{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

عمارت تشنه [پارت 15]

عمارت تشنه [پارت 15]

پسره در رو بست و قفل کرد.
آنی با شوک و ترس برمیگرده سمت پسره که میبینه چشم‌های پسره قرمز شده.
آنی:*با صدای لرزون*[هی..چرا در رو بستی؟...چیزی اینجا نیست بزار برم]
پسر:*آروم آروم نزدیک میشه*[بزارم بری؟..نه..از وقتی که اومدی دانشگاه بوی خونت داره دیوونه‌م میکنه]*دندون هاش رو میلیسه*[حیف نیست بزارم همینجوری بری؟.]
آنی سریع تکون میخوره تا بره اونور ولی پسر سریع آنی رو میچسبونه به دیوار .
آنی:*با عصبانیت و ترس*[عوضی حرومزاده ولم کننن]
پسر:*آروم سرش رو نزدیک گردن آنی میکنه*[هرچی بیشتر تقلا کنی بیشتر از خونت میخورم پس الکی سر و صدا نکن]
پسر گردن آنی رو گاز میگیره و دندون نیش‌هاش رو فرو میکنه تو گردنش و از خونش میخوره.
آنی سعی میکنه هلش بده ولی پسره نمیره کنار که بالاخره پسره از خون خوردن دست میکشه و سرش رو میاره بالا و خم میشه تا لب‌های آنی رو ببوسه ولی قبل اینکه لب‌هاش به لب‌های آنی برسه یهو یه مشت محکم میخوره تو صورت پسره و پسر پرت میشه رو زمین .
آنی با شوک سرش رو بولا میاره که میبینه رین با صورت عصبی و چشم‌های سرخ وایساده .
آنی:[..رین؟!؟...]
پسره از دماغش داره خون میریزه و نیم خیز میشه که رین میره سمت پسره و میشینه رو شکمش و تا میتونه به پسره مشت میکوبه که بالاخره با صدای آنی به خودش میاد.
آنی:[هی رین ولش کن..داری میکشیش]
رین از روی شکم پسره بلند میشه و دست آنی رو میگیره و میکشش بیرون از انباری.
آنی:*با نگرانی*[هی رین وایسا..اگه بیهوش شده باشه]
رین:*بدون اینکه نگاهش کنه فقط قدم هارو تندتر میکنه*[به جهنم..نمیخوام یکبار دیگه اون لاشی رو ببینم]
آنی: [ولی_]
رین:*یکم سرش رو میچرخونه طوری که فقط چشم‌های سرخ و عصبی اش معلوم میشه*[وقتی میگم بریم..یعنی بریم]
آنی:*زیر لب*[باشه]
از زبان آنی:
*بعد دانشگاه_ساعت ۶ عصر*
روی تختم دراز کشیده بودم و به اتفاقات صبح و انباری فکر میکردم که در اتاقم زده شد.
من:بیا تو
در باز شد و صدای قدم ها که نزدیک تخت میومد رو شنیدم و سرم رو آوردم بالا که رین رو دیدم که لبش د ابروش زخمی شده و خون میریزه و صورتش هم کبوده .
من:*با نگرانی*[رین؟چیشده؟..چرا اینطوری شدی؟!]
رین روی زمین کنار پاهام روی زانو هاش میشینه و سرش رو میزاره روی پاهام.
رین:*با صدای خسته و یکم مظلومانه*[بخاطر تو چون اون پسره اذیتم کرد با کلی پسر دعوا کردم و به این روز افتادم.]
واسه من اینطوری شد؟....خاک تو سرم کننن اگه من احمق نبودم و به اون انباری نمیرفتم الان این دعوا هم راه نیوفتاده بود.
من:[میخوای برات زخم‌هات رو تمیز کنم؟]
رین:*با لحن مظلوم و لوس*[اوهوممم~]
نمیدونم این رین چش بود هیچوقت انقد لوس و مظلوم نبود ولی خب حالا که اینطوریه فهمیده تر و شاید....دوست داشتنی تر شده.
یک دستمال از روی میز برداشتم و خون هارو پاک کردم و روی لبش و ابروش چسب زخم زدم.
من:[ خب اینم از این..و خواهشا بار بعد به خاطر من هیچ غلطی نکن مخصوصا دعوا]
رین: [باشه باشه...*با لحن یکم شیطنتی*ولی قول نمیدم]
.
.
.
یعنی خاک بر سر اون ذهنتون کنن که فکر کردید پسره میخواد آنی رو بکنه....
یکم مثل من مثبت باشیدددد
یکم مثل من ذهنتون پاک و تمیز باشهههههه
راستیح میگم بنظرتون چطوره رمان رو تا پارت ۲۰ یا ۲۵ ادامه بدم بعدش سناریو بنویسمح چون سناریویی که اونبار نوشتمح لایک بیشتریح گرفتح و منم بیشتر توی هنتای نوشتن خوبم و توی رمان هیچ ایده اییی به ذهنم نمیرسه🤡🎀
دیدگاه ها (۱۸)

سناریو درخواستی تک پارتیشیپ:ا.ت×هاوکس عاقا ببینین الان مثلا ...

عمارت تشنه [پارت 16]رین هنوز سرش روی پاهام بود و داشت با گوش...

عمارت تشنه [پارت 14]اولن بگم که ۱۳۵ تاییمون مبارکح🤡🎀*۴ ساعت ...

سناریو درخواستی تک پارتی شیپ: هاوکس × توکویامی اولن که به اط...

عمارت تشنه [پارت آخر]الکس شروع کرد به لیسیدن و مکیدن پو/صی آ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط