𝐚𝐜𝐫𝐨𝐬𝐬 𝐭𝐡𝐞 𝐛𝐨𝐫𝐝𝐞𝐫
𝐚𝐜𝐫𝐨𝐬𝐬 𝐭𝐡𝐞 𝐛𝐨𝐫𝐝𝐞𝐫
𝐏𝐚𝐫𝐭 : ¹⁵
سه روز گذشته بود. سه روز از زمانی که تهیونگ و جونگکوک از نیروهایشان جدا شده بودند. در این مدت، جنگل دیگر مثل روز اول ترسناک به نظر نمیرسید. نه اینکه امن شده باشد...اما دیگر آن سکوت سنگین میانشان وجود نداشت. تهیونگ جلوتر حرکت میکرد و جونگکوک چند قدم پشت سرش. گاهی دربارهی مسیر حرف میزدند. گاهی دربارهی چیزهای ساده. اما هنوز هیچکدام حاضر نبودند اعتراف کنند که حضور دیگری برایشان عادی شده است.
...
نزدیک غروب، تهیونگ بالاخره توقف کرد
تهیونگ : امشب اینجا میمونیم
جونگکوک اطراف را نگاه کرد. یک فضای کوچک بین درختها بود که از دید پنهان میماند . تهیونگ شروع به آماده کردن محل استراحت کرد. جونگکوک چند لحظه نگاهش کرد.
جونگکوک : تو همیشه همینطوری هستی؟
تهیونگ : چطور؟
بدون اینکه سرش را بلند کند پرسید
جونگکوک : انگار هیچوقت خسته نمیشی
دست تهیونگ برای لحظهای متوقف شد
تهیونگ : میشم
آرام گفت
جونگکوک : پس چرا نشون نمیدی؟
تهیونگ به آتش خاموشی که داشت روشن میکرد نگاه کرد
تهیونگ : چون فرمانده نمیتونه اجازه بده بقیه ترسش رو ببینن
جونگکوک چند ثانیه ساکت ماند
برای اولین بار...مردی که همه او را شکستناپذیر میدانستند، کمی شبیه یک انسان معمولی به نظر رسید
...
شب فرا رسید. تهیونگ کنار آتش نشسته بود و نگهبانی میداد. جونگکوک به درخت تکیه داده بود، هنوز خوابش نبرده بود. بعد از چند دقیقه سکوت بلاخره حرف زد
جونگکوک : تهیونگ
تهیونگ : چیه ؟
جونگکوک کمی مکث کرد
جونگکوک : چرا فرمانده شدی؟
تهیونگ : چند لحظه به شعلههای آتش خیره ماند.
تهیونگ : چون یه روز...وقتی هنوز یه سرباز بودم ، یکی از فرمانده هام کاری کرد که بیشتر سرباز ها توی جنگ بمیرن و در نهایت....حتی پیروز هم نشدیم ، فقط هزاران خانواده عذادار شدن . اون روز فهمیدم توی جنگ، بزرگترین اشتباه اینه که آدمها رو فقط عدد ببینی . پس....فرمانده شدم و به خودم قول دادم که اجازه ندم حتی یه سرباز هم بی دلیل جونشو از دست نده
جونگکوک نگاهش کرد
جونگکوک : برای همینه که از اسیرت مراقبت میکنی؟
تهیونگ چند ثانیه سکوت کرد
تهیونگ : برای همینه که از هر کسی که جلوی من زخمی شده مراقبت میکنم
جونگکوک : حتی دشمن؟
تهیونگ : حتی دشمن
...
چند دقیقه بعد، جونگکوک آرام خوابش برد. تهیونگ نگاهش کرد. اما این بار...نگاهش فقط از روی کنجکاوی نبود. چیزی درونش تغییر کرده بود. پسری که چند روز قبل برایش فقط یک سرباز دشمن بود...حالا کسی بود که وقتی زخمی میشد، نگرانش میکرد. کسی که وقتی سکوت میکرد، متوجه میشد و کسی که بدون اینکه بفهمد...داشت جای کوچکی در ذهن و قلبش پیدا میکرد.
....ادامه دارد
میدونم کسل کننده شده یکم صبر کنین
𝐏𝐚𝐫𝐭 : ¹⁵
سه روز گذشته بود. سه روز از زمانی که تهیونگ و جونگکوک از نیروهایشان جدا شده بودند. در این مدت، جنگل دیگر مثل روز اول ترسناک به نظر نمیرسید. نه اینکه امن شده باشد...اما دیگر آن سکوت سنگین میانشان وجود نداشت. تهیونگ جلوتر حرکت میکرد و جونگکوک چند قدم پشت سرش. گاهی دربارهی مسیر حرف میزدند. گاهی دربارهی چیزهای ساده. اما هنوز هیچکدام حاضر نبودند اعتراف کنند که حضور دیگری برایشان عادی شده است.
...
نزدیک غروب، تهیونگ بالاخره توقف کرد
تهیونگ : امشب اینجا میمونیم
جونگکوک اطراف را نگاه کرد. یک فضای کوچک بین درختها بود که از دید پنهان میماند . تهیونگ شروع به آماده کردن محل استراحت کرد. جونگکوک چند لحظه نگاهش کرد.
جونگکوک : تو همیشه همینطوری هستی؟
تهیونگ : چطور؟
بدون اینکه سرش را بلند کند پرسید
جونگکوک : انگار هیچوقت خسته نمیشی
دست تهیونگ برای لحظهای متوقف شد
تهیونگ : میشم
آرام گفت
جونگکوک : پس چرا نشون نمیدی؟
تهیونگ به آتش خاموشی که داشت روشن میکرد نگاه کرد
تهیونگ : چون فرمانده نمیتونه اجازه بده بقیه ترسش رو ببینن
جونگکوک چند ثانیه ساکت ماند
برای اولین بار...مردی که همه او را شکستناپذیر میدانستند، کمی شبیه یک انسان معمولی به نظر رسید
...
شب فرا رسید. تهیونگ کنار آتش نشسته بود و نگهبانی میداد. جونگکوک به درخت تکیه داده بود، هنوز خوابش نبرده بود. بعد از چند دقیقه سکوت بلاخره حرف زد
جونگکوک : تهیونگ
تهیونگ : چیه ؟
جونگکوک کمی مکث کرد
جونگکوک : چرا فرمانده شدی؟
تهیونگ : چند لحظه به شعلههای آتش خیره ماند.
تهیونگ : چون یه روز...وقتی هنوز یه سرباز بودم ، یکی از فرمانده هام کاری کرد که بیشتر سرباز ها توی جنگ بمیرن و در نهایت....حتی پیروز هم نشدیم ، فقط هزاران خانواده عذادار شدن . اون روز فهمیدم توی جنگ، بزرگترین اشتباه اینه که آدمها رو فقط عدد ببینی . پس....فرمانده شدم و به خودم قول دادم که اجازه ندم حتی یه سرباز هم بی دلیل جونشو از دست نده
جونگکوک نگاهش کرد
جونگکوک : برای همینه که از اسیرت مراقبت میکنی؟
تهیونگ چند ثانیه سکوت کرد
تهیونگ : برای همینه که از هر کسی که جلوی من زخمی شده مراقبت میکنم
جونگکوک : حتی دشمن؟
تهیونگ : حتی دشمن
...
چند دقیقه بعد، جونگکوک آرام خوابش برد. تهیونگ نگاهش کرد. اما این بار...نگاهش فقط از روی کنجکاوی نبود. چیزی درونش تغییر کرده بود. پسری که چند روز قبل برایش فقط یک سرباز دشمن بود...حالا کسی بود که وقتی زخمی میشد، نگرانش میکرد. کسی که وقتی سکوت میکرد، متوجه میشد و کسی که بدون اینکه بفهمد...داشت جای کوچکی در ذهن و قلبش پیدا میکرد.
....ادامه دارد
میدونم کسل کننده شده یکم صبر کنین
- ۶۱۵
- ۲۰ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط