{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

سایه‌های مافیا

سایه‌های مافیا
پارت : ۹

کافه در سکوتی سنگین فرو رفت.
همه نگاه‌ها بین جونگ کوک و میره جابه‌جا می‌شد.
سوهی و آرا با ناباوری به دوستشان خیره مانده بودند.
هیچ‌کدام انتظار شنیدن چنین حرفی را نداشتند.
راز شش ساله، بالاخره فاش شده بود.

میره با عصبانیت فریاد زد:
«دیگه اسم منو کنار اسمش نیارین!»
صدایش در تمام کافه پیچید.
اما دشمن فقط خندید.
انگار از واکنش او لذت می‌برد.
جونگ کوک همچنان ساکت بود.

مرد ناشناس اسلحه‌اش را پایین آورد.
«رئیس فقط می‌خواد چند سؤال از خانمت بپرسه.»
جونگ کوک یک قدم جلو رفت.
نگاهش آن‌قدر سرد بود که مرد برای لحظه‌ای عقب کشید.
«اسمش رو از دهنت نیار.»

چند ثانیه بعد دوباره درگیری شروع شد.
افراد مافیا با هم درگیر شدند.
صدای شکستن میز و صندلی‌ها بلند شد.
مشت‌ها یکی پس از دیگری فرود می‌آمدند.
مشتری‌ها با وحشت از کافه فرار کردند.

تهیونگ آخرین نفر را نقش زمین کرد.
جیمین سریع پلیس و آمبولانس را خبر داد.
جونگ کوک بدون توجه به اطراف،
فقط به سمت میره رفت.
اما او بلافاصله چند قدم عقب کشید.

میره با چشمانی پر از اشک گفت:
«فکر می‌کردم برای همیشه از زندگیم رفتی.»
جونگ کوک آرام جواب داد:
«خواستم بری... چون اون موقع کنارم امنیت نداشتی.»
میره با تلخی خندید.
«امنیت؟ تمام زندگیم از روزی که حقیقت رو فهمیدم نابود شد.»

سوهی بین آن دو ایستاد.
«یکی لطفاً برامون توضیح بده چه خبره؟»
آرا هم گیج و نگران بود.
او فقط می‌دانست میره سال‌ها پیش ازدواج کرده،
اما هیچ‌وقت اسم همسرش را نشنیده بود.

جونگ کوک نفس عمیقی کشید.
«الان وقت توضیح نیست.»
«دشمن دنبالشونه.»
«تا وقتی اون‌ها دستگیر نشن...»
«میره در امان نیست.»

میره فوراً مخالفت کرد.
«من باهات جایی نمیام.»
«خودم از پس زندگیم برمیام.»
جونگ کوک چیزی نگفت.
فقط نگاهش را از او برنداشت.
نگاهی پر از نگرانی.

در همان لحظه گوشی جیمین زنگ خورد.
بعد از چند ثانیه رنگ از صورتش پرید.
آرام به جونگ کوک نزدیک شد.
«رئیس...»
«یکی از افرادمون خیانت کرده.»

جونگ کوک اخم کرد.
«مطمئنی؟»
جیمین سرش را تکان داد.
«آدرس میره لو رفته...»
«و این فقط کار یه نفر از داخل سازمان بوده.»

تهیونگ مشتش را گره کرد.
«پس دشمن از همه حرکاتمون خبر داره.»
جونگ کوک نگاهش را به در خروجی انداخت.
حالا دیگر مطمئن بود...
جنگی که شروع شده، خیلی بزرگ‌تر از چیزی است که تصور می‌کردند.

در همان لحظه...
در نقطه‌ای نامعلوم از شهر،
مردی ناشناس تلفنش را روی میز گذاشت.
لبخند مرموزی زد و گفت:
«مرحله اول تموم شد...
حالا نوبت نابودی جونگ کوکه.»
لایک و نظرتون درباره فیک و بازنشر بالا = انرژی من بیشتر میشه ⚡
همانا خداوند و نویسنده کامنت گزاران را دوست می دارند.
دیدگاه ها (۲)

سایه‌های مافیاپارت : ۱۰ عمارت بزرگ جونگ کوک در سکوت فرو رفته...

سایه‌های مافیاپارت : ۸ ماشین مشکی جونگ کوک با سرعت از خیابان...

سایه‌های مافیاپارت : ۷ دو روز از آن اتفاق گذشته بود.اما ذهن ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط