ادامه پارت ۱۲
ادامه پارت ۱۲
لی آهو که میخواست چیزی بگه اما تو دهنش هی میچرخوند اش و نمیتونست بگه با صدای مین هی نگاهش رو بهش دوخت مین هی : بگو دیگه انقدر نپیچونش چی میخواهی بگی
لی آهو : چیزه...خوب .... برادرت نیومده نتونست از آمریکا بیاد یعنی نمیاد
این شد که مین هی متوجه حرف های دوستش شد شروع کرد به خندیدن لی آهو با اخم ساختگی نجوا کرد لی آهو : به چی داری میخندی مین هی
مین هی درحال خندیدن لب زد مین هی : وای از دست تو از همین الان هم به فکر این چیزا هستی به نظره من شما زوج خیلی خوبی میشید
لی آهو که انتظار هیچی رو نداشت با ناامیدی نجوا نمود لی آهو : نه من انتظار هیچی ازش ندارم اون بخاطر من زندگیش رو درمیون گذاشت
مین هی : انقدر ناامید نشو هیچکس از آینده خبر نداره حالا بگو ببینم دستت چیشده
لی آهو سریع دستش باند پیچیده شده اش را قائم کرد اما میدونست از چشم های تیز مین هی دور نمیمونه پس مجبور شد تا حقیقت رو بگه لی آهو : چای از دست سو یئون روش ریخت
مین هی : از قصد همچین کاری کرد نه
لی آهو : باشه حالا تو بخواب و استراحت کن
از رویه تخت بلنده شد و سریع اتاق را ترک کرد نگاهش افتاد سمته کناری خودش اون رو برای یکی از مهمان ها آمده کرده بودن تا جایی که جی آه و کی جون اونجا نبودن پس حتما ٫٫٫کیم تهیونگ ٫٫٫ با چرخیدن اسمش تویه سرش سریع وارده اتاق خودش شد
تهیونگ درحالیکه رویه تخت دراز کشیده بود ذهن اش درگیر ٫٫٫ چه خانواده ای هستن از معلوم نیست از کدوم قرن هستن بیا دختر نگاه کن انگاری که ما اومدیم خرید ... کمی فکر کرد شخصی که بخاطرش اومده بود را ندید ...... اون دختره چرا بین شون نبود اسمش چی بود .٫٫٫ در همین افکارش میچرخید که به خواب رفت ..
لی آهو که میخواست چیزی بگه اما تو دهنش هی میچرخوند اش و نمیتونست بگه با صدای مین هی نگاهش رو بهش دوخت مین هی : بگو دیگه انقدر نپیچونش چی میخواهی بگی
لی آهو : چیزه...خوب .... برادرت نیومده نتونست از آمریکا بیاد یعنی نمیاد
این شد که مین هی متوجه حرف های دوستش شد شروع کرد به خندیدن لی آهو با اخم ساختگی نجوا کرد لی آهو : به چی داری میخندی مین هی
مین هی درحال خندیدن لب زد مین هی : وای از دست تو از همین الان هم به فکر این چیزا هستی به نظره من شما زوج خیلی خوبی میشید
لی آهو که انتظار هیچی رو نداشت با ناامیدی نجوا نمود لی آهو : نه من انتظار هیچی ازش ندارم اون بخاطر من زندگیش رو درمیون گذاشت
مین هی : انقدر ناامید نشو هیچکس از آینده خبر نداره حالا بگو ببینم دستت چیشده
لی آهو سریع دستش باند پیچیده شده اش را قائم کرد اما میدونست از چشم های تیز مین هی دور نمیمونه پس مجبور شد تا حقیقت رو بگه لی آهو : چای از دست سو یئون روش ریخت
مین هی : از قصد همچین کاری کرد نه
لی آهو : باشه حالا تو بخواب و استراحت کن
از رویه تخت بلنده شد و سریع اتاق را ترک کرد نگاهش افتاد سمته کناری خودش اون رو برای یکی از مهمان ها آمده کرده بودن تا جایی که جی آه و کی جون اونجا نبودن پس حتما ٫٫٫کیم تهیونگ ٫٫٫ با چرخیدن اسمش تویه سرش سریع وارده اتاق خودش شد
تهیونگ درحالیکه رویه تخت دراز کشیده بود ذهن اش درگیر ٫٫٫ چه خانواده ای هستن از معلوم نیست از کدوم قرن هستن بیا دختر نگاه کن انگاری که ما اومدیم خرید ... کمی فکر کرد شخصی که بخاطرش اومده بود را ندید ...... اون دختره چرا بین شون نبود اسمش چی بود .٫٫٫ در همین افکارش میچرخید که به خواب رفت ..
- ۱۷.۱k
- ۲۳ تیر ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط