Novel panleo

#part³⁰

『 paniz 』

دستی جلو برد و اشاره کرد بنشینم و خودش روبروم نشسته و چند عکس که آشنا میومد رو روبروم قرار داد

فرمانده: فکر کنم محراب گفته خبرایی هست

با اطمینان چشم باز و بسته کردم
_بله

فرمانده: این نیکِ یه کله گنده ی دیگه از مواد فروش سهراب قرار امشب مهمونی راه بندازه و دست دوستی نشونه بده اما

نگاهی بهش کردم که عکس رضا رو نشون داد که گوشه ی ذهنم درگیر رفتار دیشب اش شده و برگشت بوسه ای رو پیشونیم زد

لبخندی روی لبم اومد که با نگاه خیره فرمانده خودم رو جمع کردم
لعنتی نکنه فهمید
فرمانده:اگه انقدر اشتیاق داری بندازی هلفدونی باید گوش کنی

نفس راحتی کشیدم یه لحظه فکر کردم فهمید از خنگ بازیام
_ببخشید شما ادامه بدید

تا آخر حرفش چیزی نگفتم تا کامل ازحرفش بگه
فرمانده: تو امروز فقط رضا رو تعقیب کن همین ببین ری‌اکت به کار پدر اش انجام میده یا نه

چشمی گفتم و بعد از خدافظی
از ساختمان بیرون زدم و سوار ماشین شدم که کسی سوار ماشین شد اون شخص جزء دیانا نبود

نگاه ترسیده بهش کردم
_خاک بر سرت ترسیدم

دیانا: خب حالا چیزی نشده که هر چقدر صدات زدم نشیدی فرمانده گفت تا یه جایی منم همراهت باشم

پشت پلک نازکی کردم و ماشین روشن کردم و راه افتادیم سمت هتل رضا ، اکثرا اونجا بود
_خب پس تعریف کن حوصله‌مون سر نره

دیانا: پانیذ ، ارسلان دست از سرم بر نمیداره نمیدونم چیکارش کنم

_یعنی چی چیکار کنم برو شکایت کن ازش بگو تهدیدم میکنه به پا میزاره برام

دیانا: چی بگم آخه

نگاهی بهش کردم و بی‌اختیار لب زدم
_نکنه توام مثل من دلت نمیاد

چی بلندی گفت که متوجه سوتی که دادم شدم که با خوشحالی لب زد
دیانا: تعریف کن ببینم چیشده بگو جون دیانا بگووو

اووفی گفتم و نزدیک هتل شدیم ماشین رو زیر درخت نگه داشتم دقیقا جایی که دید نداشت
دیانا: بگو دیگه

_باشه تعریف میکنم اما این موضوع بین من تو ، محراب و مهشادِ

با چشمای درشت شده گفت
دیانا: چیی ماشالله همه خبردارن

_فقط محراب اونم که نخود تو دهنش خیس نموند رفت به مهشاد گف

دیانا: باشه باشه خب میگفتی کیه که حتی نباید فرمانده بدونی

_رضا برزگر همونیه که شما ها بهش میگن مافیا قاتل یا هر چیزه دیگه

اینبارتو شوک رفت که ادامه دادم
_خب نمیدونستم اولش شغل اش چیه اما تو‌‌‌...

کل رابطه‌مون رو گفتم اما خیلی خیلی کوتاه نه با جزئیات ،نگاهی به دیانا کردم که با ناراحتی نگاهم میکرد
دیانا: بمیرم برات چه عشق سختی داشتی حالا اون چی دوست داره

نگاهی به در هتل کردم که خودش بیرون اومد و سوار ماشین شد منم استارت زدم و راه افتادم
_بعضی جاها از رفتار و حرفاش می‌فهمیدم قبلا ولی الان مطمئن ام که چیزی روبروش هست که داره تلاش میکنه که حتی من هم روبروشم..

#panleo
#mehrashad
#ardiya
دیدگاه ها (۰)

Novel panleo

Novel panleo

Novel panleo

Novel panleo

Novel panleo ♡ #part⁴⁹ ♡『 paniz 』وقتی از گیت رد شدیم لحظه آخ...

Part ¹³⁰ا.ت ویو:انگشتر رو برداشتم و داخل انگشتم کردم..دستم ر...

رمان بغلی من پارت۱۳۱و۱۳۲و۱۳۳و۱۳۴دیانا: تا نیم ساعت داشتیم با...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط