{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

سایه‌های مافیا

سایه‌های مافیا
پارت : ۸

ماشین مشکی جونگ کوک با سرعت از خیابان‌های سئول عبور می‌کرد.
باران دوباره شروع به باریدن کرده بود.
جیمین پشت فرمان، بی‌وقفه مسیر را عوض می‌کرد.
تهیونگ از طریق بی‌سیم با افرادشان در تماس بود.
زمان به ضرر آن‌ها می‌گذشت.

میره، سوهی و آرا هنوز از ماجرا بی‌خبر بودند.
بعد از خرید، وارد یک کافه کوچک شدند.
سوهی با هیجان درباره سفر آخر هفته حرف می‌زد.
آرا اما چند بار به پشت سرش نگاه کرد.
حس بدی رهایش نمی‌کرد.

یکی از افراد دشمن از پشت پنجره کافه آن‌ها را زیر نظر داشت.
آرام داخل بی‌سیم گفت:
«هدف داخل کافه است.»
چند ثانیه بعد، سه مرد دیگر وارد خیابان شدند.
همه چیز برای اجرای نقشه آماده بود.
فقط منتظر فرصت بودند.

در همان لحظه...
یکی از نیروهای جونگ کوک وارد فروشگاه شد.
دوربین‌های مداربسته را بررسی کرد.
چند دقیقه بعد تصویر مرد ناشناس را پیدا کرد.
او همان کسی بود که وسیله ردیابی را داخل کیف میره انداخته بود.

جونگ کوک با دیدن تصاویر اخم کرد.
«آدرس کافه رو برام بفرستین.»
صدایش آن‌قدر جدی بود که کسی جرئت سؤال کردن نداشت.
ماشین با سرعت بیشتری حرکت کرد.
همه می‌دانستند اتفاق بدی در راه است.

داخل کافه...
میره ناگهان احساس کرد کیفش سنگین‌تر شده است.
وقتی آن را باز کرد،
جسم کوچکی بین وسایلش دید.
هنوز فرصت نکرده بود آن را بردارد.
که آرا با نگرانی گفت:
«میره... بیرون رو نگاه کن.»

میره از پنجره به خیابان خیره شد.
سه مرد با لباس مشکی روبه‌روی کافه ایستاده بودند.
یکی از آن‌ها مستقیم به داخل نگاه می‌کرد.
قلبش از ترس فشرده شد.
انگار آن‌ها فقط برای او آمده بودند.

سوهی آرام دست میره را گرفت.
«از در پشتی می‌ریم.»
هر سه بدون جلب توجه بلند شدند.
اما درست وقتی به راهروی پشتی رسیدند،
دو مرد دیگر جلوی خروجی ایستاده بودند.

میره برای لحظه‌ای خشکش زد.
راه فراری باقی نمانده بود.
یکی از مردها قدمی به جلو برداشت.
لبخند ترسناکی روی لبش نشست.
«خانم هان... رئیس منتظر شماست.»

قبل از اینکه دستش به میره برسد،
صدای شکستن شیشه کافه بلند شد.
همه با وحشت به سمت صدا برگشتند.
جونگ کوک و افرادش وارد ساختمان شدند.
فضای کافه در چند ثانیه به میدان درگیری تبدیل شد.

تهیونگ یکی از افراد دشمن را زمین زد.
جیمین، سوهی و آرا را به گوشه امنی برد.
جونگ کوک مستقیم مقابل مردی ایستاد که قصد نزدیک شدن به میره را داشت.
نگاهش از همیشه ترسناک‌تر بود.
هیچ‌کس جرئت تکان خوردن نداشت.

رهبر گروه دشمن لبخند زد.
آرام گفت:
«بالاخره همسرت رو پیدا کردی، جونگ کوک...»
میره با شنیدن این جمله،
با ناباوری به جونگ کوک خیره شد.
این اولین بار بود که دوستانش حقیقت رابطه آن دو را می‌فهمیدند...
لایک و نظرتون درباره فیک و بازنشر بالا = انرژی من بیشتر میشه ⚡
همانا خداوند و نویسنده کامنت گزاران را دوست می دارند.
دیدگاه ها (۲)

سایه‌های مافیاپارت : ۹ کافه در سکوتی سنگین فرو رفت.همه نگاه‌...

سایه‌های مافیاپارت : ۱۰ عمارت بزرگ جونگ کوک در سکوت فرو رفته...

سایه‌های مافیاپارت : ۷ دو روز از آن اتفاق گذشته بود.اما ذهن ...

سایه‌های مافیاپارت : ۶ میره چند قدم عقب رفت.نفسش به شماره اف...

سایه‌های مافیاپارت : ۵ صبح روز بعد، عمارت بزرگ جونگ کوک حال‌...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط