Novel panleo
♡ #part²⁷ ♡
『 leoreza 』
زیر لب غری زد و از اتاق بیرون رفت
با دیدن که عکس مادرم رو دیده بود اعصاب ام بهم ریخت، من چطور یادم رفته بود و حواسم نبوده آخه
بیمیل عکس رو تا کرده مثل قبل گذاشتم داخل جیبم ، نفسی گرفتم
چند تا پرونده بود که باید نگاهی بهش مینداختم
بعد از نیم ساعت معطلی وسایل رو جمع کردم و نگاهی به ساعت کردم خیلی دیر شده بود
جمع کردم و از شرکت بیرون زدم نگهبان ماشین رو برام آورد که سوار شدم
نگاهی به تاریکی شب کردم با فکر اینکه پانیذ تونست تاکسی گیر بیاره زنگی به نگهبان شرکت زدم
* بله آقا
_خانمی که نیم ساعت پیش از شرکت بیرون اومد تاکسی گرفت
*نه آقا هر چقدر بهشون اصرار کردم بزار خودم براتون تاکسی بگیرم قبول نکرد
_باشه ممنون
گوشی رو با فشار قطع کردم
با تاکسی که نرفته ، حتما پیاده داره میره
فرمون رو چرخوندم که جیغ لاستیک ها به صدا دراومد راهی که مطمئن بودم میره رو طی ۱۰ دقیقه رفتم
چشمام کل خیابون رو رصد میکرد تا پیداش کنم خطرناک بود توی این ساعت بیرون موندن
مشتی کوبیدم رو فرمون
_لعنتی کجا رفتی جای دوری هم نمیتونی رفته باشی تو این فاصله
جز به جز نگاه میکردم که با دیدن ۴ نفری که دور دختری حلقه کرده بودن ، بر یه لحظه خواستم اون دختر حداقل پانیذ نباشه
اما همون لحظه درگیر شدن اش با پسری که تونسته بود مشتی بکوبه به شکمش متوجه شدم خوده پانیذِ
کلت مشکی رو از داشبورد برداشتم و پیاده شدم
دادی زدم که نگاه یه نفر دیگری بهم دوخته شد با دیدن اسلحه ی تو دستم ترسیده بودن
_اینجا چه غلطی میکنین هانن...گمشین برین رد کارتون ببینم
با ثانیه نکشید دوستِشون هم برداشتن و رفتن ، عصبی بازوش رو تو دستم گرفتم که تقلایی کرد
پانیذ: ولم کن ببینم به چه حقی به من دست میزنی هانن
دستش رو از دستم بیرون کشید که عصبی دوباره گرفتم و کنار گوشش غریدم
_انقدر با من یکی به دو نکن اعصابم به اندازه کافی خورده نذاره رو سر تو خالی کنم
به زور سمت ماشین رفتیم و در رو براش باز کردم بعد از نشستنش منم سوار شدم
کلت رو داخل داشبورد گذاشتم و راه افتادم ، دادی از اعصبانیت زدم
_چرا نذاشتی نگهبان برات تاکسی بگیره
پانیذ: از تو که خیری به ما نرسید حتما از نگهبان شرکت ات بهمون میرسه
_دهنتو ببند اگه نیومده بودم میدونی چه اتفاقی برای تو میافتاد
پانیذ: بار آخرت باشه سر من داد میزنی ، من از پس خودم بر میاومدم لازم نبود شما بیایی فکردی با داشتن یه اسلحه میتونی کارت رو راه بندازی
چشمای به خون نشسته ام رو بهش دوختم
_اگه اسلحه ام نبود کارم راه میوفتاد....
#panleo
#mehrashad
#ardiya
『 leoreza 』
زیر لب غری زد و از اتاق بیرون رفت
با دیدن که عکس مادرم رو دیده بود اعصاب ام بهم ریخت، من چطور یادم رفته بود و حواسم نبوده آخه
بیمیل عکس رو تا کرده مثل قبل گذاشتم داخل جیبم ، نفسی گرفتم
چند تا پرونده بود که باید نگاهی بهش مینداختم
بعد از نیم ساعت معطلی وسایل رو جمع کردم و نگاهی به ساعت کردم خیلی دیر شده بود
جمع کردم و از شرکت بیرون زدم نگهبان ماشین رو برام آورد که سوار شدم
نگاهی به تاریکی شب کردم با فکر اینکه پانیذ تونست تاکسی گیر بیاره زنگی به نگهبان شرکت زدم
* بله آقا
_خانمی که نیم ساعت پیش از شرکت بیرون اومد تاکسی گرفت
*نه آقا هر چقدر بهشون اصرار کردم بزار خودم براتون تاکسی بگیرم قبول نکرد
_باشه ممنون
گوشی رو با فشار قطع کردم
با تاکسی که نرفته ، حتما پیاده داره میره
فرمون رو چرخوندم که جیغ لاستیک ها به صدا دراومد راهی که مطمئن بودم میره رو طی ۱۰ دقیقه رفتم
چشمام کل خیابون رو رصد میکرد تا پیداش کنم خطرناک بود توی این ساعت بیرون موندن
مشتی کوبیدم رو فرمون
_لعنتی کجا رفتی جای دوری هم نمیتونی رفته باشی تو این فاصله
جز به جز نگاه میکردم که با دیدن ۴ نفری که دور دختری حلقه کرده بودن ، بر یه لحظه خواستم اون دختر حداقل پانیذ نباشه
اما همون لحظه درگیر شدن اش با پسری که تونسته بود مشتی بکوبه به شکمش متوجه شدم خوده پانیذِ
کلت مشکی رو از داشبورد برداشتم و پیاده شدم
دادی زدم که نگاه یه نفر دیگری بهم دوخته شد با دیدن اسلحه ی تو دستم ترسیده بودن
_اینجا چه غلطی میکنین هانن...گمشین برین رد کارتون ببینم
با ثانیه نکشید دوستِشون هم برداشتن و رفتن ، عصبی بازوش رو تو دستم گرفتم که تقلایی کرد
پانیذ: ولم کن ببینم به چه حقی به من دست میزنی هانن
دستش رو از دستم بیرون کشید که عصبی دوباره گرفتم و کنار گوشش غریدم
_انقدر با من یکی به دو نکن اعصابم به اندازه کافی خورده نذاره رو سر تو خالی کنم
به زور سمت ماشین رفتیم و در رو براش باز کردم بعد از نشستنش منم سوار شدم
کلت رو داخل داشبورد گذاشتم و راه افتادم ، دادی از اعصبانیت زدم
_چرا نذاشتی نگهبان برات تاکسی بگیره
پانیذ: از تو که خیری به ما نرسید حتما از نگهبان شرکت ات بهمون میرسه
_دهنتو ببند اگه نیومده بودم میدونی چه اتفاقی برای تو میافتاد
پانیذ: بار آخرت باشه سر من داد میزنی ، من از پس خودم بر میاومدم لازم نبود شما بیایی فکردی با داشتن یه اسلحه میتونی کارت رو راه بندازی
چشمای به خون نشسته ام رو بهش دوختم
_اگه اسلحه ام نبود کارم راه میوفتاد....
#panleo
#mehrashad
#ardiya
- ۱.۲k
- ۳۱ مرداد ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط