{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

چوپانی بود که گوسفندان خود را سر کوه رها کرده و آمده بود

چوپانی بود که گوسفندان خود را سر کوه رها کرده و آمده بود به شهر، تا نان بخرد. در دکان نانوایی صف بود و چوپان مضطرب و ناراحت و نگران. مدام این‌پا و آن‌پا می‌کرد. نانوا به او گفت: چرا اینقدر نگرانی؟ گفت: گوسفندانم را رها کرده‌ام و آمده‌ام نان بخرم. می‌ترسم گرگ‌ها شکم همه را پاره کنند. گفت: چرا گوسفندانت را به خدا نسپرده‌ای؟ گفت: سپرده‌ام، ولی مساله اینجاست که او خدای گرگ‌ها هم هست.
دیدگاه ها (۶)

چوپانی بود که گوسفندان خود را سر کوه رها کرده و آمده بود به ...

چوپانی بود که گوسفندان خود را سر کوه رها کرده و آمده بود به ...

نانوایی شلوغ بود و چوپان،مدام این ‌پا و آن ‌پا می‌کرد....نان...

نانوایی شلوغ بود و چوپان،مدام این ‌پا و آن ‌پا می‌کرد....نان...

نانوایی شلوغ بود و چوپان، مدام این‌پا و آن‌پا می‌کرد،نانوا ب...

نانوایی شلوغ بود و چوپان مدام این‌پا و آن‌پا می‌کرد.نانوا به...

نانوایی شلوغ بود و چوپان مدام این‌پا و آن‌پا می‌کرد.نانوا به...

❦❧ غَریبّـهِـ❧❦ ‌‌نانوایی شلوغ بود و چوپان مدام...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط