#دختر_قمار_باز
#دختر_قمار_باز
Season : ¹
Part : ¹⁹
ویو اِلا___
*فردا شب *
از صبح رفته بود.
بدون توضیح…
بدون خداحافظی…
فقط—
نبود.
و این…
بیشتر از چیزی که باید—
آزاردهنده بود.
شب—
خیلی ساکتتر از همیشه بود.
روی تخت نشسته بودم…
اما خواب—
حتی نزدیکم نمیشد.
هر چند دقیقه—
به ساعت نگاه میکردم.
لعنتی…
چرا؟
چرا مهم شده بود؟
اخم کردم.
الا: به من ربطی نداره…
اما داشت.
بدجوری هم داشت.
ساعت—
دو نیمهشب.
سکوت عمارت—
تقریباً خفهکننده شده بود.
بلند شدم.
دیگه نمیتونستم بشینم.
در رو باز کردم…
و قدم گذاشتم تو راهرو.
تاریک…
سرد…
بیصدا.
چند قدم جلو رفتم—
که…
صدا.
خیلی آروم…
تق.
ایستادم.
نفس تو سینم حبس شد.
سرمو چرخوندم سمت صدا…
و—
دیدمش.
جونکوک.
اما—
یه چیزی فرق داشت.
صاف راه نمیرفت.
بدنش یه کم خم شده بود…
و دستش—
روی پهلوش فشار داده شده بود.
قلبم یه لحظه محکم کوبید.
بدون فکر—
دویدم سمتش.
الا: چی شده؟
سرشو بالا آورد.
نگاهش همون بود…
سرد… کنترلشده…
انگار هیچ اتفاقی نیفتاده.
جونکوک: هیچی.
دروغ.
رسیدم بهش.
دستم رفت سمت بازوش—
و همون لحظه—
چشمم افتاد به دستش.
خونی.
خشکم زد.
نفس تو گلوم گیر کرد.
الا: تو…
نگاش کردم.
الا: تیر خوردی؟
چند ثانیه سکوت…
بعد—
خیلی آروم گفت:
جونکوک: چیزی نیست.
چیزی نیست؟
اخم کردم.
محکمتر بازوشو گرفتم.
الا: بیا.
مقاومت نکرد.
فقط—
نگاهم کرد.
یه نگاه عجیب…
که وقتش نبود بهش فکر کنم.
اتاق خودش.
فضا سنگینتر از همیشه بود.
نشست روی تخت…
آروم…
اما معلوم بود درد داره.
در رو بستم.
قفل کردم.
برگشتم سمتش.
الا: پیراهنتو دربیار.
ابروشو بالا داد.
حتی تو اون وضعیت—
غرورش سر جاش بود.
جونکوک: لازم نیست.
چشمهام تیز شد.
الا: اگه بخوای بمیری، آره.
سکوت.
چند ثانیه نگام کرد…
بعد—
خیلی آروم…
دکمههای پیراهنشو باز کرد.
و درآوردش.
نگاهم ناخودآگاه روی بدنش که عضلانی بود خیلی .....وایییییی.....چه خفننننن....وای الا چی داری میگی تو ....
خون…
و جای گلوله.
نفس عمیقی کشیدم.
الا: لعنتی…
رفتم سمت میز.
وسایل رو برداشتم.
برگشتم کنارش.
زانو زدم جلوش.
خیلی نزدیک.
دستم آروم نزدیک زخم رفت…
اما مکث کردم.
جونکوک نگام میکرد.
بیصدا…
اما دقیق.
نگاهشو حس میکردم.
آروم گفتم:
الا: تکون نخور.
گوش نکرد…
اما تکون هم نخورد.
پارچه رو خیس کردم…
و آروم شروع کردم تمیز کردن زخم.
نفسش یه لحظه سنگین شد…
اما—
هیچی نگفت.
حتی یه آخ هم نگفت.
اخم کردم.
الا: درد داره؟
خیلی ساده گفت:
جونکوک: نه.
دروغ.
واضحترین دروغ ممکن.
لبمو گاز گرفتم…
اما چیزی نگفتم.
کارمو ادامه دادم.
با دقت…
با ملایمت…
انگار—
نمیخواستم بیشتر اذیتش کنم.
چرا؟
نفهمیدم.
چند دقیقه بعد…
به گلوله رسیدم.
نفس عمیقی کشیدم.
الا: باید درش بیارم.
سکوت.
بعد—
خیلی آروم گفت:
جونکوک: انجامش بده.
نگاش کردم.
هنوز همونقدر آروم بود…
انگار نه دردی هست…
نه زخمی.
فقط—
غرور.
لعنتی…
دستم یه لحظه لرزید…
اما سریع خودمو جمع کردم.
تمرکز کن…
آروم کارمو شروع کردم.
چند ثانیه…
طولانی…
سنگین…
نفسش عمیقتر شد…
اما—
بازم هیچی نگفت.
و بالاخره—
گلوله خارج شد.
یه نفس راحت کشیدم.
الا: تموم شد…
اما کار تموم نشده بود.
سریع زخم رو بستم.
باند پیچیدم…
و آخرش—
دستم چند ثانیه روی پهلوش موند.
بیحرکت.
چرا برنداشتمش؟
نمیدونم.
سکوت.
خیلی نزدیک بودیم.
بیش از حد.
سرمو بالا آوردم…
و—
چشم تو چشمش شدم.
این بار—
نگاهش فرق داشت.
یه چیز عمیقتر…
سنگینتر…
خطرناکتر.
آروم گفتم:
الا: باید بیشتر مراقب باشی.
چند ثانیه نگام کرد…
بعد—
خیلی آروم گفت:
جونکوک: تو هم.
اخم کردم.
الا: من تیر نمیخورم.
یه گوشه لبش بالا رفت…
خیلی کم.
جونکوک: هنوز.
قلبم یه ضرب زد.
و این بار—
نفهمیدم چرا.
بلند شدم.
چند قدم عقب رفتم.
باید فاصله میگرفتم.
این نزدیکی—
خوب نبود.
اصلاً خوب نبود.
اما—
قبل از اینکه کامل دور شم…
صداش اومد:
جونکوک: الا.
ایستادم.
برنگشتم.
چند ثانیه سکوت…
بعد—
جونکوک: ممنون.
چشمهام یه لحظه بسته شد.
نفس عمیقی کشیدم.
و بدون اینکه برگردم—
گفتم:
الا: بدهکار شدی.
و از اتاق رفتم بیرون.
اما—
قلبم…
آروم نمیزد.
و این—
بیشتر از هر چیزی…
خطرناک بود. :::
ادامه دارد ......
نظر بدین تو کامنتا و لایک کنیددددد🔪🔪🔪🔪
Season : ¹
Part : ¹⁹
ویو اِلا___
*فردا شب *
از صبح رفته بود.
بدون توضیح…
بدون خداحافظی…
فقط—
نبود.
و این…
بیشتر از چیزی که باید—
آزاردهنده بود.
شب—
خیلی ساکتتر از همیشه بود.
روی تخت نشسته بودم…
اما خواب—
حتی نزدیکم نمیشد.
هر چند دقیقه—
به ساعت نگاه میکردم.
لعنتی…
چرا؟
چرا مهم شده بود؟
اخم کردم.
الا: به من ربطی نداره…
اما داشت.
بدجوری هم داشت.
ساعت—
دو نیمهشب.
سکوت عمارت—
تقریباً خفهکننده شده بود.
بلند شدم.
دیگه نمیتونستم بشینم.
در رو باز کردم…
و قدم گذاشتم تو راهرو.
تاریک…
سرد…
بیصدا.
چند قدم جلو رفتم—
که…
صدا.
خیلی آروم…
تق.
ایستادم.
نفس تو سینم حبس شد.
سرمو چرخوندم سمت صدا…
و—
دیدمش.
جونکوک.
اما—
یه چیزی فرق داشت.
صاف راه نمیرفت.
بدنش یه کم خم شده بود…
و دستش—
روی پهلوش فشار داده شده بود.
قلبم یه لحظه محکم کوبید.
بدون فکر—
دویدم سمتش.
الا: چی شده؟
سرشو بالا آورد.
نگاهش همون بود…
سرد… کنترلشده…
انگار هیچ اتفاقی نیفتاده.
جونکوک: هیچی.
دروغ.
رسیدم بهش.
دستم رفت سمت بازوش—
و همون لحظه—
چشمم افتاد به دستش.
خونی.
خشکم زد.
نفس تو گلوم گیر کرد.
الا: تو…
نگاش کردم.
الا: تیر خوردی؟
چند ثانیه سکوت…
بعد—
خیلی آروم گفت:
جونکوک: چیزی نیست.
چیزی نیست؟
اخم کردم.
محکمتر بازوشو گرفتم.
الا: بیا.
مقاومت نکرد.
فقط—
نگاهم کرد.
یه نگاه عجیب…
که وقتش نبود بهش فکر کنم.
اتاق خودش.
فضا سنگینتر از همیشه بود.
نشست روی تخت…
آروم…
اما معلوم بود درد داره.
در رو بستم.
قفل کردم.
برگشتم سمتش.
الا: پیراهنتو دربیار.
ابروشو بالا داد.
حتی تو اون وضعیت—
غرورش سر جاش بود.
جونکوک: لازم نیست.
چشمهام تیز شد.
الا: اگه بخوای بمیری، آره.
سکوت.
چند ثانیه نگام کرد…
بعد—
خیلی آروم…
دکمههای پیراهنشو باز کرد.
و درآوردش.
نگاهم ناخودآگاه روی بدنش که عضلانی بود خیلی .....وایییییی.....چه خفننننن....وای الا چی داری میگی تو ....
خون…
و جای گلوله.
نفس عمیقی کشیدم.
الا: لعنتی…
رفتم سمت میز.
وسایل رو برداشتم.
برگشتم کنارش.
زانو زدم جلوش.
خیلی نزدیک.
دستم آروم نزدیک زخم رفت…
اما مکث کردم.
جونکوک نگام میکرد.
بیصدا…
اما دقیق.
نگاهشو حس میکردم.
آروم گفتم:
الا: تکون نخور.
گوش نکرد…
اما تکون هم نخورد.
پارچه رو خیس کردم…
و آروم شروع کردم تمیز کردن زخم.
نفسش یه لحظه سنگین شد…
اما—
هیچی نگفت.
حتی یه آخ هم نگفت.
اخم کردم.
الا: درد داره؟
خیلی ساده گفت:
جونکوک: نه.
دروغ.
واضحترین دروغ ممکن.
لبمو گاز گرفتم…
اما چیزی نگفتم.
کارمو ادامه دادم.
با دقت…
با ملایمت…
انگار—
نمیخواستم بیشتر اذیتش کنم.
چرا؟
نفهمیدم.
چند دقیقه بعد…
به گلوله رسیدم.
نفس عمیقی کشیدم.
الا: باید درش بیارم.
سکوت.
بعد—
خیلی آروم گفت:
جونکوک: انجامش بده.
نگاش کردم.
هنوز همونقدر آروم بود…
انگار نه دردی هست…
نه زخمی.
فقط—
غرور.
لعنتی…
دستم یه لحظه لرزید…
اما سریع خودمو جمع کردم.
تمرکز کن…
آروم کارمو شروع کردم.
چند ثانیه…
طولانی…
سنگین…
نفسش عمیقتر شد…
اما—
بازم هیچی نگفت.
و بالاخره—
گلوله خارج شد.
یه نفس راحت کشیدم.
الا: تموم شد…
اما کار تموم نشده بود.
سریع زخم رو بستم.
باند پیچیدم…
و آخرش—
دستم چند ثانیه روی پهلوش موند.
بیحرکت.
چرا برنداشتمش؟
نمیدونم.
سکوت.
خیلی نزدیک بودیم.
بیش از حد.
سرمو بالا آوردم…
و—
چشم تو چشمش شدم.
این بار—
نگاهش فرق داشت.
یه چیز عمیقتر…
سنگینتر…
خطرناکتر.
آروم گفتم:
الا: باید بیشتر مراقب باشی.
چند ثانیه نگام کرد…
بعد—
خیلی آروم گفت:
جونکوک: تو هم.
اخم کردم.
الا: من تیر نمیخورم.
یه گوشه لبش بالا رفت…
خیلی کم.
جونکوک: هنوز.
قلبم یه ضرب زد.
و این بار—
نفهمیدم چرا.
بلند شدم.
چند قدم عقب رفتم.
باید فاصله میگرفتم.
این نزدیکی—
خوب نبود.
اصلاً خوب نبود.
اما—
قبل از اینکه کامل دور شم…
صداش اومد:
جونکوک: الا.
ایستادم.
برنگشتم.
چند ثانیه سکوت…
بعد—
جونکوک: ممنون.
چشمهام یه لحظه بسته شد.
نفس عمیقی کشیدم.
و بدون اینکه برگردم—
گفتم:
الا: بدهکار شدی.
و از اتاق رفتم بیرون.
اما—
قلبم…
آروم نمیزد.
و این—
بیشتر از هر چیزی…
خطرناک بود. :::
ادامه دارد ......
نظر بدین تو کامنتا و لایک کنیددددد🔪🔪🔪🔪
- ۲۰۴
- ۲۵ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط