♥╣[لمس ممنوعه]╠♥
♥╣[لمس ممنوعه]╠♥
ᕙ[・part 100・]ᕗ
پدر لبخندی زد و گفت : فک کردم خودت تک تکشون رو میپیچونی و تا وقتی فرد مورد علاقه ات رو پیدا نکردی نیازی به دخالت من نیست..
با بغض گفتم : اما باید بیاین.. چون...چون دین اونو انداخت زندان.
مامان با عجله بلند شد و در حالیکه موهاش رو میبست
گفت : انداختتش زندان؟ چرا؟
با غم سر تکون دادم. بابا مشکوک جلو اومد و بازوش رو جلوم گرفت که یعنی بازوش رو بگیرم دستهای لرزونم رو دور بازوش حلقه کردم.
اون یکی بازوش رو جلوی مامان گرفت وگفت : عزیزم میای؟
مامانم سریع جلو اومد و گفت : البته..
راه افتادیم.
بابا : خوب این خواستگار چه اهمیتی برای تو داره؟ با ترس و اضطراب گفتم : دین حق نداشت اونجوری تحقیرش کنه و توی زندان بندازنش..شما..شما پدرمنین و من میخوام شما قضاوت کنین..
دین از روبرو جلو اومد. با خشم نگاه ازش گرفتم.
بابا : دین.. پسرم... این مرد.. خواستگار خواهرت که انگار برای اولین بار کریستینا داره به یه مرد اهمیت میده کجاست؟ دین با
خشم گفت: پدر.. اون مرد
بابا وسط حرفش گفت : میشه لطفا بياريش..ترجیه میدم خواستکار دخترم رو که انگار بهش مشتاقه رو ببینم..
دین داغ کرد و گفت : اخه..
ولی نگاه پدر ساکتش کرد. دستور داد جونگکوک رو بیارن قلبم تند تند میزد. بابا روی تخت نشست و مامان کنارش و منم بالا سرش و
بین مامان و بابا ایستادم. دینم با خشم کنار پدر وایستاد.
دستام که هیچ.. پاهام هم میلرزید.
بابا با دیدن جونگکوک شناختش و با دیدنش تو لباسهای ساده اخم باریکی کرد ولی سریع عادی شد وگفت : خوب خوب خوب.. جونگکوک... دکتر جونگکوک.. قضیه چیه؟
جونگکوک محکم و بدون لرزش و جدی گفت : من یه پزشک
وکشاورزم..و به دختر شما.. پرنسس کریستینا علاقه دارم و میخوام ایشون رو ازتون خواستگاری کنم.
دین خشمگین داد زد : میشنوین پدر؟ یه دکتر به خودش اجازه داده بیاد اینجا و بانوی سوم انگلستان رو خواستگاری کنه.. جزاش مرگه...
پدر اخم نرمی کرد و زل زد به جونگکوک که کاملا جدی جلوش وایستاده بود. قلبم داشت میومد توی دهنم.
پدر عصبی گفت : چی باعث شد تو به خودت اجازه بدی و اینجا باشی؟
جونگکوک : عشق سرورم..
جونگکوک محکم و ثابت بود.هیچ ترس و اضطرابی توش دیده نمیشد.
پدر دستاش رو مشت کرد و گفت : عشق یه طرفه ات رو بردار و برو..جونت رو به خاطر جوونیت بهت بخشیدم.
چشمام رو بستم و محکم گفتم : یه طرفه نیست پدر..
همه شوکه زل زدن بهم.
بابا اروم گفت : چی؟
اروم گفتم : حسش به من یه طرفه نیست..من هم بهش..علاقه دارم...
دهن همه باز مونده بود. به دستام خیره شدم.
مامان : من از همه چیز خبر داشتم..
ᕙ[・part 100・]ᕗ
پدر لبخندی زد و گفت : فک کردم خودت تک تکشون رو میپیچونی و تا وقتی فرد مورد علاقه ات رو پیدا نکردی نیازی به دخالت من نیست..
با بغض گفتم : اما باید بیاین.. چون...چون دین اونو انداخت زندان.
مامان با عجله بلند شد و در حالیکه موهاش رو میبست
گفت : انداختتش زندان؟ چرا؟
با غم سر تکون دادم. بابا مشکوک جلو اومد و بازوش رو جلوم گرفت که یعنی بازوش رو بگیرم دستهای لرزونم رو دور بازوش حلقه کردم.
اون یکی بازوش رو جلوی مامان گرفت وگفت : عزیزم میای؟
مامانم سریع جلو اومد و گفت : البته..
راه افتادیم.
بابا : خوب این خواستگار چه اهمیتی برای تو داره؟ با ترس و اضطراب گفتم : دین حق نداشت اونجوری تحقیرش کنه و توی زندان بندازنش..شما..شما پدرمنین و من میخوام شما قضاوت کنین..
دین از روبرو جلو اومد. با خشم نگاه ازش گرفتم.
بابا : دین.. پسرم... این مرد.. خواستگار خواهرت که انگار برای اولین بار کریستینا داره به یه مرد اهمیت میده کجاست؟ دین با
خشم گفت: پدر.. اون مرد
بابا وسط حرفش گفت : میشه لطفا بياريش..ترجیه میدم خواستکار دخترم رو که انگار بهش مشتاقه رو ببینم..
دین داغ کرد و گفت : اخه..
ولی نگاه پدر ساکتش کرد. دستور داد جونگکوک رو بیارن قلبم تند تند میزد. بابا روی تخت نشست و مامان کنارش و منم بالا سرش و
بین مامان و بابا ایستادم. دینم با خشم کنار پدر وایستاد.
دستام که هیچ.. پاهام هم میلرزید.
بابا با دیدن جونگکوک شناختش و با دیدنش تو لباسهای ساده اخم باریکی کرد ولی سریع عادی شد وگفت : خوب خوب خوب.. جونگکوک... دکتر جونگکوک.. قضیه چیه؟
جونگکوک محکم و بدون لرزش و جدی گفت : من یه پزشک
وکشاورزم..و به دختر شما.. پرنسس کریستینا علاقه دارم و میخوام ایشون رو ازتون خواستگاری کنم.
دین خشمگین داد زد : میشنوین پدر؟ یه دکتر به خودش اجازه داده بیاد اینجا و بانوی سوم انگلستان رو خواستگاری کنه.. جزاش مرگه...
پدر اخم نرمی کرد و زل زد به جونگکوک که کاملا جدی جلوش وایستاده بود. قلبم داشت میومد توی دهنم.
پدر عصبی گفت : چی باعث شد تو به خودت اجازه بدی و اینجا باشی؟
جونگکوک : عشق سرورم..
جونگکوک محکم و ثابت بود.هیچ ترس و اضطرابی توش دیده نمیشد.
پدر دستاش رو مشت کرد و گفت : عشق یه طرفه ات رو بردار و برو..جونت رو به خاطر جوونیت بهت بخشیدم.
چشمام رو بستم و محکم گفتم : یه طرفه نیست پدر..
همه شوکه زل زدن بهم.
بابا اروم گفت : چی؟
اروم گفتم : حسش به من یه طرفه نیست..من هم بهش..علاقه دارم...
دهن همه باز مونده بود. به دستام خیره شدم.
مامان : من از همه چیز خبر داشتم..
- ۱۸۰
- ۰۸ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط