پارت ۴ | «تنبیه»
پارت ۴ | «تنبیه»
روزها یکی پس از دیگری میگذشتند...
و تنها چیزی که بین آریا و جونگکوک بیشتر میشد...
دعوا بود.
هر بار که همدیگر را میدیدند، یکی متلکی میانداخت و آن یکی جوابش را میداد.
کمکم کل مدرسه منتظر کلکلهای این دو نفر شده بود.
زنگ شیمی...
معلم مشغول درس دادن بود که ناگهان صدای افتادن یک کتاب داخل کلاس پیچید.
معلم با عصبانیت برگشت.
ـ کی بود؟!
هیچکس چیزی نگفت.
نگاه معلم روی جونگکوک افتاد.
ـ باز تو؟
جونگکوک با خونسردی گفت: ـ من نبودم.
معلم با عصبانیت گفت: ـ از وقتی مدرسه شروع شده، هر روز یه دردسر درست میکنی!
همان لحظه آریا از جایش بلند شد.
ـ آقا اجازه...
همه با تعجب نگاهش کردند.
ـ کتاب از دست من افتاد.
چند نفر با ناباوری به آریا خیره شدند.
جونگکوک هم برای اولین بار با تعجب نگاهش کرد.
معلم آهی کشید.
ـ فرقی نمیکنه. هردوتون بعد از تعطیلی مدرسه یک ساعت میمونید برای تنبیه.
آریا زیر لب گفت: ـ عالی شد...
جونگکوک هم فقط پوزخندی زد.
بعد از تعطیلی...
تمام مدرسه خلوت شده بود.
آریا و جونگکوک داخل کتابخانه مدرسه نشسته بودند و باید قفسههای کتاب را مرتب میکردند.
سکوت سنگینی بینشان بود.
بعد از چند دقیقه، جونگکوک بالاخره گفت:
ـ لازم نبود تقصیر رو گردن بگیری.
آریا بدون اینکه نگاهش کند، کتابی را سر جایش گذاشت.
ـ نگرفتم.
ـ پس چرا گفتی تو بودی؟
ـ چون واقعاً من بودم.
جونگکوک چند لحظه ساکت ماند.
بعد آرام گفت:
ـ معمولاً همه ترجیح میدن تقصیرها رو بندازن گردن من.
آریا برای اولین بار سرش را بلند کرد.
ـ شاید چون خودت این تصویر رو از خودت ساختی.
این جمله باعث شد جونگکوک چند ثانیه هیچ جوابی نداشته باشد.
درست همان لحظه، صدای بسته شدن درِ کتابخانه آمد.
هر دو برگشتند.
در قفل شده بود.
آریا جلو رفت و دستگیره را کشید.
ـ باز نمیشه...
جونگکوک هم امتحان کرد.
در واقعاً قفل شده بود.
آریا با اخم گفت: ـ یعنی ما رو اینجا جا گذاشتن؟!
جونگکوک نفس عمیقی کشید.
ـ انگار قراره چند ساعتی فقط من و تو اینجا گیر بیفتیم...
آریا زیر لب غر زد:
ـ از بین این همه آدم... چرا تو؟
جونگکوک این بار لبخند کوچکی زد.
ـ سؤال منم همینه...
پایان پارت چهارم...
لایک فراموش نشه
#رمان #رمان_عاشقانه #جونگکوک #بی_تی_اس #فن_فیکشن
روزها یکی پس از دیگری میگذشتند...
و تنها چیزی که بین آریا و جونگکوک بیشتر میشد...
دعوا بود.
هر بار که همدیگر را میدیدند، یکی متلکی میانداخت و آن یکی جوابش را میداد.
کمکم کل مدرسه منتظر کلکلهای این دو نفر شده بود.
زنگ شیمی...
معلم مشغول درس دادن بود که ناگهان صدای افتادن یک کتاب داخل کلاس پیچید.
معلم با عصبانیت برگشت.
ـ کی بود؟!
هیچکس چیزی نگفت.
نگاه معلم روی جونگکوک افتاد.
ـ باز تو؟
جونگکوک با خونسردی گفت: ـ من نبودم.
معلم با عصبانیت گفت: ـ از وقتی مدرسه شروع شده، هر روز یه دردسر درست میکنی!
همان لحظه آریا از جایش بلند شد.
ـ آقا اجازه...
همه با تعجب نگاهش کردند.
ـ کتاب از دست من افتاد.
چند نفر با ناباوری به آریا خیره شدند.
جونگکوک هم برای اولین بار با تعجب نگاهش کرد.
معلم آهی کشید.
ـ فرقی نمیکنه. هردوتون بعد از تعطیلی مدرسه یک ساعت میمونید برای تنبیه.
آریا زیر لب گفت: ـ عالی شد...
جونگکوک هم فقط پوزخندی زد.
بعد از تعطیلی...
تمام مدرسه خلوت شده بود.
آریا و جونگکوک داخل کتابخانه مدرسه نشسته بودند و باید قفسههای کتاب را مرتب میکردند.
سکوت سنگینی بینشان بود.
بعد از چند دقیقه، جونگکوک بالاخره گفت:
ـ لازم نبود تقصیر رو گردن بگیری.
آریا بدون اینکه نگاهش کند، کتابی را سر جایش گذاشت.
ـ نگرفتم.
ـ پس چرا گفتی تو بودی؟
ـ چون واقعاً من بودم.
جونگکوک چند لحظه ساکت ماند.
بعد آرام گفت:
ـ معمولاً همه ترجیح میدن تقصیرها رو بندازن گردن من.
آریا برای اولین بار سرش را بلند کرد.
ـ شاید چون خودت این تصویر رو از خودت ساختی.
این جمله باعث شد جونگکوک چند ثانیه هیچ جوابی نداشته باشد.
درست همان لحظه، صدای بسته شدن درِ کتابخانه آمد.
هر دو برگشتند.
در قفل شده بود.
آریا جلو رفت و دستگیره را کشید.
ـ باز نمیشه...
جونگکوک هم امتحان کرد.
در واقعاً قفل شده بود.
آریا با اخم گفت: ـ یعنی ما رو اینجا جا گذاشتن؟!
جونگکوک نفس عمیقی کشید.
ـ انگار قراره چند ساعتی فقط من و تو اینجا گیر بیفتیم...
آریا زیر لب غر زد:
ـ از بین این همه آدم... چرا تو؟
جونگکوک این بار لبخند کوچکی زد.
ـ سؤال منم همینه...
پایان پارت چهارم...
لایک فراموش نشه
#رمان #رمان_عاشقانه #جونگکوک #بی_تی_اس #فن_فیکشن
- ۱۷۹
- ۰۶ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط