.𝓟𝓪𝓻𝓽 ⁴².
.𝓟𝓪𝓻𝓽 ⁴².
𝑚𝑎𝑛𝑑𝑎𝑡𝑜𝑟𝑦 𝑠𝒉𝑎𝑟𝑒.
.𝓶𝓪𝓷𝓭𝓪𝓽𝓸𝓻𝔂 𝓼𝓱𝓪𝓻𝓮.
تهیونگ محکم تر دختر رو به سینه اش فشرد و بینیش رو آروم به موهاش کشید:
_ میخوام یه چیزی بهت بگم.
میا با کمی مکث آب دهنش رو قورت داد و با تعجب گفت:
_ چی..چی میخوای بگی؟
آه عمیقی از بین لب های تهیونگ بیرون پرید و انگشت شستش شروع کرد به نوازش کردن قسمتی از کمرِ میا که گرفته بودتش شد:
_ متأسفم.
میا چند باز پلک زد، اون الان معذرت خواهی کرد؟
ولی واسه چی؟
با احتیاط دستش رو روی بازویی که دور کمرش حلقه بود گذاشت، انگار این نوازش تایید نامحسوسی بود براش تا ادامه حرفش رو بیاره:
_ آره.. اولش به خاطر اینکه باهات ازدواج کردم به خاطر شباهت جزئیت به مینجی بود.
بینیش رو آروم از موهاش فاصله دادن و سرش رو سمت گردنش خم کرد و نفسش رو به پشت گردنش خالی کرد ، طوری که با هر کلمه اش لباش با گردن میا تماس پیدا میکرد، ادامه داد:
_ اما نمیتونستم بیشتر از این خودمو گول بزنم...تو فرق داری میا، از همون اولش هم فرقت باهاش کاملا مشهود بود، فقط من احمق بودم!
چشماش رو بست و پیشونیش رو از پشت به شونه ی میا تکیه داد و حلقهی دستاش رو تنگ تر کرد، اصلا نمیدونست احساسات میا هم متقابله یا نه، ولی امشب حداقل میخواست اولین قدم رو خودش برداره:
_ چشمات...میا چشمات فقط رنگش با اون یکی بود، اما حسشون کاملا متفاوته، چشمای اون حس قشنگی بهم میداد...اما چشمای تو..
مکثی کرد تا متوجه بشه میا خوب بهش گوش میده و با حس کردن گرمای اطمینان بحش دستاش روی بازوش لبخند محوی زد و ادامه داد:
_ چشمای تو مسخم میکنن میا، مخصوصاً وقتی میخندی و خندهات قبل از لبهات توی چشمات پیدا میشه، رنگشون یه گرمای عجیبی دارن که انگار غروب توی رنگشون جا مونده..جوریه که هر بار نگات میکنم دلم بیشتر میخواد داخلشون غرق شم و آرامش داشته باشم.
میا احساس میکرد قلبش یه ضربان جا انداخته، سوزش داخل چشمش نشون از حد احساسش میداد که میخواست گریه کنه، اما نه..نه الان که فقط میخواد حواسش پیش مردی باشه که محکم تو آغوششه و دلش میخواد تا صبح حرفاشو گوش بده!
_ میا؟
دختر با شنیدن اسمش کمی جاخورده سریع جواب داد:
_ ب..بله؟
_ الان ازت یه جواب میخوام باشه؟
میا با کنی تردید جواب داد:
_ چه..جوابی؟
تهیونگ نفس عمیقی کشید و حلقه دستاش رو باز کرد، بازو های دختر رو گرفت و آروم سمت خودش چرخوند و به چشمای زیباش زل زد:
_ بودن، و موندن توی دنیای من آسون نخواهد بود میا...تاریکی که توی زندگیم پشت سرم سایه انداخته نمیخوام تورو هم درگیر کنه، ولی از ته قلبم میخوام توی راهم نورم باشی ولی نمیخوام هم سیاه بشی..میفهمی چی میگم؟
_ تهیونگ...تو، تو چهجور دنیایی داری؟
لحنش گرم و پر محبت بود، طوری که تهیونگ با شنیدن صداش هم احساس سرخوشی میکرد و باعث میشد عمیقی لبخند بزنه:
_ بعدا همچیو بهت میگم...اما قبلش باید جوابم رو بدی، میخوای تا همیشه کنارم باشی و همراهم عاشقی کنی؟ با وجود خطراتی که ممکنه...ممکنه برات بد تموم بشه؟، اگه نمیتونی هم بهت حق میدم خب؟ من میتونم درخواست طلاق رو امضا کنم اما از دور هم عاشقی کنم، جای تو توی قلبم با هیچکس عوض نمیشه، میا. حتی اگه نتونم کنارت باشم، حتی اگه مجبور باشم از دور مراقبتت کنم... برای من، تو همچنان همون کسی میمونی که دوستش دارم.
نفس عمیقی کشید:
_ پس نگران جایگاهت نباش... فقط بهم بگو موندنت کنارم رو خودت میخوای، نه اینکه فکر کنی مجبور به موندنی؟
ادامه دارد..
حمایت؟؟
𝑚𝑎𝑛𝑑𝑎𝑡𝑜𝑟𝑦 𝑠𝒉𝑎𝑟𝑒.
.𝓶𝓪𝓷𝓭𝓪𝓽𝓸𝓻𝔂 𝓼𝓱𝓪𝓻𝓮.
تهیونگ محکم تر دختر رو به سینه اش فشرد و بینیش رو آروم به موهاش کشید:
_ میخوام یه چیزی بهت بگم.
میا با کمی مکث آب دهنش رو قورت داد و با تعجب گفت:
_ چی..چی میخوای بگی؟
آه عمیقی از بین لب های تهیونگ بیرون پرید و انگشت شستش شروع کرد به نوازش کردن قسمتی از کمرِ میا که گرفته بودتش شد:
_ متأسفم.
میا چند باز پلک زد، اون الان معذرت خواهی کرد؟
ولی واسه چی؟
با احتیاط دستش رو روی بازویی که دور کمرش حلقه بود گذاشت، انگار این نوازش تایید نامحسوسی بود براش تا ادامه حرفش رو بیاره:
_ آره.. اولش به خاطر اینکه باهات ازدواج کردم به خاطر شباهت جزئیت به مینجی بود.
بینیش رو آروم از موهاش فاصله دادن و سرش رو سمت گردنش خم کرد و نفسش رو به پشت گردنش خالی کرد ، طوری که با هر کلمه اش لباش با گردن میا تماس پیدا میکرد، ادامه داد:
_ اما نمیتونستم بیشتر از این خودمو گول بزنم...تو فرق داری میا، از همون اولش هم فرقت باهاش کاملا مشهود بود، فقط من احمق بودم!
چشماش رو بست و پیشونیش رو از پشت به شونه ی میا تکیه داد و حلقهی دستاش رو تنگ تر کرد، اصلا نمیدونست احساسات میا هم متقابله یا نه، ولی امشب حداقل میخواست اولین قدم رو خودش برداره:
_ چشمات...میا چشمات فقط رنگش با اون یکی بود، اما حسشون کاملا متفاوته، چشمای اون حس قشنگی بهم میداد...اما چشمای تو..
مکثی کرد تا متوجه بشه میا خوب بهش گوش میده و با حس کردن گرمای اطمینان بحش دستاش روی بازوش لبخند محوی زد و ادامه داد:
_ چشمای تو مسخم میکنن میا، مخصوصاً وقتی میخندی و خندهات قبل از لبهات توی چشمات پیدا میشه، رنگشون یه گرمای عجیبی دارن که انگار غروب توی رنگشون جا مونده..جوریه که هر بار نگات میکنم دلم بیشتر میخواد داخلشون غرق شم و آرامش داشته باشم.
میا احساس میکرد قلبش یه ضربان جا انداخته، سوزش داخل چشمش نشون از حد احساسش میداد که میخواست گریه کنه، اما نه..نه الان که فقط میخواد حواسش پیش مردی باشه که محکم تو آغوششه و دلش میخواد تا صبح حرفاشو گوش بده!
_ میا؟
دختر با شنیدن اسمش کمی جاخورده سریع جواب داد:
_ ب..بله؟
_ الان ازت یه جواب میخوام باشه؟
میا با کنی تردید جواب داد:
_ چه..جوابی؟
تهیونگ نفس عمیقی کشید و حلقه دستاش رو باز کرد، بازو های دختر رو گرفت و آروم سمت خودش چرخوند و به چشمای زیباش زل زد:
_ بودن، و موندن توی دنیای من آسون نخواهد بود میا...تاریکی که توی زندگیم پشت سرم سایه انداخته نمیخوام تورو هم درگیر کنه، ولی از ته قلبم میخوام توی راهم نورم باشی ولی نمیخوام هم سیاه بشی..میفهمی چی میگم؟
_ تهیونگ...تو، تو چهجور دنیایی داری؟
لحنش گرم و پر محبت بود، طوری که تهیونگ با شنیدن صداش هم احساس سرخوشی میکرد و باعث میشد عمیقی لبخند بزنه:
_ بعدا همچیو بهت میگم...اما قبلش باید جوابم رو بدی، میخوای تا همیشه کنارم باشی و همراهم عاشقی کنی؟ با وجود خطراتی که ممکنه...ممکنه برات بد تموم بشه؟، اگه نمیتونی هم بهت حق میدم خب؟ من میتونم درخواست طلاق رو امضا کنم اما از دور هم عاشقی کنم، جای تو توی قلبم با هیچکس عوض نمیشه، میا. حتی اگه نتونم کنارت باشم، حتی اگه مجبور باشم از دور مراقبتت کنم... برای من، تو همچنان همون کسی میمونی که دوستش دارم.
نفس عمیقی کشید:
_ پس نگران جایگاهت نباش... فقط بهم بگو موندنت کنارم رو خودت میخوای، نه اینکه فکر کنی مجبور به موندنی؟
ادامه دارد..
حمایت؟؟
- ۷۳۷
- ۰۸ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۷)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط