ادامه ی داستان (کابوس عشق) پارت ۶
ادامه ی داستان (کابوس عشق) پارت ۶
ادامه: جنی و آلستیا رفتن بیرون کلاس و توی سالن یک میز و صندلی بود . اونا رفتن نشستن. آلستیا: خوب خوبی؟ جنی: ام....خوبم ممنون آلستیا: تو فکر میکنی سوزی چه نوع آدمیه؟ جنی: دختر خوبیه و من خیلی دوستش دارم . آلستیا ادامه داد: ببین میدونم فکر میکنی سوزی خیلی دختر خوبیه ولی داری اشتباه میکنی . اون خییییلی دختر پرو و بیشعوریه . جنی هیچی نگفت و همینجوری داشت نگاه میکرد. آلستیا: اون دختر واقعا یه شیطانه و حتی سر و ریختشم خوب نیست . موهاشم سفیده وخییلی زشته. و من واقعا باورم نمیشه با همچین دختره کودنی دوست شدی. جنی لبخندی زد و گفت: واقعا فکر میکنی من اسکولم و حرفاتو باور میکنم. آلستیا یه لحظه شوکه شد جنی ادامه داد: تو فقط میخوای من و سوزی و از هم جدا کنی. هدفت همینه . چون تو یه مزاحمه به تمام معنایی. موهاش سفیده چونکه یه مریضی داره تقصیره اون که نیست . سر و ریختش بده ؟ به تو چه . بعدش بلند شد و گفت : من نمیفهمم تو با سوزی چه مشکلی داری ؟ آخه اون به تو کاری نداره تو هم بهتره با هاش کاری نداشته باشی. بعدش رفت سره کلاس . آلستیا چشماش قرمز شد و عصبانی شد و گفت: لعنتی ....لعنتی. وقتی جنی رفت سره کلاس دید که سوزی هم اومده . جنی: سوزی! بعد رفت بغلش. سوزی : سلام جنی. بعد رفت نشست. بعد آلستیا اومد سرکلاس با چشمای قرمز و عصبانی. سوزی: آلستیا چشه؟ جنی: بنظره من ولش کن. آلستیا رفت روی صندلیش نشست. لونا ( دوست آلستیا) وقتی آلستیا رو با اون وضع دید گفت: اه....ام آلستیا چیشده؟ آلستیا: با عصبانیت گفت: خفه شو لونا. دیگه هیچکس هیچی نگفت. سوزی تو ذهنش: ( یعنی آلستیا چشه ؟).
ادامش برای پارت ۷
ادامه: جنی و آلستیا رفتن بیرون کلاس و توی سالن یک میز و صندلی بود . اونا رفتن نشستن. آلستیا: خوب خوبی؟ جنی: ام....خوبم ممنون آلستیا: تو فکر میکنی سوزی چه نوع آدمیه؟ جنی: دختر خوبیه و من خیلی دوستش دارم . آلستیا ادامه داد: ببین میدونم فکر میکنی سوزی خیلی دختر خوبیه ولی داری اشتباه میکنی . اون خییییلی دختر پرو و بیشعوریه . جنی هیچی نگفت و همینجوری داشت نگاه میکرد. آلستیا: اون دختر واقعا یه شیطانه و حتی سر و ریختشم خوب نیست . موهاشم سفیده وخییلی زشته. و من واقعا باورم نمیشه با همچین دختره کودنی دوست شدی. جنی لبخندی زد و گفت: واقعا فکر میکنی من اسکولم و حرفاتو باور میکنم. آلستیا یه لحظه شوکه شد جنی ادامه داد: تو فقط میخوای من و سوزی و از هم جدا کنی. هدفت همینه . چون تو یه مزاحمه به تمام معنایی. موهاش سفیده چونکه یه مریضی داره تقصیره اون که نیست . سر و ریختش بده ؟ به تو چه . بعدش بلند شد و گفت : من نمیفهمم تو با سوزی چه مشکلی داری ؟ آخه اون به تو کاری نداره تو هم بهتره با هاش کاری نداشته باشی. بعدش رفت سره کلاس . آلستیا چشماش قرمز شد و عصبانی شد و گفت: لعنتی ....لعنتی. وقتی جنی رفت سره کلاس دید که سوزی هم اومده . جنی: سوزی! بعد رفت بغلش. سوزی : سلام جنی. بعد رفت نشست. بعد آلستیا اومد سرکلاس با چشمای قرمز و عصبانی. سوزی: آلستیا چشه؟ جنی: بنظره من ولش کن. آلستیا رفت روی صندلیش نشست. لونا ( دوست آلستیا) وقتی آلستیا رو با اون وضع دید گفت: اه....ام آلستیا چیشده؟ آلستیا: با عصبانیت گفت: خفه شو لونا. دیگه هیچکس هیچی نگفت. سوزی تو ذهنش: ( یعنی آلستیا چشه ؟).
ادامش برای پارت ۷
- ۱۴۳
- ۰۸ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط