{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

سال ها پیش

سال ها پیش
اولین بار که مرا دیدی
من تو را ندیدم.
بار دوّم و سوّم مرا دیدی و
باز هم ندیدمت.
بار ها مرا می دیدی
و من همچنان نمی دیدمت.
تحمّلت طاق شد،
و کاری کردی که
هر روز قبل از هر چیز
اوّل دیدنِ تو را تجربه کنم.
تازه شروع کرده بودم
که بی خبر چشم هایت را بستی بر من.
نمی دانم تویی که می خواستی نباشی
چرا چشم های مرا
باز کردی؟!
با رفتنت، برای همیشه
دیدن را کور کردم
و عصای سپیدی
به دست گرفتم تا
دوباره، کسی تو را در من تکرار نکند وَ
هوای بینا کردنِ من
به مخیّله اش نزند.
دیدگاه ها (۳)

در زند گویا بهار آمد به شهراسب خود را زین، سوارآمد به شهرسر...

از پیرَهنت گذر کنم یا نکنم؟با طعمِ لبت خطر کنم یا نکنم؟در سب...

با حکم ِ قطعی ِ دل، قصد ِ گناه کردممن این گناه ِ شیرین، را د...

رفتم از شهر شما با صد هزاران کاستی گریه کن تا آخر دنیا ، خود...

حال بگو گفتم :دلی ویران سری حیران غمی پنهان تنی بیجان .

#برای چشمانی که روزگاری دنیای من بود…این چشم‌ها… چقدر دوستشا...

برای تو که از مرگ ارزشمند تر و از جان خوار تر بودی :حالم خوش...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط