{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

رفتم از شهر شما با صد هزاران کاستی

رفتم از شهر شما با صد هزاران کاستی
گریه کن تا آخر دنیا ، خودت می خواستی
بعد من از دست تو هرگز نمی روید گلی
دشت خشکی شد همان باغی که می آراستی
وعده ها دادی که می مانی کنارم تا ابد
فکر می کردم‌ اقلاََ با خودت رو راستی
جلد بودی چون کبوتر های چاهی آخرش
از میان شاخه های باورم برخاستی
دیدگاه ها (۱۰)

با حکم ِ قطعی ِ دل، قصد ِ گناه کردممن این گناه ِ شیرین، را د...

سال ها پیشاولین بار که مرا دیدیمن تو را ندیدم.بار دوّم و سوّ...

فضای خانه که از خنده‌های ما گرم استچه عاشقانه نفس می‌کشم!، ه...

‌تو بهار همه‌ى فصل‌هاى من بودىتو بهارِ همه‌ى دفترچه‌هايى كهچ...

𝒑𝒂𝒓𝒕 ⁴ ات ناراحت  : منظورت اون...

هر دم سخنانی گویند زین موضوع که انسان موجودی ذاتا پلید استبل...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط