Novel panleo
♡ #part³⁰ ♡
『 paniz 』
دستی جلو برد و اشاره کرد بنشینم و خودش روبروم نشسته و چند عکس که آشنا میومد رو روبروم قرار داد
فرمانده: فکر کنم محراب گفته خبرایی هست
با اطمینان چشم باز و بسته کردم
_بله
فرمانده: این نیکِ یه کله گنده ی دیگه از مواد فروش سهراب قرار امشب مهمونی راه بندازه و دست دوستی نشونه بده اما
نگاهی بهش کردم که عکس رضا رو نشون داد که گوشه ی ذهنم درگیر رفتار دیشب اش شده و برگشت بوسه ای رو پیشونیم زد
لبخندی روی لبم اومد که با نگاه خیره فرمانده خودم رو جمع کردم
لعنتی نکنه فهمید
فرمانده:اگه انقدر اشتیاق داری بندازی هلفدونی باید گوش کنی
نفس راحتی کشیدم یه لحظه فکر کردم فهمید از خنگ بازیام
_ببخشید شما ادامه بدید
تا آخر حرفش چیزی نگفتم تا کامل ازحرفش بگه
فرمانده: تو امروز فقط رضا رو تعقیب کن همین ببین ریاکت به کار پدر اش انجام میده یا نه
چشمی گفتم و بعد از خدافظی
از ساختمان بیرون زدم و سوار ماشین شدم که کسی سوار ماشین شد اون شخص جزء دیانا نبود
نگاه ترسیده بهش کردم
_خاک بر سرت ترسیدم
دیانا: خب حالا چیزی نشده که هر چقدر صدات زدم نشیدی فرمانده گفت تا یه جایی منم همراهت باشم
پشت پلک نازکی کردم و ماشین روشن کردم و راه افتادیم سمت هتل رضا ، اکثرا اونجا بود
_خب پس تعریف کن حوصلهمون سر نره
دیانا: پانیذ ، ارسلان دست از سرم بر نمیداره نمیدونم چیکارش کنم
_یعنی چی چیکار کنم برو شکایت کن ازش بگو تهدیدم میکنه به پا میزاره برام
دیانا: چی بگم آخه
نگاهی بهش کردم و بیاختیار لب زدم
_نکنه توام مثل من دلت نمیاد
چی بلندی گفت که متوجه سوتی که دادم شدم که با خوشحالی لب زد
دیانا: تعریف کن ببینم چیشده بگو جون دیانا بگووو
اووفی گفتم و نزدیک هتل شدیم ماشین رو زیر درخت نگه داشتم دقیقا جایی که دید نداشت
دیانا: بگو دیگه
_باشه تعریف میکنم اما این موضوع بین من تو ، محراب و مهشادِ
با چشمای درشت شده گفت
دیانا: چیی ماشالله همه خبردارن
_فقط محراب اونم که نخود تو دهنش خیس نموند رفت به مهشاد گف
دیانا: باشه باشه خب میگفتی کیه که حتی نباید فرمانده بدونی
_رضا برزگر همونیه که شما ها بهش میگن مافیا قاتل یا هر چیزه دیگه
اینبارتو شوک رفت که ادامه دادم
_خب نمیدونستم اولش شغل اش چیه اما تو...
کل رابطهمون رو گفتم اما خیلی خیلی کوتاه نه با جزئیات ،نگاهی به دیانا کردم که با ناراحتی نگاهم میکرد
دیانا: بمیرم برات چه عشق سختی داشتی حالا اون چی دوست داره
نگاهی به در هتل کردم که خودش بیرون اومد و سوار ماشین شد منم استارت زدم و راه افتادم
_بعضی جاها از رفتار و حرفاش میفهمیدم قبلا ولی الان مطمئن ام که چیزی روبروش هست که داره تلاش میکنه که حتی من هم روبروشم..
#panleo
#mehrashad
#ardiya
『 paniz 』
دستی جلو برد و اشاره کرد بنشینم و خودش روبروم نشسته و چند عکس که آشنا میومد رو روبروم قرار داد
فرمانده: فکر کنم محراب گفته خبرایی هست
با اطمینان چشم باز و بسته کردم
_بله
فرمانده: این نیکِ یه کله گنده ی دیگه از مواد فروش سهراب قرار امشب مهمونی راه بندازه و دست دوستی نشونه بده اما
نگاهی بهش کردم که عکس رضا رو نشون داد که گوشه ی ذهنم درگیر رفتار دیشب اش شده و برگشت بوسه ای رو پیشونیم زد
لبخندی روی لبم اومد که با نگاه خیره فرمانده خودم رو جمع کردم
لعنتی نکنه فهمید
فرمانده:اگه انقدر اشتیاق داری بندازی هلفدونی باید گوش کنی
نفس راحتی کشیدم یه لحظه فکر کردم فهمید از خنگ بازیام
_ببخشید شما ادامه بدید
تا آخر حرفش چیزی نگفتم تا کامل ازحرفش بگه
فرمانده: تو امروز فقط رضا رو تعقیب کن همین ببین ریاکت به کار پدر اش انجام میده یا نه
چشمی گفتم و بعد از خدافظی
از ساختمان بیرون زدم و سوار ماشین شدم که کسی سوار ماشین شد اون شخص جزء دیانا نبود
نگاه ترسیده بهش کردم
_خاک بر سرت ترسیدم
دیانا: خب حالا چیزی نشده که هر چقدر صدات زدم نشیدی فرمانده گفت تا یه جایی منم همراهت باشم
پشت پلک نازکی کردم و ماشین روشن کردم و راه افتادیم سمت هتل رضا ، اکثرا اونجا بود
_خب پس تعریف کن حوصلهمون سر نره
دیانا: پانیذ ، ارسلان دست از سرم بر نمیداره نمیدونم چیکارش کنم
_یعنی چی چیکار کنم برو شکایت کن ازش بگو تهدیدم میکنه به پا میزاره برام
دیانا: چی بگم آخه
نگاهی بهش کردم و بیاختیار لب زدم
_نکنه توام مثل من دلت نمیاد
چی بلندی گفت که متوجه سوتی که دادم شدم که با خوشحالی لب زد
دیانا: تعریف کن ببینم چیشده بگو جون دیانا بگووو
اووفی گفتم و نزدیک هتل شدیم ماشین رو زیر درخت نگه داشتم دقیقا جایی که دید نداشت
دیانا: بگو دیگه
_باشه تعریف میکنم اما این موضوع بین من تو ، محراب و مهشادِ
با چشمای درشت شده گفت
دیانا: چیی ماشالله همه خبردارن
_فقط محراب اونم که نخود تو دهنش خیس نموند رفت به مهشاد گف
دیانا: باشه باشه خب میگفتی کیه که حتی نباید فرمانده بدونی
_رضا برزگر همونیه که شما ها بهش میگن مافیا قاتل یا هر چیزه دیگه
اینبارتو شوک رفت که ادامه دادم
_خب نمیدونستم اولش شغل اش چیه اما تو...
کل رابطهمون رو گفتم اما خیلی خیلی کوتاه نه با جزئیات ،نگاهی به دیانا کردم که با ناراحتی نگاهم میکرد
دیانا: بمیرم برات چه عشق سختی داشتی حالا اون چی دوست داره
نگاهی به در هتل کردم که خودش بیرون اومد و سوار ماشین شد منم استارت زدم و راه افتادم
_بعضی جاها از رفتار و حرفاش میفهمیدم قبلا ولی الان مطمئن ام که چیزی روبروش هست که داره تلاش میکنه که حتی من هم روبروشم..
#panleo
#mehrashad
#ardiya
- ۱.۴k
- ۰۳ شهریور ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط