{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

« وسواس مافیا »

« وسواس مافیا »
پارت ۹: قلبی که پشت دیوار پنهان شده بود

صدای ماشین‌ها هر لحظه نزدیک‌تر می‌شد.
نور چراغ‌ها از پنجره‌های شکسته‌ی ساختمان رد می‌شد و سایه‌ها روی دیوار می‌رقصیدند.
جه-این وسط اتاق ایستاده بود.
برای اولین بار...
نه مثل کسی که باید نجات داده شود.مثل کسی که باید حقیقت را پیدا کند.
تهیونگ چند قدم عقب‌تر از او ایستاده بود.
نگاهش روی جه-این بود.
اما این بار نگاهش شبیه قبل نبود.
نه مالکانه.
نه دستوری.
فقط...نگران.
جه-این متوجه شد.
و همین بیشتر گیجش کرد.
چطور ممکن بود از کسی که بهش دروغ گفته، هنوز این نگرانی رو ببینه؟
آرام گفت:
«چرا اینطوری نگام می‌کنی؟»
تهیونگ چیزی نگفت.
جه-این لبخند تلخی زد.
«همیشه همین بود، نه؟»
«چی؟»
«تو همیشه طوری نگام می‌کردی انگار من تنها چیزی‌ام که داری.»
تهیونگ سکوت کرد.
چون حقیقت داشت.

صدای باز شدن در اصلی ساختمان بلند شد.
مرد مرموز آرام گفت:
«وقت تمومه.»
جونگ‌کوک اسلحه‌اش رو آماده کرد.
«هیچ‌کس بهش نزدیک نمی‌شه.»
تهیونگ هم کنار جه-این ایستاد.
جونگ‌کوک نگاه تندی بهش کرد.
«تو هنوز فکر می‌کنی حق داری کنارش وایسی؟»
تهیونگ جواب نداد.فقط گفت:
«نه.»

همه ساکت شدند.

حتی جونگ‌کوک.

تهیونگ ادامه داد:
«من خیلی چیزها رو ازش گرفتم.»
نگاهش پایین افتاد.
«گذشته‌ش... انتخاب‌هاش... حقیقتش.»
بعد به جه-این نگاه کرد.
«ولی نمی‌خوام دیگه آزادی‌ش رو هم بگیرم.»
جه-این برای لحظه‌ای چیزی نگفت.
چون این اولین بار بود که تهیونگ...
اعتراف می‌کرد.
نه به عنوان رئیس مافیا.
به عنوان یک آدم...

ناگهان صدای شیشه شکستن آمد.
افراد ناشناس وارد شدند.
همه پراکنده شدند.
جونگ‌کوک سمت چپ رفت.
یونگی و جیمین پوشش دادند.
تهیونگ دست جه-این رو گرفت و به سمت دیوار کشید.
اما جه-این ایستاد.
«نه.»
تهیونگ برگشت.
«چی؟»
جه-این دستش رو آرام از دستش بیرون کشید.
«این بار نمی‌خوام فقط پشت سر تو قایم شم.»
تهیونگ چند ثانیه نگاهش کرد.
بعد برای اولین بار...
یه لبخند خیلی کوتاه زد.
«بالاخره بزرگ شدی.»
جه-این با ناراحتی نگاهش کرد.
«به خاطر تو مجبور شدم.»
این جمله خورد به تهیونگ.اما این بار فرار نکرد.فقط گفت:
«می‌دونم.»

درگیری بالا گرفت.

مردی به سمت جه-این حرکت کرد.
اما قبل از اینکه نزدیک شود، تهیونگ جلویش ایستاد.جه-این دید.تهیونگ حتی به فکر خودش نبود.فقط به فکر او بود.
بعد از تمام دروغ‌ها...
بعد از تمام اشتباه‌ها...
هنوز اولین واکنشش محافظت از او بود.
جه-این زیر لب گفت:
«چرا؟»

تهیونگ بدون نگاه کردن بهش گفت:
«چون نمی‌تونم دوباره از دستت بدم.»

قلب جه-این لرزید.
اما هنوز آماده نبود ببخشد.
نه کامل.

چند دقیقه بعد، همه چیز آرام شد.
مرد مرموز فرار کرده بود.
اما قبل از رفتن فقط یک جمله گفته بود:
«حقیقت اصلی هنوز مونده.»

شب شده بود.
همه در ساختمان امن جمع شده بودند.
جه-این کنار پنجره ایستاده بود.
تهیونگ نزدیک شد.
اما فاصله را حفظ کرد.
این حرکت عجیب بود.
چون تهیونگ همیشه نزدیک می‌شد.
همیشه تصمیم می‌گرفت.
اما حالا...
منتظر بود.
جه-این آرام پرسید:
«چرا نمیای جلو؟»
تهیونگ نگاهش کرد.
«چون این بار نمی‌خوام مجبورِت کنم.»
سکوت.
جه-این برای اولین بار دید...
پشت اون چهره‌ی سرد...
یه آدم خسته وجود داشت.
کسی که سال‌ها با عذاب زندگی کرده بود.

آرام گفت:

«تهیونگ...»

او جواب داد:

«بله؟»

«من هنوز ازت ناراحتم.»

تهیونگ سرش رو پایین انداخت.

«حق داری.»

«هنوز نمی‌تونم همه چیزو فراموش کنم.»

«می‌دونم.»

چند ثانیه سکوت.بعد جه-این آهسته گفت:
«ولی...»
تهیونگ نگاهش کرد.
«ولی؟»
جه-این نگاهش رو دزدید.«ولی دیگه مثل قبل ازت متنفر نیستم.»
برای اولین بار...چشم‌های تهیونگ تغییر کرد.یه چیزی شبیه امید.
خیلی کم.
خیلی پنهان.
آن طرف اتاق...
جونگ‌کوک همه چیز را دیده بود.
و فهمید.
جنگ اصلی فقط برای پیدا کردن خواهرش نیست.
چون حالا باید با چیزی بجنگد که انتظارش را نداشت...
احساسی که بین خواهرش و دشمن قدیمی‌اش در حال شکل گرفتن بود.

پایان پارت ۹
لایک و نظرتون درباره فیک و بازنشر بالا = انرژی من بیشتر میشه ⚡
همانا خداوند و نویسنده کامنت گزاران را دوست می دارند.
دیدگاه ها (۱۲)

« وسواس مافیا »پارت ۱۰: حقیقتی که بین ما ماند صبح با سکوت عج...

« وسواس مافیا »پارت ۱۱: زخمی که هنوز زنده بود صبح تاریکی روی...

« وسواس مافیا »پارت ۸: مردی که پشت آتش ایستاده بود صدای خنده...

«وسواس مافیا»پارت ۷: انتخابی که هیچ‌کس آماده‌اش نبود سه ثانی...

تو مال منی...p7

ناپلئون گمشده (فصل دوم)پارت ۲سون-هی وارد شد.عمارت نفسش را حب...

کپشن مهمممیخوام یه دونه رمان بنویسم زیر پستام حتما این بخشش ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط