{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

باد به پنجره میخورد و بازمیگشت اما صدایش از بیرون می آم

باد به پنجره میخورد و بازمیگشت ، اما صدایش از بیرون می آمد که برگ ها را حرکت میدهد و گویی تمام خانه می‌رقصید و سکوت دردناک را می‌شکست و او را به یاد شادی های گذشته می انداخت.
خاطراتی که او را زنده نگه میدارند ، حتی در تاریکی و سکوت ...
دیدگاه ها (۰)

باران می‌بارد .و من فقط میتونم به آسمون نگاه کنم .ابرها ...آ...

این باران همان بارانی ست که پارسال می آمد و اکنون هم دارد می...

پشتِ پنجره پیکر زنی ظاهر شد .در منظره ای از شب سرد ، نگاهش ب...

تنهایی دریای گوه بود ...آدم ها هم همینطور ...اما آدم ها ساحل...

عشق به فرجام رسیده (تک پارتی تهکوک)

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط