ادامه پارت 98
ادامه پارت 98
مامان لبخند معناداری زد و گفت : امیدوارم از این اتفاق های خوشحال کننده تو زندگیتون زیاد بیوفته دکتر..کریستینای من دختر شاد و حساسیه... زود میخنده.. زود هم اشکش در میاد..امیدوارم توان این رو داشته باشی که نذاری اشک بریزه
و چشمکی به من زد و بازوی بابا رو چسبید وگفت : بریم عزیزم؟
بابا خیره به مامان و گنگ از جمله اش گفت : البته.. و روبه جونگکوک گفت : خوشحال شدم جووون..
و دوتایی ما رو ترک کردم لبخندم عمیق تر شد.
جونگکوک : مادرت..
-میدونه.. تو رو میشناسه..
نگاش کردم.لبخندی زد وشونه بالا انداخت و گفت : خوبه.. حداقل مادر .
عشقم میشناسدم..
خندیدم. اون شب یه شب فوق العاده بود.
خیلی کنار جونگکوک بودم و این اکثر نگاه ها رو روم آورده بود ولی برام مهم نبود
خداحافظی از جونگکوک و پایان این شب فوق العاده واقعا دردناک بود اما ناچار به انجامش بودیم
جونگکوک با بوسه خیلی سریعی که کسی نبینه و "دوستت دارم زیرلبیش که ذوق مرگم کرد رفت و منو با یه عالمه رویای قشنگ و شیرین تنها گذاشت.
مامان لبخند معناداری زد و گفت : امیدوارم از این اتفاق های خوشحال کننده تو زندگیتون زیاد بیوفته دکتر..کریستینای من دختر شاد و حساسیه... زود میخنده.. زود هم اشکش در میاد..امیدوارم توان این رو داشته باشی که نذاری اشک بریزه
و چشمکی به من زد و بازوی بابا رو چسبید وگفت : بریم عزیزم؟
بابا خیره به مامان و گنگ از جمله اش گفت : البته.. و روبه جونگکوک گفت : خوشحال شدم جووون..
و دوتایی ما رو ترک کردم لبخندم عمیق تر شد.
جونگکوک : مادرت..
-میدونه.. تو رو میشناسه..
نگاش کردم.لبخندی زد وشونه بالا انداخت و گفت : خوبه.. حداقل مادر .
عشقم میشناسدم..
خندیدم. اون شب یه شب فوق العاده بود.
خیلی کنار جونگکوک بودم و این اکثر نگاه ها رو روم آورده بود ولی برام مهم نبود
خداحافظی از جونگکوک و پایان این شب فوق العاده واقعا دردناک بود اما ناچار به انجامش بودیم
جونگکوک با بوسه خیلی سریعی که کسی نبینه و "دوستت دارم زیرلبیش که ذوق مرگم کرد رفت و منو با یه عالمه رویای قشنگ و شیرین تنها گذاشت.
- ۳۱۷
- ۰۷ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۵)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط