{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

LIKE THE DAY THAT I MET HIM

~LIKE THE DAY THAT I MET HIM~

~هماننده روزی که او را ملاقات کردم~

Part ۷


*ساعت ۱۲:۳۰ شب*

-(با دیدن خانه اش در ان وضع، در حالی که دورش پر از افراد همان بازداشگاه بود، خشکش زد) خوب اخه لعنتی معلومه اینطوری میشه دیگه-...
(با دیوار یکی از خانه ها چسبید، سر خوردُ روی زمین نشست)
ای بابا-...حالا کجا بمونم تو این ساعت!-...



(ویو جونگ کوک)

+(*بازم نتونستی-...بازم نتونستی !...*با خودش فکر کردُ با مشت روی فرمان ماشین کوبید)
خاک تو سر بی عرضت!-...
(صدای داد مردانه اش در ماشین پیچید؛دستش را پشت گردنش گذاشت)


"تلفنش به صدا در امد..."


+(سرش را به عقب برگرداند و به صندلی اش تکیه داد؛ به صفحه ی گوشی نگاهی انداخت و با شماره ی سرهنگ مواجه شد)
چی شده


// حالت زیاد خوب نبود...زنگ زدم ببینم بهتری یا نه-...


+اره جون خودت...


// *هوفی کشید* خیلی خوب باشه...زنگ زدم ببینم بلایی سره اون دختره نیاورده باشی...


+(همچنان که چشمانش بسته بود و سرش را به تکیه گاه صندلی تکیه داده بود؛چیزی نگفت )


// آوردی؟!


+(چشمانش را باز نکرد و همانطور جواب داد) به تو چه مربوطه...


// گفتم بهت بگم بدونی که قاتل واقعی پیدا شد...دختره الان کنارته؟


+(چشمانش را باز کرد)
وسط خیابون ولش کردم...


// ولش کردی!؟...مگه جاییم داشت واسه رفتن؟-...


+برام مهم نیس؛


// باااشه-...


+باشه قطع کن...


// خیلی خوب...خدافظ...(قطع کرد)


+(گوشی را پرت کرد روی صندلی کنار خودش...)
روانیم کردی هیچ خودتم روانی شدی-...دختره ی احمق-...



(ویو ات)

-(پشتش را نگاه نمیکرد و همانطور با دستان دست به سینه اش به راه رفتن ادامه میداد)
گمشو...


؟ ای بابا-...بیا دیگه-خوش میگذره بهمون!...


-(چشم غره ای رفت و به راهش ادامه داد)


؟ (ماشین را جلوی ات نگه داشتُ از ان بیرون امد)


-(به او خیره ماند؛ قلبش، هنگاهی که خارج شدن ان مرد منحرف را از ماشین دید، شروع به تند تر تپیدن کرد)
گفتم گمشو-


؟(به ات نزدیک شد) نمیای نه؟-


-(هم چنان که به او خیره شده بود، اب دهانش را قورت داد)


؟(بازوی ات را گرفت)
دِ بیا-...بیا بریم قول میدم بهت خوش میگذره!...
(لبخند چندشی داشت و دهانش بوی الکل میداد)


-(صورتش را به سمت دیگر چرخاند)
دهنت بوی گند میده-...ولم کن!!
(ان مرد منحرف را هل داد)


؟ (روی زمین افتادُ به ات خیره شد)
زنیکه-...(بلند شدُ از جیبش، چاقوی جیبی ای دراوردُ بازش کرد)


-(نگاهش را ترسیده، اما در سکوت، بین مرد و چاقوی داخل دستش چرخاند)
نزدیک نیا-...


؟ (به سمت ات قدم برداشت)
دورتو نگا کردی؟...هیچکس اینجا نیس، اصلا بیام نزدیک چیکار میخوای کنی؟
(نزدیک تر شد)


-ب-با تو ام میگم نزدیک نیا-‌‌‌‌‌‌‌...(دستانش دوباره شروع به لرزیدن کردند؛ سریع دستانش را پشتش قایم کرد)
برو از اینجا-...
(نگران خودش نبود...نگران بود چون دوباره ان حال به او دست داده بود و چیزی نمانده بود تا دوباره شوک روانی بهش وارد شود)



؟(به ات نزدیک تر شد و چاقو کشید-‌.‌..به هدف نخورد اما زخم کوچکی روی بازوی ات انداخت)


-(اهی کشید و روی زمین افتاد)



"ناگهان نور سفید ماشینی روی انها افتاد...فردی به ارامی و در ریلکس ترین حالت ممکن از ماشین پیاده شد و به ارامی به سمت جلوی ماشین حرکت کردُ به جلوی ان تکیه داد..."


-(ات سریع از فرصت استفاده کرد و مرد منحرف را ار رویش به کنار هل دادُ بلند شد)


؟(نگاهش را از ات گرفتُ به ان فرد داد برخاست...چاقویش را هم از زمین برداشت)
داداش ارامشمونو به هم زدی- گورتو گم کن!


+(بدون هیچ حرفی به انها خیره مانده بود؛ چون پشتش به نور بود ، چهره ای مشخص نبود)


؟(وقتی دید جوابی از او نگرفت ، کمی به ان نزدیک شد)
با تو ام پلشت -کری یا چی!؟


+داداش؟....(ته خنده ای زد)
حالا که داداش شدیم بزار یچیزی بهت بگم...اونو فقط من میتونم بُکُشم-...متوجهی، داداش؟
دیدگاه ها (۰)

~LIKE THE DAY THAT I MET HIM~~هماننده روزی که او را ملاقات ...

~LIKE THE DAY THAT I MET HIM~~هماننده روزی که او را ملاقات ...

~LIKE THE DAY THAT I MET HIM~~هماننده روزی که او را ملاقات ...

~LIKE THE DAY THAT I MET YOU~~هماننده روزی که تو را ملاقات ک...

~LIKE THE DAY THAT I MET YOU~~هماننده روزی که تو را ملاقات ک...

~LIKE THE DAY THAT I MET YOU~~هماننده روزی که تو را ملاقات ک...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط