Novel panleo
♡ #part²⁸ ♡
『 leoreza 』
پانیذ: آره معلومه که یه زورگو بیشتر نیستی
دوباره چشم چرخوندم که با دیدن بازوش که خونریزی کرده بود اخمی کردم
با جیغی که کشید فرمون رو سمت خود کشید
با کار یهویی اش ترمز کردم
پانیذ: داشتی میکشتیمون
بی توجه به حرفی که زده بود دکمه ها پیرهنش رو باز کردم ، هینی کشید
پانید: چیکار میکنی
_بازو ات خونریزی کرده بزار ببینم
بعد از درآوردن لباس اش حالا با لباس زیر مقابل ام بود، شک نداشتم اگه شیشه ها دودی نبود همچین کاری رو انجام نمیدادم
انگشت به کنار بخیه ای که زده بودم کشیدم تا خون اش رو پاک کنم
_باید پانسمان بشه
پیرهن اش رو از دستم چنگ زد تا بپوشه
پانیذ: لازم نکرده خودم انجام اش میدم
نچی کردم که ناباور نگاهم کردم
سکوت کردم و راه خونه اش رو طی کردم
بعد از رسیدم ماشین رو خاموش کرده و پیاده شدم
پانیذ: گفتم انجامش میدم پس نیاز نیست بیای
نزدیک اش شدم و دست رو کمرش گذاشتم و سعی کردم به راه بیاد
_منم گفتم خودم پانسمان میکنم پانیذ انقدر با من یکی به دو نکن
بیحوصله چیزی نگفت و با آسانسور روبروی واحد اش رفتیم، با دیدن در خونه ی اون مرد دندون رو هم ساییدم
چقدر راحت بهش نزدیک بود اما من نبودم و نمیتونستم
درو بستم
_وسیله ها رو بیارم بعد بشین
رو میز عسلی نشستم که کاملا مسلط بود بعد از دو دقیقه اومد روبروم نشست ، حالا با یه تاپ بود
دستکش رو پوشیدم و با برداشتن پنبه و مواد ضدعفونی کننده کارم رو شروع کرد
با حوصله جایی که براش نشانه گذاشته بودم رو پانسمان کردم
از خودم عصبی بودم که همچین کاری رو کرده بودم ، توی طول انجام کار خیره به من بود
پانیذ:یه چیزی بپرسم
نگاهی به چشمای ناراحت اش کردم که قلب ام لرزید نفسی کشیدم
_بپرس
پانیذ: تو واقعا قاتلی یا بر اهداف ات اومدی جلو ؟
از سوال اش جا خودم ، فکر کردم از گذشته میپرسید
_جواب سوالات به درد سازمان و رئیس ات میخوره یا به قلبت
لبی تر کرد و گفت
پانیذ: به عنوان یه عشق قدیمیت و خاطره تلخ قدیمی
_برای هدف هام
سری تکون داد و چیزی نگفت چسب رو چسبوندم
دستکش رو از دستم درآوردم و داخل سطل کنار مبل انداختم و بلند شدم
پانیذ: کاشکی هیچوقت برای اهدافت ات قاتل نمیشدی
سر چرخوندم که با دو گوی زیبای که الان هاله های اشک پر شده بود روبرو شدم
زیبا بود خیلی....
سمتش رفتم دقیقا مقابل اش ، صورتش رو قاب دستام کردم زندگی همین بود انگار
_اما این اهداف یک روز زندگی من رو زیرو کرده و من نمیتونم
نمیتونم دست بکشم پیشی قشنگم
بوسه ای رو پیشونش زدم و از اون بیرون زدم مقابله شدن با حقیقت بسیار سخت بود....
#panleo
#mehrashad
#ardiya
『 leoreza 』
پانیذ: آره معلومه که یه زورگو بیشتر نیستی
دوباره چشم چرخوندم که با دیدن بازوش که خونریزی کرده بود اخمی کردم
با جیغی که کشید فرمون رو سمت خود کشید
با کار یهویی اش ترمز کردم
پانیذ: داشتی میکشتیمون
بی توجه به حرفی که زده بود دکمه ها پیرهنش رو باز کردم ، هینی کشید
پانید: چیکار میکنی
_بازو ات خونریزی کرده بزار ببینم
بعد از درآوردن لباس اش حالا با لباس زیر مقابل ام بود، شک نداشتم اگه شیشه ها دودی نبود همچین کاری رو انجام نمیدادم
انگشت به کنار بخیه ای که زده بودم کشیدم تا خون اش رو پاک کنم
_باید پانسمان بشه
پیرهن اش رو از دستم چنگ زد تا بپوشه
پانیذ: لازم نکرده خودم انجام اش میدم
نچی کردم که ناباور نگاهم کردم
سکوت کردم و راه خونه اش رو طی کردم
بعد از رسیدم ماشین رو خاموش کرده و پیاده شدم
پانیذ: گفتم انجامش میدم پس نیاز نیست بیای
نزدیک اش شدم و دست رو کمرش گذاشتم و سعی کردم به راه بیاد
_منم گفتم خودم پانسمان میکنم پانیذ انقدر با من یکی به دو نکن
بیحوصله چیزی نگفت و با آسانسور روبروی واحد اش رفتیم، با دیدن در خونه ی اون مرد دندون رو هم ساییدم
چقدر راحت بهش نزدیک بود اما من نبودم و نمیتونستم
درو بستم
_وسیله ها رو بیارم بعد بشین
رو میز عسلی نشستم که کاملا مسلط بود بعد از دو دقیقه اومد روبروم نشست ، حالا با یه تاپ بود
دستکش رو پوشیدم و با برداشتن پنبه و مواد ضدعفونی کننده کارم رو شروع کرد
با حوصله جایی که براش نشانه گذاشته بودم رو پانسمان کردم
از خودم عصبی بودم که همچین کاری رو کرده بودم ، توی طول انجام کار خیره به من بود
پانیذ:یه چیزی بپرسم
نگاهی به چشمای ناراحت اش کردم که قلب ام لرزید نفسی کشیدم
_بپرس
پانیذ: تو واقعا قاتلی یا بر اهداف ات اومدی جلو ؟
از سوال اش جا خودم ، فکر کردم از گذشته میپرسید
_جواب سوالات به درد سازمان و رئیس ات میخوره یا به قلبت
لبی تر کرد و گفت
پانیذ: به عنوان یه عشق قدیمیت و خاطره تلخ قدیمی
_برای هدف هام
سری تکون داد و چیزی نگفت چسب رو چسبوندم
دستکش رو از دستم درآوردم و داخل سطل کنار مبل انداختم و بلند شدم
پانیذ: کاشکی هیچوقت برای اهدافت ات قاتل نمیشدی
سر چرخوندم که با دو گوی زیبای که الان هاله های اشک پر شده بود روبرو شدم
زیبا بود خیلی....
سمتش رفتم دقیقا مقابل اش ، صورتش رو قاب دستام کردم زندگی همین بود انگار
_اما این اهداف یک روز زندگی من رو زیرو کرده و من نمیتونم
نمیتونم دست بکشم پیشی قشنگم
بوسه ای رو پیشونش زدم و از اون بیرون زدم مقابله شدن با حقیقت بسیار سخت بود....
#panleo
#mehrashad
#ardiya
- ۱.۲k
- ۰۲ شهریور ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط