{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

روزی پسر کوچولویی می خواست یک سنگ بزرگ را جابه جا کند; ام

روزی پسر کوچولویی می خواست یک سنگ بزرگ را جابه جا کند; اما هرچه می کوشید حتی نمی توانست کوچک ترین حرکتی هم به آن بدهد.
پدرش که از کنارش می گذشت، لحظه ای به تماشای تقلای بی حاصل او ایستاد. سپس رو به او کرد و گفت: « ببین پسرم، از همه توان خود استفاده می کنی یا نه؟»
پسرک با اوقات تلخی گفت:« آره پدر، استفاده می کنم.»
پدر آرام و خونسرد گفت:« نه، استفاده نمی کنی. تو هنوز از من نخواسته ای که کمکت کنم.»

.........................
دیدگاه ها (۹)

p23صدای پسرش هنوز در گوشش بود.اما همین که در عمارت بسته شد، ...

سناریو قهوه با بوی شکلات

🌱 قسمت اول داستان یکی از دخترای کان...

P1باران آرامی روی شیشه‌های خانه می‌زد.طناز روی تختش نشسته بو...

🖤 پارت ۴۱ | «قدرت واقعی»تصویر خواهر لانا هنوز روی مانیتور بو...

سکوت 🖤🥀𓆩 پــارت سی‌وهفتم 𓆪 🖤🥀اسما به انتهای راهرو خیره شد.ـ ...

#معشوقه_آلفا

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط