{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}




–اما اخترڪ تو ڪه به آن ڪوچڪی است
ڪافیست صندلیت رو به اندازه چند قدمـ حرڪت بدے،
میتونی هروقت بخـواهی ببینی ڪه روز به پایان میرسد و مهتاب طلوع می‌ڪند و تو میتوانی هر قدر دلت می‌خـواهد غروب رو تماشا ڪنی.

–یڪ روز چهــل و سه بار غروب خـورشید رو نگـاه ڪردمـ ،
خـودت ڪه میدانی، وقتـی دلت گــرفته، تماشاے غــروب آفتاب چه لـذتی داره...

–پـس خـدا می‌داند اون روزے ڪه چـهل و سه بار غــروب آفتاب رو دیدے چقــدر دلت گــرفته بود.

اما مسافــر ڪوچولو جوابم رو نداد...


#آنتوان_دوسنت_اگزوپری
شازده کوچولو📚
دیدگاه ها (۴)

‌دل به مهــرش سپــردمـ ...!می‌خـواهمـ دست در دستانـش در میان...

‌دیده‌ام سوی دیار تو و در کف تو از تو دیگر نه پیامی نه نشانی...

‌پائیـــز همـ از را رســید...!بــرگ بـرگِ درختــان را ســنگف...

‌ایـن روزهـا ابــرےامـ ...!دلــمـ باریـدن میخــواهد تا آسمـا...

ادامه پارت (آخر)سونگمین جای خودش رو به یه سکوت آرام دادهوپی ...

آفتاب سرخ غروب، سایه بلند آن‌ها را روی دیوارهای روستا می‌کش...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط