گم شده ام در اعماق وجودی به اسم " من"...
گم شده ام در اعماق وجودی به اسم " من"...
اسیر شده ام در کالبدی به اسم " تن" ...
به چهره ام که نگاه "میکنند" مملو از جوانی ام ...
به خود که مینگرم فقط فریاد خستگی را "میبینم"...
مدت هاست تنهام ، ...
نه اینکه آدمی در اطرافم نیست " نه"
اما در این همهمه لبریزم از سکوت محض..
گاهی پر میشوم از خلاء ِ " تنها " کسی که در کنارم باشد...
طوری که تصمیم به رها شدن از تنهایی میگیرم...
اما هنوز هیچ چیز را شروع نکرده پشیمان میشوم...
نه اینکه نخواهم "نه" اما آنقدر پرم از خالی بودن که چیزی از جنس ِ " شروع ِ مجدد " در خود نمیابم ...
چه کشف زیبایی بود این واژه ی " تناقض"
تنها چیزیست که بی تناقض در تمام لحظاتم وجود دارد....
اسیر شده ام در کالبدی به اسم " تن" ...
به چهره ام که نگاه "میکنند" مملو از جوانی ام ...
به خود که مینگرم فقط فریاد خستگی را "میبینم"...
مدت هاست تنهام ، ...
نه اینکه آدمی در اطرافم نیست " نه"
اما در این همهمه لبریزم از سکوت محض..
گاهی پر میشوم از خلاء ِ " تنها " کسی که در کنارم باشد...
طوری که تصمیم به رها شدن از تنهایی میگیرم...
اما هنوز هیچ چیز را شروع نکرده پشیمان میشوم...
نه اینکه نخواهم "نه" اما آنقدر پرم از خالی بودن که چیزی از جنس ِ " شروع ِ مجدد " در خود نمیابم ...
چه کشف زیبایی بود این واژه ی " تناقض"
تنها چیزیست که بی تناقض در تمام لحظاتم وجود دارد....
- ۶۳۸
- ۲۹ خرداد ۱۳۹۴
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط