Knife Dead
Knife Dead
Part 55
جونکوک: تو.... نگذاشت حرفش را بگه آن دخترک پیش قدم شد .. اتاقک کوچیک و تاریک برای لحظه ای پر از صدا شد
ات: میبینی .. من همینم جونکوک همین . ...
کمی صداش پر از بغض شدو گفت..... ات: نه ... پدر دارم .. نه مادر... نه عمارتی نه شرکتی .... جونکوک به دیوار پشت اش که برای دخترک خیلی نزدیک بود تکیه داد و اخم ابرو هایش جمع شد با چهره جدیت گوش میداد .... به آرامی آب دهنش را قورت داد و ادامه حرفشرا گفت
ات: میبینی نه هیچ لباسی دارم که شبیه به لباس های که جلوت میپوشیدم دارم نه هم موهام واقعایی بودن ..... خنده تلخی بر رو لب هایش نشست
ات : میدونم خیلی بدم خیلی خودخواهی کردم میدون..
جونکوک وسط حرفش پرید ....
جونکوک: دروغ گفتی
دخترک ناگهان به جونکوک چشم دوخت و از این حرف کمی دلخور شد ولی واقعیت بود .... ات: درسته من سر تا پام دروغ بود ...
جونکوک: دروغ گفتی راجبه همه چی درسته ؟
گوشه ای از چشم اش اشک سرازیر شد با پشت دستش اشک را پاک کرد و سمته در قدم برداشت و از آن اتاقک کوچیک خارج شد کم کم بفضشداشت رها میشد ( چی میشد..... که یه کوچولو بغلت میکردم ) ...
وارد سرویس بهداشتی شد و سمته آینه رفت ... ( خیلی دوست دارم .... رویایی من .. رویایی من دوست دارم صداش .... خیلی قشنگ بود ... خیلی .... اون عطر تلخش ..) باز هم حسرت به دل با حرف های تو ذهنش حسرت اون پسرک را میخورد......
******** * صبح روز بعد *
سوهی : برات برنج تازه آوردم
ات: ممنون
دخترک متقابلا تشکر کرد و مشغول خوردن آن کوله های سفید و خوشمزه شد با هر بار گذاشت کوله برنج در دهانش حالت تهوع میگرفت با خودش گفت( چرا اینقدر کم پخته .... شاید دیگه ته کشیدن ) کمی اخم کرد و کاسه را سمته بیونگ سو هولداد
ات: بیونگ تو بخور
بیونگ سو : ولی خود هیچی نخوردی
دخترک لبخند بیجونی زد و گفت..... ات: من میریم بیرون یه چیزی میخورم .....
بیونگ سو : باشه ممنون
سوهی بعد از گرفتم دید چشم اش سمته دخترک نگاه کرد ... سوهی : مینی حالت خوبه رنگت پریده
ات: خاله جون خوبم چیزیم نیست
با همان حالت بی جون و خسته از رو صندلی بلند شد با یاد چیزی سمتش چرخید ...
ات : بیونگ ....
بیونگ سو : ها ...
ات: گفتی اون کتابخونه کجاست
بیونگ سو رو صندلی چرخید سمته دخترک و مشغول حرف زدن شد ...
بیونگ سو : امروز ساعت ۹ صبح با رئیس کتابخونه نزدیک دبیرستان جلسه داری برای کار ... اگه مصاحبه کتابخونه نشد ساعت ۳ ظهر تو رستوران کنار خیابون ... البته به عنوان یک ظرف شویی کار کن
Part 55
جونکوک: تو.... نگذاشت حرفش را بگه آن دخترک پیش قدم شد .. اتاقک کوچیک و تاریک برای لحظه ای پر از صدا شد
ات: میبینی .. من همینم جونکوک همین . ...
کمی صداش پر از بغض شدو گفت..... ات: نه ... پدر دارم .. نه مادر... نه عمارتی نه شرکتی .... جونکوک به دیوار پشت اش که برای دخترک خیلی نزدیک بود تکیه داد و اخم ابرو هایش جمع شد با چهره جدیت گوش میداد .... به آرامی آب دهنش را قورت داد و ادامه حرفشرا گفت
ات: میبینی نه هیچ لباسی دارم که شبیه به لباس های که جلوت میپوشیدم دارم نه هم موهام واقعایی بودن ..... خنده تلخی بر رو لب هایش نشست
ات : میدونم خیلی بدم خیلی خودخواهی کردم میدون..
جونکوک وسط حرفش پرید ....
جونکوک: دروغ گفتی
دخترک ناگهان به جونکوک چشم دوخت و از این حرف کمی دلخور شد ولی واقعیت بود .... ات: درسته من سر تا پام دروغ بود ...
جونکوک: دروغ گفتی راجبه همه چی درسته ؟
گوشه ای از چشم اش اشک سرازیر شد با پشت دستش اشک را پاک کرد و سمته در قدم برداشت و از آن اتاقک کوچیک خارج شد کم کم بفضشداشت رها میشد ( چی میشد..... که یه کوچولو بغلت میکردم ) ...
وارد سرویس بهداشتی شد و سمته آینه رفت ... ( خیلی دوست دارم .... رویایی من .. رویایی من دوست دارم صداش .... خیلی قشنگ بود ... خیلی .... اون عطر تلخش ..) باز هم حسرت به دل با حرف های تو ذهنش حسرت اون پسرک را میخورد......
******** * صبح روز بعد *
سوهی : برات برنج تازه آوردم
ات: ممنون
دخترک متقابلا تشکر کرد و مشغول خوردن آن کوله های سفید و خوشمزه شد با هر بار گذاشت کوله برنج در دهانش حالت تهوع میگرفت با خودش گفت( چرا اینقدر کم پخته .... شاید دیگه ته کشیدن ) کمی اخم کرد و کاسه را سمته بیونگ سو هولداد
ات: بیونگ تو بخور
بیونگ سو : ولی خود هیچی نخوردی
دخترک لبخند بیجونی زد و گفت..... ات: من میریم بیرون یه چیزی میخورم .....
بیونگ سو : باشه ممنون
سوهی بعد از گرفتم دید چشم اش سمته دخترک نگاه کرد ... سوهی : مینی حالت خوبه رنگت پریده
ات: خاله جون خوبم چیزیم نیست
با همان حالت بی جون و خسته از رو صندلی بلند شد با یاد چیزی سمتش چرخید ...
ات : بیونگ ....
بیونگ سو : ها ...
ات: گفتی اون کتابخونه کجاست
بیونگ سو رو صندلی چرخید سمته دخترک و مشغول حرف زدن شد ...
بیونگ سو : امروز ساعت ۹ صبح با رئیس کتابخونه نزدیک دبیرستان جلسه داری برای کار ... اگه مصاحبه کتابخونه نشد ساعت ۳ ظهر تو رستوران کنار خیابون ... البته به عنوان یک ظرف شویی کار کن
- ۲۲.۶k
- ۳۰ اردیبهشت ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۱۶)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط