──• ⌞𝐌𝐚𝐬𝐤⌝ •──
──• ⌞𝐌𝐚𝐬𝐤⌝ •──
نـقــاب⁷²
بعد خیلی جدی ادامه داد:هرجا میرم..تو هم اونجایی..این چه سِحریه؟
سِحر؟
لبخند کمرنگی گوشه لبم نشست.
دیدنش توی این حالت یجورایی عجیب بود..
گرگ پیر،که تا اون لحظه با سردیِ همیشگی تماشاگر بود،گلوش رو صاف کرد و گفت:بهتره یکی این پسرو ببره داخل
لحنش اونقدر جدی و خشک بود که حتی مینهیوک هم برای چند لحظه خندیدنش رو قورت داد..
مینهیوک از جاش بلند شد و گفت:باشه،من میبرمش
خواست دست جونگکوک رو بگیره،اما جونگکوک بیحوصله دستشو کنار زد و گفت:خودم میرم
مینهیوک ابروشو بالا انداخت و گفت:مطمئنی؟
جونگکوک خیلی جدی سر تکون داد.
_کاملاً
لحظهای بعد،وقتی خواست از جاش بلند بشه،تعادلش برای لحظهای به هم خورد.
مینهیوک با خنده گفت:آره..کاملاً مشخصه
جونگکوک اخم ریزی کرد.
بعد دوباره دستش رو دور دستم محکمتر کرد و گفت:تو بیا
با تعجب نگاهش کردم.
+من؟
خیلی ساده سرشو تکون داد و گفت:اره..دلم میخواد بیشتر نگاهت کنم
مین هیوک ابروشو بالا انداخت و زیر لب گفت:او..
جونگ کوک دستمو کشید و تلوتلو خوران به سمت عمارت برد.
سعی میکردم کمکش کنم،اما با هر قدمی که برمیداشت،بیشتر وزنش روی شونههام میافتاد.
+جونگکوک..آرومتر
وایساد و خیلی جدی نگاهم کرد.
_چرا اسممو میگی؟..تو که همیشه چاگیا «عزیزم» صدام میکردی
ابروهام بالا رفت،با تعجب گفتم:چاگیا؟..چرا باید اینطوری صدات کنم؟
چند ثانیه فکر کرد.
بعد خیلی مطمئن گفت:پس احتمالاً خواب دیدم
بیاختیار خندم گرفت.
+خیلی مسـ تی
اخم ریزی کرد و کوتاه گفت:نه
+پس چرا درست راه نمیری؟
چند لحظه به پاهاش نگاه کرد.
بعد خیلی جدی جواب داد:زمین کجه
خندهم گرفت و سریع صورتمو برگردوندم تا نبینه.
اما انگار متوجه شد.
زیرلب گفت:نخند
+چرا؟
با همون چشمهای خمارش جواب داد:چون وقتی میخندی..حواسم بیشتر پرت میشه
لبخندم کمکم محو شد.
برای چند ثانیه فقط نگاهش کردم.
این همون جونگکوکی بود که همیشه با چند کلمه میتونست منو عصبی کنه.
اما امشب..
انگار پشت اون چهرهی سرد،آدم دیگهای پنهان شده بود.
دوباره قدم برداشت.
اینبار آرومتر
و درست قبل از ورود به عمارت،سرشو کمی به سمتم خم کرد و زمزمه کرد:رینا..
+هوم؟
چند ثانیه سکوت کرد.
انگار میخواست چیزی بگه،اما منصرف شد.
_هیچی..
بعد دوباره به روبهرو نگاه کرد.
اما دستش هنوز دستمو رها نکرده بود.
با زحمت تا اتاق رسوندمش.
خواست خودشو روی تخت بندازه که دستشو گرفتم و گفتم:وایسا باید کُتتو در بیارم
بدون اینکه چیزی بگه روبه روم وایساد.
کُتشو درآوردم و گذاشتمش روی کاناپه.
داشتم کراواتشو باز میکردم که متوجه سنگینی نگاهش شدم.
با قامت بلندش،از بالا نگاهم میکرد؛چشمهای تاریک و خمارش مستقیم روی صورتم قفل شده بود.
سعی کردم بدون توجه به نگاهش کراواتشو باز کنم که یهو دستش روی مچ دستم نشست.
خم شد و آروم لبـشو روی لبـم گذاشت.
برعکس همیشه با نرمی و لطافت خاصی میبـوسید.
نمیدونم چرا اما اختیارمو یهو از دست دادم.
دستامو گذاشتم روی شونه هاش و کمی فشار دادم.
باید این بازی رو تموم میکردم..
من رینا بودم،یه جاسوس که از خاندان جئون و باند دود سیاه نفرت دارشت.
نه کسی که جلوی یه وارثِ مغرور،قلبش به تپش بیفته.
ولی دستهای من،برخلافِ منطقم،به جای پس زدن،یواش روی پیرهنش میرقصیدن.
بعد چند دقیقه جدا شد.
و آروم لبـش رو به سمت پیشونیم برد.
بـوسه کوتاهی روش کاشت و زیر لب یه کلمه گفت.
_عـاشــقتم
جوری صداش آروم بود که شک داشتم درست شنیدهم یا نه.
برای چند ثانیه،حتی نفس کشیدن هم یادم رفت.
اما اون خیلی عادی ازم فاصله گرفت و خودشو روی تخت انداخت.
و من موندم و قلبی که برای اولین بار،منطقش رو نادیده گرفته بود.
گرمی بوسهش هنوز روی لبم بود..
چند لحظه همونجا موندم.
اون کلمه..هی توی ذهنم تکرار میشد.
نفس عمیقی کشیدم و به سمت در رفتم.
آروم درو پشت سرم بستم و چند قدم برداشتم.
صدای خندهی کوتاهی از سمت ورودی عمارت باعث شد وایسم و سرمو برگردونم.
مینهیوک همراه دوهیون وارد عمارت شد.
مینهیوک همین که منو دید،لبخند زد و گفت:اینجایی..
چند قدم به سمتم اومد.
_هیونگ گفت بهت بگم فردا شب همه برای یه مهمونی دعوتیم
مهمونی؟..
حتما یه مهمونی از طرف یکی از اعضای بانده.
مینهیوک دستشو روی سر دوهیون گذاشت و گفت:خب،بریم آقای کیم..فکر کنم وقت خوابه
و بعد روبه من گفت:شب خوش
دوهیون دستشو گرفت و قبل از رفتن،برام دست تکون داد.
_شب بخیر رزا
لبخند کوچکی زدم و گفتم:شب بخیر دوهیون
با همون پوچی و ذهن شلوغم،به طرف پله ها رفتم.
اما..صدای قدم های نامنظم کسی باعث شد دوباره وایسم.
همین که برگشتم نگاهم افتاد روی تهیونگ...
#فیک#رمان#جیمین#بی_تی_اس#نقاب#وی#تهیونگ#جونگکوک#شوگا#نامجون#جی_هوپ#جین#سناریو
نـقــاب⁷²
بعد خیلی جدی ادامه داد:هرجا میرم..تو هم اونجایی..این چه سِحریه؟
سِحر؟
لبخند کمرنگی گوشه لبم نشست.
دیدنش توی این حالت یجورایی عجیب بود..
گرگ پیر،که تا اون لحظه با سردیِ همیشگی تماشاگر بود،گلوش رو صاف کرد و گفت:بهتره یکی این پسرو ببره داخل
لحنش اونقدر جدی و خشک بود که حتی مینهیوک هم برای چند لحظه خندیدنش رو قورت داد..
مینهیوک از جاش بلند شد و گفت:باشه،من میبرمش
خواست دست جونگکوک رو بگیره،اما جونگکوک بیحوصله دستشو کنار زد و گفت:خودم میرم
مینهیوک ابروشو بالا انداخت و گفت:مطمئنی؟
جونگکوک خیلی جدی سر تکون داد.
_کاملاً
لحظهای بعد،وقتی خواست از جاش بلند بشه،تعادلش برای لحظهای به هم خورد.
مینهیوک با خنده گفت:آره..کاملاً مشخصه
جونگکوک اخم ریزی کرد.
بعد دوباره دستش رو دور دستم محکمتر کرد و گفت:تو بیا
با تعجب نگاهش کردم.
+من؟
خیلی ساده سرشو تکون داد و گفت:اره..دلم میخواد بیشتر نگاهت کنم
مین هیوک ابروشو بالا انداخت و زیر لب گفت:او..
جونگ کوک دستمو کشید و تلوتلو خوران به سمت عمارت برد.
سعی میکردم کمکش کنم،اما با هر قدمی که برمیداشت،بیشتر وزنش روی شونههام میافتاد.
+جونگکوک..آرومتر
وایساد و خیلی جدی نگاهم کرد.
_چرا اسممو میگی؟..تو که همیشه چاگیا «عزیزم» صدام میکردی
ابروهام بالا رفت،با تعجب گفتم:چاگیا؟..چرا باید اینطوری صدات کنم؟
چند ثانیه فکر کرد.
بعد خیلی مطمئن گفت:پس احتمالاً خواب دیدم
بیاختیار خندم گرفت.
+خیلی مسـ تی
اخم ریزی کرد و کوتاه گفت:نه
+پس چرا درست راه نمیری؟
چند لحظه به پاهاش نگاه کرد.
بعد خیلی جدی جواب داد:زمین کجه
خندهم گرفت و سریع صورتمو برگردوندم تا نبینه.
اما انگار متوجه شد.
زیرلب گفت:نخند
+چرا؟
با همون چشمهای خمارش جواب داد:چون وقتی میخندی..حواسم بیشتر پرت میشه
لبخندم کمکم محو شد.
برای چند ثانیه فقط نگاهش کردم.
این همون جونگکوکی بود که همیشه با چند کلمه میتونست منو عصبی کنه.
اما امشب..
انگار پشت اون چهرهی سرد،آدم دیگهای پنهان شده بود.
دوباره قدم برداشت.
اینبار آرومتر
و درست قبل از ورود به عمارت،سرشو کمی به سمتم خم کرد و زمزمه کرد:رینا..
+هوم؟
چند ثانیه سکوت کرد.
انگار میخواست چیزی بگه،اما منصرف شد.
_هیچی..
بعد دوباره به روبهرو نگاه کرد.
اما دستش هنوز دستمو رها نکرده بود.
با زحمت تا اتاق رسوندمش.
خواست خودشو روی تخت بندازه که دستشو گرفتم و گفتم:وایسا باید کُتتو در بیارم
بدون اینکه چیزی بگه روبه روم وایساد.
کُتشو درآوردم و گذاشتمش روی کاناپه.
داشتم کراواتشو باز میکردم که متوجه سنگینی نگاهش شدم.
با قامت بلندش،از بالا نگاهم میکرد؛چشمهای تاریک و خمارش مستقیم روی صورتم قفل شده بود.
سعی کردم بدون توجه به نگاهش کراواتشو باز کنم که یهو دستش روی مچ دستم نشست.
خم شد و آروم لبـشو روی لبـم گذاشت.
برعکس همیشه با نرمی و لطافت خاصی میبـوسید.
نمیدونم چرا اما اختیارمو یهو از دست دادم.
دستامو گذاشتم روی شونه هاش و کمی فشار دادم.
باید این بازی رو تموم میکردم..
من رینا بودم،یه جاسوس که از خاندان جئون و باند دود سیاه نفرت دارشت.
نه کسی که جلوی یه وارثِ مغرور،قلبش به تپش بیفته.
ولی دستهای من،برخلافِ منطقم،به جای پس زدن،یواش روی پیرهنش میرقصیدن.
بعد چند دقیقه جدا شد.
و آروم لبـش رو به سمت پیشونیم برد.
بـوسه کوتاهی روش کاشت و زیر لب یه کلمه گفت.
_عـاشــقتم
جوری صداش آروم بود که شک داشتم درست شنیدهم یا نه.
برای چند ثانیه،حتی نفس کشیدن هم یادم رفت.
اما اون خیلی عادی ازم فاصله گرفت و خودشو روی تخت انداخت.
و من موندم و قلبی که برای اولین بار،منطقش رو نادیده گرفته بود.
گرمی بوسهش هنوز روی لبم بود..
چند لحظه همونجا موندم.
اون کلمه..هی توی ذهنم تکرار میشد.
نفس عمیقی کشیدم و به سمت در رفتم.
آروم درو پشت سرم بستم و چند قدم برداشتم.
صدای خندهی کوتاهی از سمت ورودی عمارت باعث شد وایسم و سرمو برگردونم.
مینهیوک همراه دوهیون وارد عمارت شد.
مینهیوک همین که منو دید،لبخند زد و گفت:اینجایی..
چند قدم به سمتم اومد.
_هیونگ گفت بهت بگم فردا شب همه برای یه مهمونی دعوتیم
مهمونی؟..
حتما یه مهمونی از طرف یکی از اعضای بانده.
مینهیوک دستشو روی سر دوهیون گذاشت و گفت:خب،بریم آقای کیم..فکر کنم وقت خوابه
و بعد روبه من گفت:شب خوش
دوهیون دستشو گرفت و قبل از رفتن،برام دست تکون داد.
_شب بخیر رزا
لبخند کوچکی زدم و گفتم:شب بخیر دوهیون
با همون پوچی و ذهن شلوغم،به طرف پله ها رفتم.
اما..صدای قدم های نامنظم کسی باعث شد دوباره وایسم.
همین که برگشتم نگاهم افتاد روی تهیونگ...
#فیک#رمان#جیمین#بی_تی_اس#نقاب#وی#تهیونگ#جونگکوک#شوگا#نامجون#جی_هوپ#جین#سناریو
- ۲۷.۴k
- ۲۴ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۱۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط