{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

𝐛𝐞𝐭𝐰𝐞𝐞𝐧 𝐥𝐨𝐯𝐞 𝐚𝐧𝐝 𝐡𝐚𝐭𝐞

𝐛𝐞𝐭𝐰𝐞𝐞𝐧 𝐥𝐨𝐯𝐞 𝐚𝐧𝐝 𝐡𝐚𝐭𝐞
𝐏𝐚𝐫𝐭:²⁵
ویو: ات

صبح با صدای زنگ گوشی بیدار شدم.

چند ثانیه طول کشید تا یادم بیاد کجام.

نگاهم به سقف افتاد.

بعد چشمم به اتاق غریبه دورم چرخید.

آروم زیر لب گفتم:

+ اوه... آره.

اینجا عمارت جونگ‌کوکه.

گوشی رو برداشتم.

ساعت دقیقاً هفت و نیم بود.

با دیدن ساعت، چشمام گرد شد.

+ هفت و نیم؟!

سریع از تخت پایین پریدم.

قرار بود ساعت هشت آماده باشم.

با عجله لباس پوشیدم و موهام رو مرتب کردم.

چند دقیقه بعد...

جلوی در اتاق ایستادم.

یه نفس عمیق کشیدم و در رو باز کردم.

راهرو خالی بود.

آروم به سمت پله‌ها رفتم.

وقتی به پایین رسیدم، چند نفر از افراد جونگ‌کوک توی سالن ایستاده بودن.

همین که منو دیدن، برای لحظه‌ای سکوت کردن.

یکی‌شون چیزی آروم به نفر کناریش گفت.

اخم کردم.

+ مشکلیه؟

هر دو ساکت شدن.

از کنارشان رد شدم و وارد سالن اصلی شدم.

جونگ‌کوک کنار پنجره ایستاده بود.

کت مشکی به تن داشت و دست‌هاش داخل جیب شلوارش بود.

این بار...

انگار منتظر من بود.

نگاهم که بهش افتاد، همون‌جا ایستادم.

_ دیر کردی.

به ساعت نگاه کردم.

+ هنوز هشت نشده.

نگاهش رو روی ساعت مچی خودش انداخت.

_ برای من شده.

اخم کردم.

+ خب از اول می‌گفتی ساعتت فرق داره!

چند ثانیه نگاهم کرد.

بعد بدون هیچ واکنشی به سمت در رفت.

_ بیا.

+ کجا؟

_ قوانین رو می‌خوای بدونی، نه؟

دنبالش راه افتادم.

از یه راهروی طولانی رد شدیم.

هرچی جلوتر می‌رفتیم، فضای عمارت ساکت‌تر می‌شد.

بالاخره جلوی یه در بزرگ ایستاد.

جونگ‌کوک در رو باز کرد.

داخل اتاق چند مانیتور بزرگ، نقشه و چندین پرونده روی میز بود.

خشکم زد.

+ اینجا چیه؟

_ اتاق کنترل.

چند نفر پشت مانیتورها مشغول کار بودن.

جونگ‌کوک وارد شد و همه فوراً ساکت شدن.

_ از امروز...

نگاهش رو به من دوخت.

_ هر چیزی که اینجا می‌بینی، نباید از این اتاق بیرون بره.

نگاهم روی مانیتورها چرخید.

+ یعنی چی؟

_ یعنی چیزی که می‌شنوی، چیزی که می‌بینی و اسم‌هایی که می‌شنوی...

چند قدم به سمتم اومد.

_ هیچ‌کدوم نباید به گوش آدم اشتباهی برسه.

آروم سر تکون دادم.

+ باشه.

جونگ‌کوک نگاهش رو ازم گرفت.

_ قانون اول.

یک قدم جلوتر اومد.

_ بدون محافظ از عمارت خارج نمی‌شی.

+ باشه.

_ قانون دوم.

_ به هیچ‌کس خارج از این عمارت اعتماد نمی‌کنی.

+ حتی اگه آدم خوبی باشه؟

چشم‌هاش سرد شد.

_ مخصوصاً اگر زیادی خوب به نظر برسه.

ساکت شدم.

_ قانون سوم...

چند ثانیه مکث کرد.

بعد مستقیم توی چشمام نگاه کرد.

_ اگر کسی بهت گفت از طرف من اومده، بدون اینکه از خودم مطمئن بشی، همراهش نمی‌ری.

+ فهمیدم.

جونگ‌کوک برگشت سمت میز.

_ و مهم‌ترین قانون...

برای چند لحظه سکوت کرد.

بعد گفت:

_ هیچ‌وقت وارد اتاق من نمی‌شی.

متعجب نگاهش کردم.

+ همین؟

_ همین.

شونه بالا انداختم.

+ خیالت راحت. اصلاً علاقه‌ای ندارم.

برای اولین بار نگاهش کمی تیره‌تر شد.

اما چیزی نگفت.

همون لحظه صدای یکی از افرادش بلند شد.

مرد: ارباب...

جونگ‌کوک برگشت.

مرد چند قدم جلو اومد.

مرد: یه ماشین ناشناس از دیشب اطراف عمارت دیده شده.

چهره جونگ‌کوک در یک لحظه تغییر کرد.

_ پلاکش؟

مرد: ثبت نشده.

سکوت سنگینی اتاق رو گرفت.

جونگ‌کوک به سمت من برگشت.

نگاهش مستقیم روی من ثابت موند.

من هم ناخودآگاه یک قدم عقب رفتم.

+ چی شده؟

جونگ‌کوک بدون اینکه نگاهش رو ازم بگیره، به مرد گفت:

_ همه‌ی خروجی‌ها رو ببندید.

مرد: چشم، ارباب.

_ و هیچ‌کس بدون اجازه‌ی من از این عمارت خارج نشه.

مرد سرش رو تکون داد و سریع از اتاق بیرون رفت.

من هنوز مات ایستاده بودم.

+ جونگ‌کوک...

این بار نگاهش کاملاً جدی بود.

_ ات.

+ چی؟

چند ثانیه سکوت کرد.

بعد آرام گفت:

_ از این لحظه، کنار من می‌مونی.

قلبم فرو ریخت.

+ چرا؟

جونگ‌کوک به سمت در رفت.

_ چون ظاهراً کسی بالاخره فهمیده نقطه‌ضعف من کجاست.

همون‌جا خشکم زد.

+ نقطه‌ضعف تو...؟

جونگ‌کوک ایستاد.

سرش رو کمی به سمتم برگردوند.

_ نه.

مکث کرد.

_ نقطه‌ضعف ویکتور.

و از اتاق بیرون رفت.

من همون‌جا ایستاده بودم...

و برای اولین بار فهمیدم ورود من به این عمارت فقط یک تصمیم ساده نبود.
دیدگاه ها (۰)

𝐛𝐞𝐭𝐰𝐞𝐞𝐧 𝐥𝐨𝐯𝐞 𝐚𝐧𝐝 𝐡𝐚𝐭𝐞𝐏𝐚𝐫𝐭:²⁶ویو: اتچند ثانیه همون‌جا خشکم زد...

𝐛𝐞𝐭𝐰𝐞𝐞𝐧 𝐥𝐨𝐯𝐞 𝐚𝐧𝐝 𝐡𝐚𝐭𝐞𝐏𝐚𝐫𝐭:²⁷ویو: اتصدای شلیک هنوز توی گوشم ب...

🎀 𝟭𝟬𝟬 𝗙𝗢𝗟𝗟𝗢𝗪𝗘𝗥𝗦 🎀وای بالاخره ۱۰۰تایی شدیممم 😭🩷واقعاً فکر نمی...

𝐛𝐞𝐭𝐰𝐞𝐞𝐧 𝐥𝐨𝐯𝐞 𝐚𝐧𝐝 𝐡𝐚𝐭𝐞𝐏𝐚𝐫𝐭:²⁴چند دقیقه گذشت.هنوز همون‌جا نشست...

همخونه اجباری... پارت 123"ویو پارک دوین"نتونستم طاقت بیارم.آ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط