{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

« وسواس مافیا »

« وسواس مافیا »
پارت ۱۰: حقیقتی که بین ما ماند

صبح با سکوت عجیبی شروع شد.

برای اولین بار بعد از سال‌ها، جه-این داخل عمارت تهیونگ نبود.

اما عجیب‌تر این بود که...

دلش برای آن جای سرد تنگ شده بود.

برای پنجره‌ی بزرگی که همیشه کنارش می‌ایستاد.

برای صدای قدم‌های تهیونگ در راهرو.

و خودش از این فکر عصبانی شد.

چطور ممکن بود دلت برای کسی تنگ شود که تمام گذشته‌ات را از تو گرفته؟

---

جه-این کنار پنجره‌ی ساختمان امن ایستاده بود.

جونگ‌کوک پشت سرش آمد.

چند ثانیه چیزی نگفت.

فقط نگاهش کرد.

بعد آرام گفت:

«یادت میاد؟»

جه-این برگشت.

«چی؟»

جونگ‌کوک لبخند کوچکی زد.

«وقتی کوچیک بودی همیشه کنار پنجره می‌ایستادی.»

جه-این مات نگاهش کرد.

«از کجا می‌دونی؟»

جونگ‌کوک نگاهش پایین افتاد.

«چون من اونجا بودم.»

چشم‌های جه-این پر شد.

جونگ‌کوک ادامه داد:

«تو از تاریکی می‌ترسیدی. هر وقت برق می‌رفت، دستمو می‌گرفتی و می‌گفتی جئون جونگ‌کوک نرو.»

اسم کاملش...

یه حس عجیب توی قلب جه-این ایجاد کرد.

انگار یک خاطره‌ی گمشده داشت برمی‌گشت.

آرام گفت:

«من واقعاً خواهرتم؟»

جونگ‌کوک چند ثانیه بهش نگاه کرد.

بعد خیلی آرام جواب داد:

«تو تنها چیزی بودی که بعد از اون شب برام باقی موند.»

---

آن طرف اتاق...

تهیونگ همه چیز را شنید.

اما وارد نشد.

قبلاً اگر می‌دید کسی به جه-این نزدیک می‌شود، کنترلش را از دست می‌داد.

اما حالا...

فقط ایستاده بود.

چون فهمیده بود دوست داشتن همیشه یعنی نگه داشتن نیست.

گاهی یعنی اجازه دادن.

---

یونگی کنارش ایستاد.

«داری عوض می‌شی.»

تهیونگ نگاهش نکرد.

«نه.»

یونگی پوزخند زد.

«تهیونگ قدیمی الان وارد اتاق می‌شد و همه‌چیز رو خراب می‌کرد.»

سکوت.

بعد تهیونگ آرام گفت:

«تهیونگ قدیمی باعث شد اون از من متنفر بشه.»

یونگی چیزی نگفت.

چون برای اولین بار...

رئیس مافیا داشت قبول می‌کرد اشتباه کرده.

---

چند ساعت بعد، مرد مرموز دوباره پیغام فرستاد.

آدرس.

یک مکان قدیمی.

جایی که تصادف اتفاق افتاده بود.

جه-این وقتی فهمید، بدون فکر گفت:

«می‌رم.»

تهیونگ فوری گفت:

«نه.»

همه نگاهش کردند.

اما این بار صدایش فرق داشت.

نه دستور بود.

ترس بود.

جه-این نگاهش کرد.

«چرا؟»

تهیونگ مکث کرد.

بعد آهسته گفت:

«چون اونجا جاییه که من تو رو پیدا کردم.»

سکوت.

«و جاییه که همه چیز از اونجا خراب شد.»

---

شب.

همه به محل تصادف قدیمی رفتند.

جاده هنوز همان بود.

همان پیچ.

همان درخت‌ها.

همان سکوت سنگین.

جه-این قدم برداشت.

هر قدم...

یک تصویر.

یک صدا.

یک درد.

ناگهان ایستاد.

«صبر کن...»

همه برگشتند.

جه-این به زمین خیره شده بود.

«اینجا...»

نفسش لرزید.

«اینجا یه نفر ایستاده بود.»

جونگ‌کوک نزدیک شد.

«کی؟»

جه-این چشم‌هایش را بست.

و تصویر آمد.

مردی کنار ماشین.

یک گوشی در دستش.

و یک جمله:

«کار تموم شد.»

جه-این چشم‌هایش را باز کرد.

با وحشت گفت:

«اون... دستور گرفته بود.»

تهیونگ آرام پرسید:

«کی؟»

جه-این برگشت سمتش.

و اسم را گفت:

«کیم...»

همه خشک شدند.

«کیم سونگ‌هو.»

تهیونگ رنگش پرید.

چون این اسم را می‌شناخت.

مردی که سال‌ها قبل...

دشمن اصلی پدرش بود.

---

جونگ‌کوک نگاهش را به تهیونگ دوخت.

«تو می‌شناسیش.»

تهیونگ آرام جواب داد:

«آره.»

مکث کرد.

«اون کسیه که باعث شد من هم وارد این دنیا بشم.»

جه-این گیج شد.

«یعنی چی؟»

تهیونگ به جاده خیره شد.

«یعنی قبل از اینکه من رئیس مافیا بشم...»

نگاهش روی جه-این افتاد.

«من فقط یه پسری بودم که می‌خواست اشتباهش رو جبران کنه.»

جه-این چیزی نگفت.

برای اولین بار...

تهیونگ را نه به عنوان یک هیولا...

بلکه به عنوان کسی دید که خودش هم زخمی شده بود.

---

اما پشت درخت‌های دورتر...

یک نفر ایستاده بود.

همان مردی که فکر می‌کردند فرار کرده.

گوشی را برداشت.

و گفت:

«دختر جئون حافظه‌اش برگشته.»

مکث کرد.

بعد لبخند زد.

«وقتشه تهیونگ بفهمه... گذشته همیشه برنمی‌گرده.»

پایان پارت ۱۰
لایک و نظرتون درباره فیک و بازنشر بالا = انرژی من بیشتر میشه ⚡
همانا خداوند و نویسنده کامنت گزاران را دوست می دارند.
دیدگاه ها (۴)

« وسواس مافیا »پارت ۱۱: زخمی که هنوز زنده بود صبح تاریکی روی...

« وسواس مافیا »پارت ۱۲: دختری که نباید زنده می‌ماند جه-این ه...

« وسواس مافیا »پارت ۹: قلبی که پشت دیوار پنهان شده بود صدای ...

« وسواس مافیا »پارت ۸: مردی که پشت آتش ایستاده بود صدای خنده...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط