{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

𝐚𝐜𝐫𝐨𝐬𝐬 𝐭𝐡𝐞 𝐛𝐨𝐫𝐝𝐞𝐫

𝐚𝐜𝐫𝐨𝐬𝐬 𝐭𝐡𝐞 𝐛𝐨𝐫𝐝𝐞𝐫
𝐏𝐚𝐫𝐭 : ¹⁴

صدای رودخانه، سکوت میانشان را پر کرده بود. بعد از اتفاقی که افتاده بود، هیچکدام حرفی نمیزدند. تهیونگ قمقمه را از آب پر کرد و درِ آن را بست.
تهیونگ : دیگه باید راه بیفتیم
جونگکوک فقط سری تکان داد.

...

مسیر جنگل هر لحظه سختتر میشد. باران شب گذشته، زمین را لغزنده کرده بود. جونگکوک با پای زخمیاش به سختی قدم برمیداشت، اما مثل همیشه چیزی نمیگفت. چند دقیقه بعد، پایش روی ریشهی درختی سر خورد. تعادلش به هم خورد اما قبل از اینکه روی زمین بیفتد دستی بازویش را گرفت
تهیونگ : آروم...
جونگکوک سریع بازویش را پس کشید
جونگکوک : خودم میتونستم
تهیونگ چیزی نگفت ، فقط مطمئن شد دوباره تعادلش را به دست آورده و به راهش ادامه داد.

.....

ظهر...گرسنگی بالاخره هر دو را مجبور به توقف کرد. تهیونگ از میان بوته‌ها چند میوه‌ جنگلی پیدا کرد. قبل از اینکه یکی را به جونگکوک بدهد، خودش تکه‌ی کوچکی از آن را خورد.
جونگکوک با تعجب پرسید
جونگکوک : چیکار کردی؟
تهیونگ : مطمئن شدم سمی نیست
جونگکوک لحظه‌ای ساکت ماند و بعد میوه را گرفت
جونگکوک : همیشه اینقدر محتاطی؟
تهیونگ : وقتی مسئول جون یه نفر باشم...آره
جونگکوک : حتی اگه اون نفر، اسیرت باشه؟
تهیونگ نگاه کوتاهی به او انداخت
تهیونگ : حتی اون موقع
...
بعد از استراحت کوتاه....دوباره راه افتادند. خورشید آرام‌آرام پشت کوه‌ها پنهان میشد. جونگکوک نگاهی دزدکی به تهیونگ انداخت.
با خودش فکر کرد
جونگکوک : شاید...تمام چیزهایی که درباره‌ی دشمن شنیده بودم، حقیقت نداشت
همون لحظه، تهیونگ هم بی‌اختیار برگشت. چشم‌هایشان برای چند ثانیه در هم گره خورد. جونگکوک سریع نگاهش را دزدید. گوشه‌ی لب تهیونگ، لبخند محوی نشست. اولین لبخندی که نه از روی پیروزی بود و نه از روی تمسخر ، بلکه فقط به خاطر حضور پسری که قرار بود دشمنش باشد.

.....ادامه دارد
دیدگاه ها (۵)

𝐚𝐜𝐫𝐨𝐬𝐬 𝐭𝐡𝐞 𝐛𝐨𝐫𝐝𝐞𝐫𝐏𝐚𝐫𝐭 : ¹⁵سه روز گذشته بود. سه روز از زمانی ...

𝐚𝐜𝐫𝐨𝐬𝐬 𝐭𝐡𝐞 𝐛𝐨𝐫𝐝𝐞𝐫𝐏𝐚𝐫𝐭 : ¹⁶صبح روز چهارم...بعد از ساعت‌ها پیا...

𝐚𝐜𝐫𝐨𝐬𝐬 𝐭𝐡𝐞 𝐛𝐨𝐫𝐝𝐞𝐫𝐏𝐚𝐫𝐭 : ¹³چند ساعت از طلوع خورشید گذشته بود....

𝐚𝐜𝐫𝐨𝐬𝐬 𝐭𝐡𝐞 𝐛𝐨𝐫𝐝𝐞𝐫𝐏𝐚𝐫𝐭 : ¹²صبح روز بعد...اولین پرتوهای خورشید...

𝐚𝐜𝐫𝐨𝐬𝐬 𝐭𝐡𝐞 𝐛𝐨𝐫𝐝𝐞𝐫𝐏𝐚𝐫𝐭 : ¹¹هوا کاملاً تاریک شده بود و باران ه...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط