{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

پارت

پارت ۳۷


ریوکو جان، کسی بود که مسئول عکاسی شد. موقع عکس که شده بود هی هاشیراما وول میخورد و نمیگذاشت صاف عکس بگیرند. توبیراما ده باز زد تو سرش:"الاغ مگه کرم داری انقد نلول."
R:"صاف وایسین عمه ننه ها دوربین نمیگیره."
مادارا هاشیراما را صاف نگه داشت:"بگیر."
ریوکو عکس گرفت، بعد یک نگاه 'با کیا اومدیم سیزده بدر' به مادارا اینا انداخت:"جفتتون پلک زدین، از اوللل."
Iz:"خو صاف وایسا هاشیراما."
H:"دارم سعی میکنم ولی موهام اومده تو تخم چشمم."
ریوکو یک شاخه گل را قاپید پرت کرد طرف هاشیراما:"تا ۳ میشمرم صاف وایمیسی وگرنه..."
H:"بیا منو بخوررر."
R:"خو مث کرم انقد نلول ببینم اصن چیکار دارم میکنم."
M:"بیا من صاف نگهش میدارم حالا بگیر."
ریوکو دوربین را نگه داشت قشنگ عکس بگیرد:"حالا بلند کن هاشیراما رو. اهان...حالا دستاتونو بندازین گردن هم. نهههه اونجوری نه چندش بازیه. ای بابا خودم باید دست به کار شم."
و رفت بالای سکو خیلی شیک هاشیراما را صاف کرد (یکی دوتا قلنجشم در رفت ولی خب مهم نیس) و برگشت پایین:"وای به روزگارتون اگه تکون بخورین."

H:"چقد خوشگل شددددد مادارا تو شبیه شرک افتادی."
و شروع کرد قهقهه زدن. مادارا نچ نچ کرد و کیف پولش را دراورد:"خب بانو گفتی چقدر میشه؟"
R:"ده میلیون ناقابل و شیشصد چون تابلوتون چوب اصله و همینطور شامم ۳ ظرف میبرم."
ورشکستگی مثل بختک افتاد روی مادارا:"خانوم توروخدا شما دیگه نه. اصن به جمالاتتون نمیخوره تخفیف ندین."
R:"چاپلوسی ممنوع پولو رد کن بیاد. عمارت داری مرد حسابی بعد میگی تخفیف؟"
مادارا هاشیراما را هل داد جلو:"دیگه بقیش با تو گلم من پول ندارم."
هاشیراما که حواسش نبود با خنده پرسید:"گفتین چقد خانوم؟"
R:"ده میلیون و شیشصد و سه ظرف شام. قابلتونم نداره."
لبخند روی لب های هاشیراما ماسید، با دست های لرزان کیف پولش را دراورد:"ب...بله چشم. احیانا تخفی.."
R:"نخیر."
H:"چشم غلط کردم. توبی اون دسته چکو بده."

H:"شست دلار پیاده شدم خدااا. نکرد بکنتش پنجاه حداقل."
(اینجوری نگاش نکنین الان ۶۰ دلار جونمون شده ده میلیون و هشتصد، حیحی.)
M:"من کل پول تالارو دادم دیگه بخدا داشتم صاف میشدم."
T:"خفه بابا نصفیشو من دادم تر خورد تو کارت بانکیم."
Iz:"چی داری زر زر میکنی توبی پول غذا رو که من دادم."
هاشیراما زد تو سر خودش:"هممون اسفالت شدیم اونم سیمانی."
دکمه که کنار او نشسته بود با دست کوچولویش کمی بازوی او را ناز کرد:"عیب نداره بابایی ایشالا دفعه بعد با قیر اسفالت میشی."
هاشیراما سرش را کوبید روی میز:"دعات انقد پاک بود که بابایی زایید."
دیدگاه ها (۸)

پارت ۳۸توی چراغ باران، بین غذاهای رنگارنگ و جورواجور، هاشیرا...

پارت ۳۶Soha:"اهم اهم *سرفه کردن* خب شروع میکنم اول تو ترسناک...

پارت ۳۵همه برنامه عروسی را چیدند، همه مهمان ها را دعوت کردند...

پارت ۲۲مادارا تاجایی که میتوانست دویده بود، هاشیراما توی بغل...

پارت ۳۱عصر بود، هوا توی هتل عالی بود و هاشیراما و مادارا روی...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط