Novel panleo
♡ #part²⁹ ♡
『 paniz 』
نگاهی به نور خورشید کردم که از لای پرده های سفید به خونه میتابید ، کل شب رو خواب به چشمام نمیاومد
با رفتار دیشب اش قبل از اینکه بره کاملا شوکه شده بودهام ، الان مطمئن شده بودم که کل رفتارهاش و قتل هایی که انجام داده به یک چیز بستگی داره یا هدف و ثروت بود
و یا خونواده اش مخصوصا مادراش....
تو پرونده نوشته بود که مادرش با یه بچه تو شکمش فوت شده و توی بچگی رضا گم شده
و سال ها بعد که اخیرأ حساب میشه پدره اش رو پیدا کرده
بین دوراهی خیلی بدی گیر کرده بودم ، وقتی پای یه مادر وسط بود هیچی جلو دار یک انسان نمیشد
از فکر بیرون اومدم برای خودم صبحانه ای آماده کردم و خوردم
تصمیم داشتم امروز کمی دیرتر برم سازمان ، بعد از خوردم صبحانه به گوشی مامانم زنگ زدم
خیلی دلم براش تنگ شده بود به محض اینکه جواب داد...
_سلام لیلا خانمم
مامان : قربون لیلا گفتنت بشم وزه چطوری مامانم
_خوبم عزیزدلم چیکار میکنی
مامان: منم خوبم عزیزم دارم آماده میشم برم پرورشگاه
_مامان امروز میخوام برم پیشِ فرمانده خودمون تا اوکی کنم بیای پیشم تازه از اونور حداقل کارهام رو کم کنه وقتی اینجایی نظرت چیه
مامان با خوشحالی لب زد
مامان: ععه چه خوب ، اصلا چه کاریه امروز میشینم خونه تا غذاهایی که دوست داری رو آماده کنم بیارم
لبخندی به حرف اش زدم
_مامان انقدر زحمت نکش
مامان: چه زحمتی گلم برو به کارت برس خبر بده
_چشم خدافظ
مامان: خدافظ
گوشی رو قطع کردم و وارد اتاقم شدم ، از توی کمد ام کراپ قرمز رنگ ام رو تن کردم با شلوار راسته مشکی
کلونیهای سفیدم رو پوشیدم امروز حال و هوام خوب شده بود و دلم میخواست به خودم برسم
پس اول با کمی آرایش جزئ شروع کردم و موهام رو دورم ریخته
کشی انداختم دور مچ دستم تا وقتی که احتیاج داشتم ببندم عطر همیشگی رو زدم
و در آخر کلت مشکی رو پشت کمرم گذاشتم برای اینکه زیادی جلب توجه نکنم کت کوتاه ام رو تن کردم تا دیده نشه
از اتاق بیرون رفتم و بعد از برداشتن گوشی و مدارک ام از خونه بیرون زدم ....
سوار ماشین شدم و راه افتادم تو کل راه فکرم درگیر اومدن مامان و بحث خوانواده ی رضا بود
هیچ جوره از سرم بیرون نمی رفت
جلو سازمان پارک کردم و پیاده شدم کت رو از تنم درآوردم و داخل ماشین گذاشتم درو بستم
قدم گذاشتم داخل ساختمان با دیدن محراب که داشت سمتم میومد
محراب: دیر اومدی ، فرمانده کار داره خبرای دسته اول
_باشه تو کجا میری
نیشخندی زد
محراب: تو که دیگه خبر داری میرم محل حادثه اوستام تو کارام
پررویی زیرلب گفتم ، تیه ای به در زدم و وارد اتاق شدم سلامی زیر لب گفتم که فرمانده با خوشروئی جواب رو داد...
#panleo
#mehrashad
#ardiya
『 paniz 』
نگاهی به نور خورشید کردم که از لای پرده های سفید به خونه میتابید ، کل شب رو خواب به چشمام نمیاومد
با رفتار دیشب اش قبل از اینکه بره کاملا شوکه شده بودهام ، الان مطمئن شده بودم که کل رفتارهاش و قتل هایی که انجام داده به یک چیز بستگی داره یا هدف و ثروت بود
و یا خونواده اش مخصوصا مادراش....
تو پرونده نوشته بود که مادرش با یه بچه تو شکمش فوت شده و توی بچگی رضا گم شده
و سال ها بعد که اخیرأ حساب میشه پدره اش رو پیدا کرده
بین دوراهی خیلی بدی گیر کرده بودم ، وقتی پای یه مادر وسط بود هیچی جلو دار یک انسان نمیشد
از فکر بیرون اومدم برای خودم صبحانه ای آماده کردم و خوردم
تصمیم داشتم امروز کمی دیرتر برم سازمان ، بعد از خوردم صبحانه به گوشی مامانم زنگ زدم
خیلی دلم براش تنگ شده بود به محض اینکه جواب داد...
_سلام لیلا خانمم
مامان : قربون لیلا گفتنت بشم وزه چطوری مامانم
_خوبم عزیزدلم چیکار میکنی
مامان: منم خوبم عزیزم دارم آماده میشم برم پرورشگاه
_مامان امروز میخوام برم پیشِ فرمانده خودمون تا اوکی کنم بیای پیشم تازه از اونور حداقل کارهام رو کم کنه وقتی اینجایی نظرت چیه
مامان با خوشحالی لب زد
مامان: ععه چه خوب ، اصلا چه کاریه امروز میشینم خونه تا غذاهایی که دوست داری رو آماده کنم بیارم
لبخندی به حرف اش زدم
_مامان انقدر زحمت نکش
مامان: چه زحمتی گلم برو به کارت برس خبر بده
_چشم خدافظ
مامان: خدافظ
گوشی رو قطع کردم و وارد اتاقم شدم ، از توی کمد ام کراپ قرمز رنگ ام رو تن کردم با شلوار راسته مشکی
کلونیهای سفیدم رو پوشیدم امروز حال و هوام خوب شده بود و دلم میخواست به خودم برسم
پس اول با کمی آرایش جزئ شروع کردم و موهام رو دورم ریخته
کشی انداختم دور مچ دستم تا وقتی که احتیاج داشتم ببندم عطر همیشگی رو زدم
و در آخر کلت مشکی رو پشت کمرم گذاشتم برای اینکه زیادی جلب توجه نکنم کت کوتاه ام رو تن کردم تا دیده نشه
از اتاق بیرون رفتم و بعد از برداشتن گوشی و مدارک ام از خونه بیرون زدم ....
سوار ماشین شدم و راه افتادم تو کل راه فکرم درگیر اومدن مامان و بحث خوانواده ی رضا بود
هیچ جوره از سرم بیرون نمی رفت
جلو سازمان پارک کردم و پیاده شدم کت رو از تنم درآوردم و داخل ماشین گذاشتم درو بستم
قدم گذاشتم داخل ساختمان با دیدن محراب که داشت سمتم میومد
محراب: دیر اومدی ، فرمانده کار داره خبرای دسته اول
_باشه تو کجا میری
نیشخندی زد
محراب: تو که دیگه خبر داری میرم محل حادثه اوستام تو کارام
پررویی زیرلب گفتم ، تیه ای به در زدم و وارد اتاق شدم سلامی زیر لب گفتم که فرمانده با خوشروئی جواب رو داد...
#panleo
#mehrashad
#ardiya
- ۱.۴k
- ۰۳ شهریور ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط