𝐚𝐜𝐫𝐨𝐬𝐬 𝐭𝐡𝐞 𝐛𝐨𝐫𝐝𝐞𝐫
𝐚𝐜𝐫𝐨𝐬𝐬 𝐭𝐡𝐞 𝐛𝐨𝐫𝐝𝐞𝐫
𝐏𝐚𝐫𝐭 : ¹³
چند ساعت از طلوع خورشید گذشته بود. بعد از راه رفتن طولانی، تهیونگ کنار رودخانهای کمعمق توقف کرد. کولهاش را روی زمین گذاشت.
تهیونگ: چند دقیقه استراحت
جونگکوک خسته روی تختهسنگی نشست. تهیونگ قمقمهی خالی را برداشت.
تهیونگ : آبمون تموم شده ، میرم پرش کنم
جونگکوک با نگاهی مشکوک به او خیره شد
جونگکوک : واقعا میخوای منو تنها بزاری ؟!
تهیونگ بدون جواب دادن، اسلحهی کمریاش را از غلاف بیرون آورد و روی سنگ کنار جونگکوک گذاشت.
تهیونگ: اگه میخواستم با زور نگهت دارم...هیچوقت دستبندت رو باز نمیکردم . به علاوه...تو این جنگل و نمیشناسی ، پس نمیتونی فرار کنی .
بعد، بدون اینکه منتظر پاسخی بماند، به سمت رودخانه رفت. جونگکوک چند لحظه همانجا ماند ، بعد نگاهش روی اسلحه افتاد. کافی بود آن را بردارد...و فرار کند . آرام از جایش بلند شد و اسلحه رو برداشت. نگاهی به مسیری که باید برای فرار میرفت انداخت. چند قدم برداشت...همین موقع...صدای غرش بلند گرگی سکوت جنگل را شکست . جونگکوک خشکش زد . صدا از همان سمتی میآمد که تهیونگ رفته بود. غرش دوم...این بار نزدیکتر. بدون اینکه فرصت فکر کردن داشته باشد، اسلحه را محکم در دست گرفت و به سمت صدا دوید.
چند متر آنطرفتر...تهیونگ پشت به تنهی درختی ایستاده بود. گرگ بزرگی با دندانهای بیرونزده دورش میچرخید. چاقویی در دست تهیونگ بود و هر بار که گرگ حمله میکرد، با چاقو او را به عقب میراند ، اما حیوان عقبنشینی نمیکرد. ناگهان گرگ با سرعت به سمت تهیونگ پرید.
جونگکوک : تهیونگ!
همون لحظه اسلحه را بالا آورد و شلیک کرد. گلوله چند سانتیمتر کنار گرگ به زمین خورد و صدای تیر در جنگل پیچید. گرگ از صدا جا خورد و چند قدم عقب رفت. تهیونگ فرصت را از دست نداد. شاخهی ضخیمی را از روی زمین برداشت و با تمام نیرو به سمت حیوان پرتاب کرد. گرگ چند لحظه با غرشی بلند به آن دو خیره ماند و بعد آرام عقب کشید...و میان درختها ناپدید شد.
چند ثانیه...فقط صدای نفسهای بریدهی هر دو شنیده میشد. تهیونگ نگاهش را به جونگکوک دوخت.
تهیونگ : میتونستی فرار کنی
جونگکوک که هنوز اسلحه را در دستش گرفته بود ، نگاهش را پایین انداخت.
جونگکوک : میدونم
تهیونگ : پس چرا برگشتی؟
جونگکوک چند لحظه سکوت کرد.
جونگکوک : نمیدونم...فقط...وقتی صدای گرگ رو شنیدم...پاهام خودشون دویدن
تهیونگ چیزی نگفت و فقط چند قدم به او نزدیک شد. اسلحه را آرام از دستش گرفت.
تهیونگ : ممنون
جونگکوک سعی کرد جدی و سرد به نظر برسد ، هرچند...شکست خورد
جونگکوک : فکر نکن برای تو برگشتم ، فقط...نمیخواستم یه نفر جلوی چشمم کشته بشه
تهیونگ نگاه عمیقی به او کرد
تهیونگ: هر دلیلی که داشته باشه...جونم رو نجات دادی
برای لحظهای، نگاهشان در هم گره خورد. هیچکدام چیزی نگفتند اما هر دو....حضور نفر مقابل را کمی متفاوتتر از قبل احساس میکردند. شاید...مرز میان دو دشمن آرامآرام، در حال محو شدن بود.
....ادامه دارد
𝐏𝐚𝐫𝐭 : ¹³
چند ساعت از طلوع خورشید گذشته بود. بعد از راه رفتن طولانی، تهیونگ کنار رودخانهای کمعمق توقف کرد. کولهاش را روی زمین گذاشت.
تهیونگ: چند دقیقه استراحت
جونگکوک خسته روی تختهسنگی نشست. تهیونگ قمقمهی خالی را برداشت.
تهیونگ : آبمون تموم شده ، میرم پرش کنم
جونگکوک با نگاهی مشکوک به او خیره شد
جونگکوک : واقعا میخوای منو تنها بزاری ؟!
تهیونگ بدون جواب دادن، اسلحهی کمریاش را از غلاف بیرون آورد و روی سنگ کنار جونگکوک گذاشت.
تهیونگ: اگه میخواستم با زور نگهت دارم...هیچوقت دستبندت رو باز نمیکردم . به علاوه...تو این جنگل و نمیشناسی ، پس نمیتونی فرار کنی .
بعد، بدون اینکه منتظر پاسخی بماند، به سمت رودخانه رفت. جونگکوک چند لحظه همانجا ماند ، بعد نگاهش روی اسلحه افتاد. کافی بود آن را بردارد...و فرار کند . آرام از جایش بلند شد و اسلحه رو برداشت. نگاهی به مسیری که باید برای فرار میرفت انداخت. چند قدم برداشت...همین موقع...صدای غرش بلند گرگی سکوت جنگل را شکست . جونگکوک خشکش زد . صدا از همان سمتی میآمد که تهیونگ رفته بود. غرش دوم...این بار نزدیکتر. بدون اینکه فرصت فکر کردن داشته باشد، اسلحه را محکم در دست گرفت و به سمت صدا دوید.
چند متر آنطرفتر...تهیونگ پشت به تنهی درختی ایستاده بود. گرگ بزرگی با دندانهای بیرونزده دورش میچرخید. چاقویی در دست تهیونگ بود و هر بار که گرگ حمله میکرد، با چاقو او را به عقب میراند ، اما حیوان عقبنشینی نمیکرد. ناگهان گرگ با سرعت به سمت تهیونگ پرید.
جونگکوک : تهیونگ!
همون لحظه اسلحه را بالا آورد و شلیک کرد. گلوله چند سانتیمتر کنار گرگ به زمین خورد و صدای تیر در جنگل پیچید. گرگ از صدا جا خورد و چند قدم عقب رفت. تهیونگ فرصت را از دست نداد. شاخهی ضخیمی را از روی زمین برداشت و با تمام نیرو به سمت حیوان پرتاب کرد. گرگ چند لحظه با غرشی بلند به آن دو خیره ماند و بعد آرام عقب کشید...و میان درختها ناپدید شد.
چند ثانیه...فقط صدای نفسهای بریدهی هر دو شنیده میشد. تهیونگ نگاهش را به جونگکوک دوخت.
تهیونگ : میتونستی فرار کنی
جونگکوک که هنوز اسلحه را در دستش گرفته بود ، نگاهش را پایین انداخت.
جونگکوک : میدونم
تهیونگ : پس چرا برگشتی؟
جونگکوک چند لحظه سکوت کرد.
جونگکوک : نمیدونم...فقط...وقتی صدای گرگ رو شنیدم...پاهام خودشون دویدن
تهیونگ چیزی نگفت و فقط چند قدم به او نزدیک شد. اسلحه را آرام از دستش گرفت.
تهیونگ : ممنون
جونگکوک سعی کرد جدی و سرد به نظر برسد ، هرچند...شکست خورد
جونگکوک : فکر نکن برای تو برگشتم ، فقط...نمیخواستم یه نفر جلوی چشمم کشته بشه
تهیونگ نگاه عمیقی به او کرد
تهیونگ: هر دلیلی که داشته باشه...جونم رو نجات دادی
برای لحظهای، نگاهشان در هم گره خورد. هیچکدام چیزی نگفتند اما هر دو....حضور نفر مقابل را کمی متفاوتتر از قبل احساس میکردند. شاید...مرز میان دو دشمن آرامآرام، در حال محو شدن بود.
....ادامه دارد
- ۲۴۵
- ۲۰ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط