سایههای مافیا
سایههای مافیا
پارت : ۷
دو روز از آن اتفاق گذشته بود.
اما ذهن میره هنوز آرام نگرفته بود.
هر بار چشمهایش را میبست،
چهره جونگ کوک مقابلش ظاهر میشد.
انگار گذشته دست از سرش برنمیداشت.
سوهی صبح زود وارد خانه شد.
چند پاکت خرید روی میز گذاشت.
با لبخند گفت:
«امروز هیچجا نمیری، فقط استراحت.»
اما میره حتی لبخند هم نزد.
آرا کنار پنجره ایستاده بود.
پرده را کمی کنار زد.
یک خودروی مشکی از صبح همانجا پارک بود.
آرام گفت:
«فکر کنم یکی مراقب خونست.»
میره اخم کرد.
از طرف دیگر...
جونگ کوک در عمارتش جلسه اضطراری تشکیل داده بود.
تمام افراد اصلی مافیا حضور داشتند.
نقشه شهر روی میز پهن شده بود.
فضا کاملاً جدی بود.
جیمین گفت:
«افراد رقیب فعلاً عقب کشیدن.»
تهیونگ ادامه داد:
«ولی این سکوت طبیعی نیست.»
جونگ کوک نگاهش را از نقشه برنداشت.
او هم همین حس را داشت.
یکی از نیروها با عجله وارد شد.
«رئیس، یه خبر تازه داریم.»
همه نگاهشان را به او دوختند.
«دشمن یه جاسوس داخل سازمان ما داره.»
اتاق در سکوت فرو رفت.
جونگ کوک آرام از جایش بلند شد.
نگاهش روی تکتک افراد چرخید.
هیچکس جرئت نفس کشیدن نداشت.
او با صدایی سرد گفت:
«پیداش کنین...»
«قبل از اینکه خودش ما رو پیدا کنه.»
همان موقع...
میره تصمیم گرفت برای خرید از خانه بیرون برود.
سوهی و آرا هم همراهش شدند.
هر سه سوار ماشین شدند.
اما نمیدانستند یک خودرو از فاصله دور تعقیبشان میکند.
چند خیابان بعد...
ماشین جلوی یک فروشگاه بزرگ توقف کرد.
میره مشغول خرید شد.
سوهی لباسها را نگاه میکرد.
آرا اما مدام اطراف را زیر نظر داشت.
ناگهان مردی با کلاه مشکی از کنار میره عبور کرد.
خیلی آرام چیزی داخل کیف او انداخت.
بعد بدون اینکه جلب توجه کند،
در میان جمعیت ناپدید شد.
هیچکس متوجه این حرکت نشد.
چند دقیقه بعد...
گوشی جونگ کوک زنگ خورد.
یکی از افراد اطلاعاتی با اضطراب گفت:
«رئیس...»
«دشمن یه وسیله ردیابی داخل وسایل هان میره گذاشته.»
چهره جونگ کوک در یک لحظه تغییر کرد.
او بدون معطلی کلید ماشینش را برداشت.
تهیونگ و جیمین هم پشت سرش حرکت کردند.
صدای روشن شدن موتور خودروها در حیاط عمارت پیچید.
جونگ کوک فقط یک جمله گفت:
«قبل از اینکه دیر بشه... پیداش کنین.»
در همان لحظه...
میره و دوستانش بیخبر از همهجا،
از فروشگاه خارج شدند.
اما چند جفت چشم از فاصله دور،
تمام حرکاتشان را زیر نظر داشت.
و بازی خطرناک، تازه وارد مرحله بعد شده بود.
لایک و نظرتون درباره فیک و بازنشر بالا = انرژی من بیشتر میشه ⚡
همانا خداوند و نویسنده کامنت گزاران را دوست می دارند.
پارت : ۷
دو روز از آن اتفاق گذشته بود.
اما ذهن میره هنوز آرام نگرفته بود.
هر بار چشمهایش را میبست،
چهره جونگ کوک مقابلش ظاهر میشد.
انگار گذشته دست از سرش برنمیداشت.
سوهی صبح زود وارد خانه شد.
چند پاکت خرید روی میز گذاشت.
با لبخند گفت:
«امروز هیچجا نمیری، فقط استراحت.»
اما میره حتی لبخند هم نزد.
آرا کنار پنجره ایستاده بود.
پرده را کمی کنار زد.
یک خودروی مشکی از صبح همانجا پارک بود.
آرام گفت:
«فکر کنم یکی مراقب خونست.»
میره اخم کرد.
از طرف دیگر...
جونگ کوک در عمارتش جلسه اضطراری تشکیل داده بود.
تمام افراد اصلی مافیا حضور داشتند.
نقشه شهر روی میز پهن شده بود.
فضا کاملاً جدی بود.
جیمین گفت:
«افراد رقیب فعلاً عقب کشیدن.»
تهیونگ ادامه داد:
«ولی این سکوت طبیعی نیست.»
جونگ کوک نگاهش را از نقشه برنداشت.
او هم همین حس را داشت.
یکی از نیروها با عجله وارد شد.
«رئیس، یه خبر تازه داریم.»
همه نگاهشان را به او دوختند.
«دشمن یه جاسوس داخل سازمان ما داره.»
اتاق در سکوت فرو رفت.
جونگ کوک آرام از جایش بلند شد.
نگاهش روی تکتک افراد چرخید.
هیچکس جرئت نفس کشیدن نداشت.
او با صدایی سرد گفت:
«پیداش کنین...»
«قبل از اینکه خودش ما رو پیدا کنه.»
همان موقع...
میره تصمیم گرفت برای خرید از خانه بیرون برود.
سوهی و آرا هم همراهش شدند.
هر سه سوار ماشین شدند.
اما نمیدانستند یک خودرو از فاصله دور تعقیبشان میکند.
چند خیابان بعد...
ماشین جلوی یک فروشگاه بزرگ توقف کرد.
میره مشغول خرید شد.
سوهی لباسها را نگاه میکرد.
آرا اما مدام اطراف را زیر نظر داشت.
ناگهان مردی با کلاه مشکی از کنار میره عبور کرد.
خیلی آرام چیزی داخل کیف او انداخت.
بعد بدون اینکه جلب توجه کند،
در میان جمعیت ناپدید شد.
هیچکس متوجه این حرکت نشد.
چند دقیقه بعد...
گوشی جونگ کوک زنگ خورد.
یکی از افراد اطلاعاتی با اضطراب گفت:
«رئیس...»
«دشمن یه وسیله ردیابی داخل وسایل هان میره گذاشته.»
چهره جونگ کوک در یک لحظه تغییر کرد.
او بدون معطلی کلید ماشینش را برداشت.
تهیونگ و جیمین هم پشت سرش حرکت کردند.
صدای روشن شدن موتور خودروها در حیاط عمارت پیچید.
جونگ کوک فقط یک جمله گفت:
«قبل از اینکه دیر بشه... پیداش کنین.»
در همان لحظه...
میره و دوستانش بیخبر از همهجا،
از فروشگاه خارج شدند.
اما چند جفت چشم از فاصله دور،
تمام حرکاتشان را زیر نظر داشت.
و بازی خطرناک، تازه وارد مرحله بعد شده بود.
لایک و نظرتون درباره فیک و بازنشر بالا = انرژی من بیشتر میشه ⚡
همانا خداوند و نویسنده کامنت گزاران را دوست می دارند.
- ۱.۶k
- ۳۰ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط