Novel panleo

#part²⁹

『 paniz 』

نگاهی به نور خورشید کردم که از لای پرده های سفید به خونه می‌تابید ، کل شب رو خواب به چشمام نمی‌اومد

با رفتار دیشب اش قبل از اینکه بره کاملا شوکه شده بوده‌ام ، الان مطمئن شده بودم که کل رفتار‌هاش و قتل هایی که انجام داده به یک چیز بستگی داره یا هدف و ثروت بود


و یا خونواده اش مخصوصا مادر‌اش....

تو پرونده نوشته بود که مادرش با یه بچه تو شکمش فوت شده و توی بچگی رضا گم شده

و سال ها بعد که اخیرأ حساب میشه پدره اش رو پیدا کرده

بین دوراهی خیلی بدی گیر کرده بودم ، وقتی پای یه مادر وسط بود هیچی جلو دار یک انسان نمی‌شد

از فکر بیرون اومدم برای خودم صبحانه ای آماده کردم و خوردم
تصمیم داشتم امروز کمی دیرتر برم سازمان ، بعد از خوردم صبحانه به گوشی مامانم زنگ زدم

خیلی دلم براش تنگ شده بود به محض اینکه جواب داد...
_سلام لیلا خانمم

مامان : قربون لیلا گفتنت بشم وزه چطوری مامانم

_خوبم عزیزدلم چیکار میکنی

مامان: منم خوبم عزیزم دارم آماده میشم برم پرورشگاه

_مامان امروز میخوام برم پیشِ فرمانده خودمون تا اوکی کنم بیای پیشم تازه از اونور حداقل کارهام رو کم کنه وقتی اینجایی نظرت چیه

مامان با خوشحالی لب زد
مامان: ععه چه خوب ، اصلا چه کاریه امروز میشینم خونه تا غذاهایی که دوست داری رو آماده کنم بیارم

لبخندی به حرف اش زدم

_مامان انقدر زحمت نکش

مامان: چه زحمتی گلم برو به کارت برس خبر بده

_چشم خدافظ

مامان: خدافظ

گوشی رو قطع کردم و وارد اتاقم شدم ، از توی کمد ام کراپ قرمز رنگ ام رو تن کردم با شلوار راسته مشکی

کلونی‌های سفیدم رو پوشیدم امروز حال و هوام خوب شده بود و دلم میخواست به خودم برسم

پس اول با کمی آرایش جزئ شروع کردم و موهام رو دورم ریخته
کشی انداختم دور مچ دستم تا وقتی که احتیاج داشتم ببندم عطر همیشگی رو زدم

و در آخر کلت مشکی رو پشت کمرم گذاشتم برای اینکه زیادی جلب توجه نکنم کت کوتاه ام رو تن کردم تا دیده نشه

از اتاق بیرون رفتم و بعد از برداشتن گوشی و مدارک ام از خونه بیرون زدم ....


سوار ماشین شدم و راه افتادم تو کل راه فکرم درگیر اومدن مامان و بحث خوانواده ی رضا بود

هیچ جوره از سرم بیرون نمی رفت
جلو سازمان پارک کردم و پیاده شدم کت رو از تنم درآوردم و داخل ماشین گذاشتم درو بستم

قدم گذاشتم داخل ساختمان با دیدن محراب که داشت سمتم میومد
محراب: دیر اومدی ، فرمانده کار داره خبرای دسته اول

_باشه تو کجا میری

نیشخندی زد
محراب: تو که دیگه خبر داری میرم محل حادثه اوستام تو کار‌ام

پررویی زیرلب گفتم ، تیه ای به در زدم و وارد اتاق شدم سلامی زیر لب گفتم که فرمانده با خوشروئی جواب رو داد...

#panleo
#mehrashad
#ardiya
دیدگاه ها (۰)

Novel panleo

Novel panleo

Novel panleo

Novel panleo

همیشگی من

عشق خون آلود پارت یک

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط