گم شده ام در اعماق وجودی به نام "من"
گم شده ام در اعماق وجودی به نام "من"
اسیر شده ام در کالبدی به نام "تن"
به چهره ام که نگاه "میکنند" مملو از جوانیم .....
به خود که مینگرم فقط فریاد خستگی را "میبینم"
مدت هاست تنهام .نه اینکه ادمی در اطرافم نیست"نه"...اما در این همهمه لبریزم از سکوت محض....!
گا هی پر میشوم از خلأِ "تنها"کسی که در کنارم باشد....طوری که تصمیم به رها شدن از تنهایی میگیرم...اما هنوز هیچ چیز را شروع نکرده پشیمان میشوم..!!
نه اینکه نخوام "نه"...اما انقدر پرم از خالی بودن که چیزی از جنس "شروع مجدد" در خود نمیابم...!!!
چه کشف زیبایی بود این واژه "تناقض" ...!! تنها چیزیست که بی تناقض در تمام لحظاتم وجود دارد.
ِ
اسیر شده ام در کالبدی به نام "تن"
به چهره ام که نگاه "میکنند" مملو از جوانیم .....
به خود که مینگرم فقط فریاد خستگی را "میبینم"
مدت هاست تنهام .نه اینکه ادمی در اطرافم نیست"نه"...اما در این همهمه لبریزم از سکوت محض....!
گا هی پر میشوم از خلأِ "تنها"کسی که در کنارم باشد....طوری که تصمیم به رها شدن از تنهایی میگیرم...اما هنوز هیچ چیز را شروع نکرده پشیمان میشوم..!!
نه اینکه نخوام "نه"...اما انقدر پرم از خالی بودن که چیزی از جنس "شروع مجدد" در خود نمیابم...!!!
چه کشف زیبایی بود این واژه "تناقض" ...!! تنها چیزیست که بی تناقض در تمام لحظاتم وجود دارد.
ِ
- ۷۹۵
- ۲۲ بهمن ۱۳۹۴
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط