش دارم....دردش لحظه به لحظه داشت بدتر میشد...آروم دستمو دراز کردم و خودمو یذره رو زمین کشیدم که انگشتام گوشه گوشی رو لمس کرد و آروم آروم امیدوارانه تلاش کردم و گوشی رو گرفتم و سریع به جونگکوک زنگ زدم*
__________
#جین#نامجون#شوگا_یونگی#مین_یونگی#کیم_تهیونگ#جئون_جانگکوک#بی_ال#فیکشن#مافیا#ازدواج_اجباری#فیک#فیک_بی_تی_اس#جونگوک#هوپی#جیهوپ#فیکشن#اسمات#فیکشن_بیتیاس#فیکشن_بی_تی_اس#فیک#جیمین#جونگکوک#تهیونگ#جین#نامجون#شوگا_یونگی#مین_یونگی#کیم_تهیونگ#جئون_جانگکوک#بی_ال#فیکشن#مافیا#ازدواج_اجباری#فیکشن
- ۵۲۷
- ۱۳ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط