{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

𝐚𝐜𝐫𝐨𝐬𝐬 𝐭𝐡𝐞 𝐛𝐨𝐫𝐝𝐞𝐫

𝐚𝐜𝐫𝐨𝐬𝐬 𝐭𝐡𝐞 𝐛𝐨𝐫𝐝𝐞𝐫
𝐏𝐚𝐫𝐭 : ¹²

صبح روز بعد...اولین پرتوهای خورشید از میان شاخه‌های درختان داخل غار افتاده بود. جونگکوک آرام چشم‌هایش را باز کرد ؛ چند ثانیه طول کشید تا یادش بیاید کجاست. نگاهش روی کاپشن نظامی‌ای افتاد که روی شانه‌هایش بود. متعجب آن را لمس کرد ، این....مال خودش نبود. سرش را بالا آورد. تهیونگ چند متر آن‌طرف‌تر، کنار دهانه‌ی غار نشسته بود و اسلحه‌اش روی زانوهایش قرار داشت و نگاهش بیرون را زیر نظر گرفته بود ، انگار تمام شب را نخوابیده بود. جونگکوک بی‌اختیار به پشت پهن او خیره شد. چرا هر بار که انتظار داشت مثل یک فرمانده‌ی بی‌رحم رفتار کند...برعکس عمل می‌کرد؟
تهیونگ بدون اینکه برگردد گفت
تهیونگ : بیدار شدی؟!
جونگکوک : آره
تهیونگ بطری کوچکی را که از چشمه پر کرده بود، سمتش گرفت.
تهیونگ : آب میخوای ؟
جونگکوک چند لحظه مکث کرد ، بعد بطری را گرفت
جونگکوک : ممنون
تهیونگ فقط سر تکان داد
چند دقیقه بعد....دوباره راه افتادند . جنگل هنوز از باران دیشب خیس بود. بعد از چند دقیقه سکوت، خودش بالاخره حرف زد.
جونگکوک : چند ساله سربازی؟
تهیونگ نگاهش را از مسیر برنداشت
تهیونگ :....۱۶ سال
جونگکوک : منم ۵ سال
و دوباره سکوت . چند دقیقه بعد تهیونگ پرسید
تهیونگ : خانواده‌ای داری که منتظرت باشن؟
جونگکوک برای لحظه‌ای مکث کرد
جونگکوک : فقط مامانم و شاید چندتا از فامیلامون؟ . بابام چند سال پیش فوت کرد ، قبل از اینکه وارد ارتش بشم . اون....همیشه مخالف سرباز شدنم بود ، می‌گفت جنگ فقط از آدم‌ها چیز می‌گیره و هیچی بهشون پس نمی‌ده
چند لحظه سکوت بینشان افتاد
جونگکوک : تو چی؟
تهیونگ نگاهش را به دوردست دوخت
تهیونگ : هیچکس نیست
جونگکوک با تعجب نگاهش کرد
جونگکوک : هیچ‌کس؟!
تهیونگ: هیچکس ، وقتی بچه بودم....بابام توی جنگ مرد ، اونم تو ارتش بود . یک سال بعد هم ، مامانم بخاطر سرطان فوت شد و من توی پرورش گاه بزرگ شدم . هیچکس سرپرستیمو قبول نکرد پس...هیچ خانواده ای ندارم
جونگکوک : برای همین تونستی این همه سال توی جنگ بمونی؟!
تهیونگ : شاید
هر دو دوباره به راه افتادند . مسیر طولانی جنگل...دیگر ان‌قدرها هم ساکت و سنگین به نظر نمی‌رسید و شاید...دشمنی که دیروز فقط یک نام روی نقشه بود...امروز، کم‌کم داشت به یک انسان تبدیل می‌شد.

....ادامه دارد
دیدگاه ها (۴)

𝐚𝐜𝐫𝐨𝐬𝐬 𝐭𝐡𝐞 𝐛𝐨𝐫𝐝𝐞𝐫𝐏𝐚𝐫𝐭 : ¹³چند ساعت از طلوع خورشید گذشته بود....

𝐚𝐜𝐫𝐨𝐬𝐬 𝐭𝐡𝐞 𝐛𝐨𝐫𝐝𝐞𝐫𝐏𝐚𝐫𝐭 : ¹¹هوا کاملاً تاریک شده بود و باران ه...

𝐚𝐜𝐫𝐨𝐬𝐬 𝐭𝐡𝐞 𝐛𝐨𝐫𝐝𝐞𝐫𝐏𝐚𝐫𝐭 : ¹⁰باران شروع به باریدن کرده بود و را...

『 𝙊𝙣 𝙏𝙝𝙚 𝙀𝙙𝙜𝙚 𝙊𝙛 𝘽𝙚𝙩𝙧𝙖𝙮𝙖𝙡 』𝙋𝙖𝙧𝙩 : ¹⁹ ماشین بی‌صدا در جاده‌ی ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط