عمارت تشنه [پارت 14]
عمارت تشنه [پارت 14]
اولن بگم که ۱۳۵ تاییمون مبارکح🤡🎀
*۴ ساعت بعد_ساعت ۶ عصر*
از زبان آنی:
کمکم با سر و صدا بیدار شدم و چشمهام رو باز کردم و رو تخت نشستم که یهو یه درد تیزی از زیر شکمم رد شد که با درد تو خودم جمع شدم.
لعنتی...من که غذا زیاد نخوردم...پریود هم نیستم پس چرا دلم درد میکنه؟...
همینطوری فکر کردم که کمکم اتفاقات ظهر یادم اومد...
ویکتوووورررر...بیشعور حرومزادههههه...
چرا همه میخوان منو جر بدننننثتیحسیتگ
با عصبانیت بلند شدم و از رو تخت اومدم پایین و رفتم سمت در که برم پایین پیش بقیه...
بگذریم که شبیه پنگوئن راه میرفتم و بزور تونستم مث آدم راه برم...
از پله ها پایین اومدم که دیدم مامان و لایتو و رین روی مبل ها نشستن و هرکی مشغول کار خودشه..
رین که داره سیگار میکشه و به سقف خیره شده و فکر میکنه...
لایتو هم طبق معمول تو گوشی...
مامان هم که داره به خودش میرسه و آرایش میکنه..
مامان متوجه من شد و سرش رو آورد بالا.
مامان:[بهبه خانم خانوما...بالاخره از خواب زمستونی بیدار شدی]
من:[بقیه کجان؟]
رین:*بدون اینکه حتی نگاهم کنه*[بابا و ویکتور و الکس کار داشتن و رفتن بیرون ]
اوهومی گفتم و رفتم رو مبل نشستم که لایتو هم میومد نزدیک و میچسبید بهم و منم هی با کلافگی میرفتم عقب اونم هی میومد جلو که بالا مامان توپید بهش.
مامان:*درحالی که داره ریمل بزنه*[هی لایتو از دخترم فاصله بگیر...خودمم میدونم خیلی جذابه ولی تو دیگه انقد نچسب بهش]
لایتو:*با لحن مظلومانه*[ایبابا لارا جون...تو که خودت میدونی من هیچوقت دست نمیزنم به آنی]
هیچوقت دست نمیزنی؟...نه جاننن مننننن تو هیچ دست نزدیییییییی...خود کونیت بودی اول منو گاییدییییییی
د اخهههحکسنسکسنسکسنگس
*ساعت ۹ شب*
بالاخره لوسیفر و ویکتور و الکس اومدن خونه و خلاصه غذا خوردم و گرفتم کپیدم.(چیه نگاه میکنی خو حوصله نداشتم کلی سلام و احوال پرسی بنویسم🗿💅🏻)
از زبان راوی:
*فردا صبح_دانشگاه_زنگ تفریح*
آنی داشت توی راهرو دانشگاه راه میرفت و بیخبر از اینکه اون چهارتا برادر کجان و چه میکنن که یه پسری با چهرهی نگران اومد سمت آنی.
پسر:*با نگرانی و نفسنفس*[آنی..یه گربه کوچولویی رفته تو انباری دانشگاه زیر وسایل قایم شده ما هرکاری کردیم گربه رو نتونستیم دربیاریم گفتیم تو که رابطهات با حیوونا خوبه تو بکشونیش بیرون.]
آنی تعجب کرد ولی خب چون بحث حیوونا بود قبول کرد.
آنی: [اوم..خب باشه فقط بگو انباری دانشگاه کجاست.]
پسر:*با قدردانی*[خیلی خیلی ازت ممنونم...دنبالم بیا تا انباری رو نشونت بدم.]
آنی دنبال پسره رفت و به انباری رسیدن و خب خیلی تاریک و خلوت بود و آنی احساس عجیبی گرفت و یجورایی تردید میکرد که نره داخل انباری.
آنی:*با شک و تردید*[هی..مطمئنی داخل این انباری بچه گربه هست؟]
پسر: [آره حتی دیدمش...زود باید بریم وگرنه ممکنه وسایل روش بیوفته و بمیره.]
آنی بالاخره قبول کرد و رفت داخل انباری و پسره هم اومد توی انباری و آنی هرچی گشت نه صدای گربه اومد نه چیزی .
آنی:[ بیخیال اینجا که گربه نیست..شاید صداش از بیرون بود.]
آنی رفت سمت در انباری که بره بیرون که پسره سریع در رو میبنده و قفل میکنه.......
حیحیییی بسوزید جای حساس قطع کردم🤡👍🏻
اولن بگم که ۱۳۵ تاییمون مبارکح🤡🎀
*۴ ساعت بعد_ساعت ۶ عصر*
از زبان آنی:
کمکم با سر و صدا بیدار شدم و چشمهام رو باز کردم و رو تخت نشستم که یهو یه درد تیزی از زیر شکمم رد شد که با درد تو خودم جمع شدم.
لعنتی...من که غذا زیاد نخوردم...پریود هم نیستم پس چرا دلم درد میکنه؟...
همینطوری فکر کردم که کمکم اتفاقات ظهر یادم اومد...
ویکتوووورررر...بیشعور حرومزادههههه...
چرا همه میخوان منو جر بدننننثتیحسیتگ
با عصبانیت بلند شدم و از رو تخت اومدم پایین و رفتم سمت در که برم پایین پیش بقیه...
بگذریم که شبیه پنگوئن راه میرفتم و بزور تونستم مث آدم راه برم...
از پله ها پایین اومدم که دیدم مامان و لایتو و رین روی مبل ها نشستن و هرکی مشغول کار خودشه..
رین که داره سیگار میکشه و به سقف خیره شده و فکر میکنه...
لایتو هم طبق معمول تو گوشی...
مامان هم که داره به خودش میرسه و آرایش میکنه..
مامان متوجه من شد و سرش رو آورد بالا.
مامان:[بهبه خانم خانوما...بالاخره از خواب زمستونی بیدار شدی]
من:[بقیه کجان؟]
رین:*بدون اینکه حتی نگاهم کنه*[بابا و ویکتور و الکس کار داشتن و رفتن بیرون ]
اوهومی گفتم و رفتم رو مبل نشستم که لایتو هم میومد نزدیک و میچسبید بهم و منم هی با کلافگی میرفتم عقب اونم هی میومد جلو که بالا مامان توپید بهش.
مامان:*درحالی که داره ریمل بزنه*[هی لایتو از دخترم فاصله بگیر...خودمم میدونم خیلی جذابه ولی تو دیگه انقد نچسب بهش]
لایتو:*با لحن مظلومانه*[ایبابا لارا جون...تو که خودت میدونی من هیچوقت دست نمیزنم به آنی]
هیچوقت دست نمیزنی؟...نه جاننن مننننن تو هیچ دست نزدیییییییی...خود کونیت بودی اول منو گاییدییییییی
د اخهههحکسنسکسنسکسنگس
*ساعت ۹ شب*
بالاخره لوسیفر و ویکتور و الکس اومدن خونه و خلاصه غذا خوردم و گرفتم کپیدم.(چیه نگاه میکنی خو حوصله نداشتم کلی سلام و احوال پرسی بنویسم🗿💅🏻)
از زبان راوی:
*فردا صبح_دانشگاه_زنگ تفریح*
آنی داشت توی راهرو دانشگاه راه میرفت و بیخبر از اینکه اون چهارتا برادر کجان و چه میکنن که یه پسری با چهرهی نگران اومد سمت آنی.
پسر:*با نگرانی و نفسنفس*[آنی..یه گربه کوچولویی رفته تو انباری دانشگاه زیر وسایل قایم شده ما هرکاری کردیم گربه رو نتونستیم دربیاریم گفتیم تو که رابطهات با حیوونا خوبه تو بکشونیش بیرون.]
آنی تعجب کرد ولی خب چون بحث حیوونا بود قبول کرد.
آنی: [اوم..خب باشه فقط بگو انباری دانشگاه کجاست.]
پسر:*با قدردانی*[خیلی خیلی ازت ممنونم...دنبالم بیا تا انباری رو نشونت بدم.]
آنی دنبال پسره رفت و به انباری رسیدن و خب خیلی تاریک و خلوت بود و آنی احساس عجیبی گرفت و یجورایی تردید میکرد که نره داخل انباری.
آنی:*با شک و تردید*[هی..مطمئنی داخل این انباری بچه گربه هست؟]
پسر: [آره حتی دیدمش...زود باید بریم وگرنه ممکنه وسایل روش بیوفته و بمیره.]
آنی بالاخره قبول کرد و رفت داخل انباری و پسره هم اومد توی انباری و آنی هرچی گشت نه صدای گربه اومد نه چیزی .
آنی:[ بیخیال اینجا که گربه نیست..شاید صداش از بیرون بود.]
آنی رفت سمت در انباری که بره بیرون که پسره سریع در رو میبنده و قفل میکنه.......
حیحیییی بسوزید جای حساس قطع کردم🤡👍🏻
- ۴.۰k
- ۲۶ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۴۷)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط