پشت پنجره پیکر زنی ظاهر شد
پشتِ پنجره پیکر زنی ظاهر شد .
در منظره ای از شب سرد ، نگاهش به مردی افتاد که آنطرف خیابان در یک کوچه ایستاده و یک سیگار روی لبش بود .
آن را روشن کرد ، خمیازه ای طولانی کشید و چشمانش قرمز شد .
بخار از دهانش بیرون آمد و بدنش لرزید .
مدت زیادی گذشت و آن مرد آنجا ماند .
تا صبح ...
تا زمانی که به دیوار تکیه داد و نشست .
و بدنش وا رفت ، و آنقدر که خونسرد و آرام ، از شدت سرما بیهوش شد .
او از پشتِ پنجره کنار رفت و لحظه ای همه چیز همانطور ماند .
و بعد برقِ پشت پنجره خاموش شد و زن روی تختش دراز کشید و سعی کرد همه چیز را فراموش کند !
آن مرد کیست
آفتاب روی دیوار ها افتاده بود که بیدار شد .
پتو را کنار زده و با زور ، روی تخت نیم خیز شد .
اما لحظه ای طول نکشید که چیزی از سینه اش بالا آمد و به گلویش رسید ، تهوع غیر قابل تحملی با مزهٔ بد دهانش را پُر کرد و چند قطره از دماغش بیرون ریخت .
خم شد و کله اش را درون سطل کنار تخت فرو کرد .
وقتی خالی شد ، بوی کثافط اتاق را گرفته بود .
با مچ دست دهانش را پاک کرد و دوباره ناتوان تر از قبل ، روی تخت افتاد .
آن مرد صبحانه میخورد
هیچی از گلویش پایین نمیرود .
از نان بیزار ...
و حالش از بوی کره بهم میخورد ، چای به نظرش خیلی غلیظ است و دلش را میزند .
بعد از چند دقیقه درد کشیدن در بی اشتهایی ، از روی صندلی بلند شد و نعلبکی ، چاقو ، لیوان و ظرف کره و شکر را درون سینی پلاستیکی ای ، روی هم تلنبار کرد و آن را درون سینک ظرفشویی انداخت .
بعد میخواست به اتاق خواب بره که یکهو صدای کوبیده شدنِ ضربه هایی از یک دستِ ناتوان و عجول را شنید که به درب میخوردند .
درب را باز کرد و به داخل آمد .
- : چرا اینجوری میکنی ؟ سر کار نرفتی ؟
- : نه !
- : نمیفهمی واقاً چه بلایی داره سرت میاد ؟
- : ول کن ، حوصله ندارم .
در منظره ای از شب سرد ، نگاهش به مردی افتاد که آنطرف خیابان در یک کوچه ایستاده و یک سیگار روی لبش بود .
آن را روشن کرد ، خمیازه ای طولانی کشید و چشمانش قرمز شد .
بخار از دهانش بیرون آمد و بدنش لرزید .
مدت زیادی گذشت و آن مرد آنجا ماند .
تا صبح ...
تا زمانی که به دیوار تکیه داد و نشست .
و بدنش وا رفت ، و آنقدر که خونسرد و آرام ، از شدت سرما بیهوش شد .
او از پشتِ پنجره کنار رفت و لحظه ای همه چیز همانطور ماند .
و بعد برقِ پشت پنجره خاموش شد و زن روی تختش دراز کشید و سعی کرد همه چیز را فراموش کند !
آن مرد کیست
آفتاب روی دیوار ها افتاده بود که بیدار شد .
پتو را کنار زده و با زور ، روی تخت نیم خیز شد .
اما لحظه ای طول نکشید که چیزی از سینه اش بالا آمد و به گلویش رسید ، تهوع غیر قابل تحملی با مزهٔ بد دهانش را پُر کرد و چند قطره از دماغش بیرون ریخت .
خم شد و کله اش را درون سطل کنار تخت فرو کرد .
وقتی خالی شد ، بوی کثافط اتاق را گرفته بود .
با مچ دست دهانش را پاک کرد و دوباره ناتوان تر از قبل ، روی تخت افتاد .
آن مرد صبحانه میخورد
هیچی از گلویش پایین نمیرود .
از نان بیزار ...
و حالش از بوی کره بهم میخورد ، چای به نظرش خیلی غلیظ است و دلش را میزند .
بعد از چند دقیقه درد کشیدن در بی اشتهایی ، از روی صندلی بلند شد و نعلبکی ، چاقو ، لیوان و ظرف کره و شکر را درون سینی پلاستیکی ای ، روی هم تلنبار کرد و آن را درون سینک ظرفشویی انداخت .
بعد میخواست به اتاق خواب بره که یکهو صدای کوبیده شدنِ ضربه هایی از یک دستِ ناتوان و عجول را شنید که به درب میخوردند .
درب را باز کرد و به داخل آمد .
- : چرا اینجوری میکنی ؟ سر کار نرفتی ؟
- : نه !
- : نمیفهمی واقاً چه بلایی داره سرت میاد ؟
- : ول کن ، حوصله ندارم .
- ۱۹۴
- ۱۸ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط