داستان کابوس عشق فصل۲ پارت ۲
داستان کابوس عشق فصل۲ پارت ۲
ادامه: سوزی: آ.....آلستیا؟ آلستیا: پس شناختی منو سوزی: این .....این واقعا خودتی؟ آلستیا: آره خودمم سوزی: آخه خیییلی تغییر کردی. آلستیا: راستش اینا همه یه داستانی دارن که الان برات توضیح میدم. اونا نشستن یجا که باهم صحبت کنن. آلستیا: خوب راستش ۵ سال پیش بابای من ورشکسته شد. سوزی شوکه شد و گفت: چییی! آلستیا ادامه داد: بعدش دیگه آره و الان من و خانواده ام توی یه کلبه ی کوچیک چوبی زندگی میکنیم. سوزی: خوب.... الان خوبین یعنی.....به چیزی نیاز ندارین؟ آلستیا نه اوکیه دیگه برامون عادت شده. سوزی: ببین اگه چیزی نیاز داشتی میتونم بهت کمک کنم؟ آلستیا: نه اوکیه. من راستش اومدم اینجا که بهت یه چیزی بگم . سوزی: اوکی بگو. آلستیا: من میخواستم ازت معذرت خواهی کنم. سوزی: چه معذرت خواهی؟. بعد آلستیا شروع کرد به اشک ریختن. سوزی: آلستیا چیشده چرا گریه میکنی. آلستیا: چند سال پیش رو نمیدونم یادته یا نه. سوزی: یادمه. ولی آلستیا گذشته ها گذشته دیگه اینا گذشتن و باید فراموششون کنی. آلستیا: من واقعا یه دختره پرو و کثافتیم تا میخواست حرفش رو ادامه بده سوزی پرید سره حرفش و گفت: ببین آلستیا میدونم از گذشته ناراحتی ولی اینا همه گذشتن و تمام شدن پس نباید خودت رو سرزنش کنی. آلستیا: به سوزی نگاه کرد و گفت: تو....تو راست میگی سوزی. خوب......تو......الان من رو میبخشی؟ سوزی: خوب معلومه. بهد لبخند زد . بعد آلستیا بلند شد و رفت بغلش کردو گفت: ازت ممنونم. بعد نگاه به گوشیش انداخت خوب من باید برم سره کار . سوزی: تو میری سره کار؟ آلستیا: آره خوب بلاخره باید خرج خودم و خانواده ام رو خودم در بیارم . من توی یه سوپرمارکتی کار میکنم. سوزی: خوب باشه خوشحال شدم دیدمت آلستیا. آلستیا رفت. سوزی هم رفت خونه.
ادامش برای پارت ۳
ادامه: سوزی: آ.....آلستیا؟ آلستیا: پس شناختی منو سوزی: این .....این واقعا خودتی؟ آلستیا: آره خودمم سوزی: آخه خیییلی تغییر کردی. آلستیا: راستش اینا همه یه داستانی دارن که الان برات توضیح میدم. اونا نشستن یجا که باهم صحبت کنن. آلستیا: خوب راستش ۵ سال پیش بابای من ورشکسته شد. سوزی شوکه شد و گفت: چییی! آلستیا ادامه داد: بعدش دیگه آره و الان من و خانواده ام توی یه کلبه ی کوچیک چوبی زندگی میکنیم. سوزی: خوب.... الان خوبین یعنی.....به چیزی نیاز ندارین؟ آلستیا نه اوکیه دیگه برامون عادت شده. سوزی: ببین اگه چیزی نیاز داشتی میتونم بهت کمک کنم؟ آلستیا: نه اوکیه. من راستش اومدم اینجا که بهت یه چیزی بگم . سوزی: اوکی بگو. آلستیا: من میخواستم ازت معذرت خواهی کنم. سوزی: چه معذرت خواهی؟. بعد آلستیا شروع کرد به اشک ریختن. سوزی: آلستیا چیشده چرا گریه میکنی. آلستیا: چند سال پیش رو نمیدونم یادته یا نه. سوزی: یادمه. ولی آلستیا گذشته ها گذشته دیگه اینا گذشتن و باید فراموششون کنی. آلستیا: من واقعا یه دختره پرو و کثافتیم تا میخواست حرفش رو ادامه بده سوزی پرید سره حرفش و گفت: ببین آلستیا میدونم از گذشته ناراحتی ولی اینا همه گذشتن و تمام شدن پس نباید خودت رو سرزنش کنی. آلستیا: به سوزی نگاه کرد و گفت: تو....تو راست میگی سوزی. خوب......تو......الان من رو میبخشی؟ سوزی: خوب معلومه. بهد لبخند زد . بعد آلستیا بلند شد و رفت بغلش کردو گفت: ازت ممنونم. بعد نگاه به گوشیش انداخت خوب من باید برم سره کار . سوزی: تو میری سره کار؟ آلستیا: آره خوب بلاخره باید خرج خودم و خانواده ام رو خودم در بیارم . من توی یه سوپرمارکتی کار میکنم. سوزی: خوب باشه خوشحال شدم دیدمت آلستیا. آلستیا رفت. سوزی هم رفت خونه.
ادامش برای پارت ۳
- ۱۶۴
- ۱۵ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط