Fate
Part:6
به اون مرد نگاه کردم و جلوش تا کمر خم شدم
+من واقعن بابت اتفاقی که افتاد معذرت میخوام
مرد:برو خداتو شکر کن حوصله دعوا کردن ندارم گمشید جلو چشمام نباشید
جونگکوک خیلی عصبی شده بود تا خواست چیزی بگه دستشو کشیدم و از بین جم بردمش یجایی که خلوت تر باشه اینجوری نمیتونستیم بریم خونه باید یکم صبر میکردیم تا خلوت تر بشه
تا رسیدیم یه گوشه جونگکوک محکم حولم داد خوردم به دیوار سرم بدجوری درد میکرد بهم نزدیک شد و فاصلمونو خیلی کم کرد دیگه نمیتونستم تکون بخورم
×چرا از اون پسره ی حرومزاده دفاع کردی جلوی من
با دادی که زد حس بدی بهم منتقل شد اون خیلی اعصابش خورد بود و قیافش ترسناک شده بود تا خواستم چیزی بگم که محکم لباشو گذاشت رو لبام و بوسه ای رو شروع کرد انقدر محکم مک میزد که میتونستم مزه ی خون و تو دهنم حس کنم نمیدونم چرا ولی لذت عجیبی داشت برام چون من هنوزم اونو دوست دارم ولی مطمئنم اون این حسو نداشت و این واقعن دردناک بود برام
انقد غرق افکارم شده بودم که متوجه نشدم طبقه ی بالاییم و من تو بغلش جونگکوک بودم داشت به سمت یکی از اتاقا میرفت میخواست بهم تجاوز کنه باورم نمیشد به اون بوسه ی لعنتی پایان دادم و محکم زدم تو صورتش که سرش به سمت دیگه ای حرکت کرد میتونستم حدث بزنم با این کارم خونش به جوش اومده بود ولی نباید میزاشتم بهم دست بزنه
+جونگکوک منو بزار زمین همین الان!
با چشمای خمار و دختر کشش بهم خیره شد
×وقتی به عواقب کاری که کردی فکر نمیکنی همین میشه الانم انقد تکون نخور و مانع کارم نشو وگرنه بد میبینی دارلینگ
خواستم دوباره بزنم تو صورتش که منو انداخت رو تخت و روم خیمه زد خواستم تکون بخورم ولی دستامو گرفت و بالای سرم قفلشون کرد هرچقدر تکون میخوردمم نمیتونستم از زیرش بیام بیرون چون اون یه ورزشکاره و خیلی زورش از من بیشتره
به اون مرد نگاه کردم و جلوش تا کمر خم شدم
+من واقعن بابت اتفاقی که افتاد معذرت میخوام
مرد:برو خداتو شکر کن حوصله دعوا کردن ندارم گمشید جلو چشمام نباشید
جونگکوک خیلی عصبی شده بود تا خواست چیزی بگه دستشو کشیدم و از بین جم بردمش یجایی که خلوت تر باشه اینجوری نمیتونستیم بریم خونه باید یکم صبر میکردیم تا خلوت تر بشه
تا رسیدیم یه گوشه جونگکوک محکم حولم داد خوردم به دیوار سرم بدجوری درد میکرد بهم نزدیک شد و فاصلمونو خیلی کم کرد دیگه نمیتونستم تکون بخورم
×چرا از اون پسره ی حرومزاده دفاع کردی جلوی من
با دادی که زد حس بدی بهم منتقل شد اون خیلی اعصابش خورد بود و قیافش ترسناک شده بود تا خواستم چیزی بگم که محکم لباشو گذاشت رو لبام و بوسه ای رو شروع کرد انقدر محکم مک میزد که میتونستم مزه ی خون و تو دهنم حس کنم نمیدونم چرا ولی لذت عجیبی داشت برام چون من هنوزم اونو دوست دارم ولی مطمئنم اون این حسو نداشت و این واقعن دردناک بود برام
انقد غرق افکارم شده بودم که متوجه نشدم طبقه ی بالاییم و من تو بغلش جونگکوک بودم داشت به سمت یکی از اتاقا میرفت میخواست بهم تجاوز کنه باورم نمیشد به اون بوسه ی لعنتی پایان دادم و محکم زدم تو صورتش که سرش به سمت دیگه ای حرکت کرد میتونستم حدث بزنم با این کارم خونش به جوش اومده بود ولی نباید میزاشتم بهم دست بزنه
+جونگکوک منو بزار زمین همین الان!
با چشمای خمار و دختر کشش بهم خیره شد
×وقتی به عواقب کاری که کردی فکر نمیکنی همین میشه الانم انقد تکون نخور و مانع کارم نشو وگرنه بد میبینی دارلینگ
خواستم دوباره بزنم تو صورتش که منو انداخت رو تخت و روم خیمه زد خواستم تکون بخورم ولی دستامو گرفت و بالای سرم قفلشون کرد هرچقدر تکون میخوردمم نمیتونستم از زیرش بیام بیرون چون اون یه ورزشکاره و خیلی زورش از من بیشتره
- ۵۸
- ۱۳ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط