{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

رماننفس در آغوش مافا

رمان:نفس در آغوش يك مافيا
part۱۹
# #🖋️پيش نويس: من عاشق رييسم شدم

«بعد از اینکه پرتم کرد روی زمین در اون اتاق قفل کرد با دیدن وسایل اونجا وحشت کرده بودم یه صندلی آورد اومد جلوم نشست»
«جونگ کوک‌ باهاش باز کرد یه سیگار روشن کرد بعد یه پک از سیگار گرفت گفت»

-تو میدونستی من کیم.با این حال اومدی و من رو وابسته خودت کردی،فکر کردی اگر منو دوست نداشته باشی ولی می‌کنم بری..؟

«از روی صندلی بلند شد اومد جلوم زانو زد بیشتر
توی خودم جمع شدم چونم گرفت گفت»
-اگر هم از پیشم بری که نمیتونی،چه توی کره چه فرانسه چه یه زمین دیگه باز مال خودمی.

-دوستم داری لینا؟

ویو لینا
«اون چی داشت میگفت..؟بعد از اینکه زد توی صورتم جلوی اون همه آدم یا اینکه اوردم اتاق شکنجه میکه دوستم داری..؟اون مشکل روانی داشت!همه اطرافیانم بهم اخطار داده بودن ولی من نفهمیدم»

+دوست ندارم

«جونگ کوک سرش انداخت پایین..»

ویو جونگ کوک
«نه اون چی داشت میگفت سرم سوت کشید ولی باید عصبانیتم کنترل میکردم نباید میترسوندمش نمیتونستم از دستش بدم»

+نه،چرا سرت انداختی پایین..؟نگام کن،توی چشمام نگاه کن،بفهم،ببین،دوست ندارم،نمیخوامت.


«با چشم‌ هایی که خون نشسته بود توشون نگام کرد هیستیرک خندید…»

«بلند شد محکم بازوم کشید بردم توی اتاق که تاریک بود گزاشتم توی اتاق دستام با زنجیر بست چیکار داشت می‌کرد..؟»

-لینا،میمونی اینجا تا بفهمی دوست دارم،من هیچکس تا حالا دوست نداشتم،نمیتونم از دستت بدم،حتی اگرم نخوای کاری از دستت بر نمیاد مجبوری قبول کنی لولیتا.

«اومد جلو و یه بو.سه سطحی روی ل.بم گزاشت و رفت در بست من موندم تاریکی..»
«باید یه نقشه برای فرار میکشیدم اینجا دووم نمیاوردم»


____________________
سلام،حال احوال؟🎀👀
ممکنه یسری تحول اتفاق بیوفته ولی نگران نباشید داستان پایانش هپی انده.
دیدگاه ها (۹)

رمان:نفس در آغوش يك مافياpart۲۰# #🖋️پيش نويس: من عاشق رييسم ...

رمان:نفس در آغوش يك مافياpart۲۱# #🖋️پيش نويس: من عاشق رييسم ...

رمان:نفس در آغوش يك مافياpart18##🖋️پيش نويس: من عاشق رييسم ش...

رمان:نفس در آغوش يك مافياpart۱۷##🖋️پيش نويس:من عاشق رييسم شد...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط