{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

پارت ۶ | «شرط‌بندی»

پارت ۶ | «شرط‌بندی»
روز بعد...
از همان لحظه‌ای که جونگ‌کوک وارد مدرسه شد، نگاهش بی‌اختیار دنبال یک نفر می‌گشت.
آریا.
اما هرچه راهروها را گشت، خبری از او نبود.
یکی از دوستانش، تهیون، متوجه شد و با خنده گفت:
ـ دنبال کی می‌گردی؟
جونگ‌کوک اخم کرد.
ـ دیوونه شدی؟
ـ پس چرا از اول صبح داری دور و بر کلاس دهم می‌چرخی؟
جونگ‌کوک جواب نداد و فقط وارد کلاس شد.
چند دقیقه بعد...
در کلاس باز شد.
آریا با اجازه‌ی معلم وارد شد.
چند تار موی خیس روی پیشانی‌اش افتاده بود؛ معلوم بود زیر باران گیر کرده است.
بدون اینکه به کسی نگاه کند، سر جایش نشست.
جونگ‌کوک نگاه کوتاهی به او انداخت و دوباره سرش را پایین انداخت.
اما همان نگاه کوتاه را دوست‌هایش دیدند.
زنگ تفریح...
تهیون، جیمین و مینهو دور جونگ‌کوک جمع شدند.
تهیون با شیطنت گفت:
ـ یه سؤال...
ـ بپرس.
ـ از اون دختر خوشت اومده؟
جونگ‌کوک با اخم نگاهش کرد.
ـ عقلتو از دست دادی؟
جیمین خندید.
ـ پس چرا از وقتی اومده، دیگه حوصله اذیت کردن بقیه رو نداری؟
جونگ‌کوک پوزخندی زد.
ـ ازش خوشم نمیاد...
فقط اعصابمو خورد می‌کنه.
تهیون لبخند زد.
ـ پس یه شرط.
جونگ‌کوک ابرو بالا انداخت.
ـ چه شرطی؟
ـ تا آخر این ماه، کاری کن آریا جلوی همه ازت عذرخواهی کنه.
جیمین هم گفت:
ـ اگه نتونستی، باید یه هفته خرج ساندویچ‌های ما رو بدی.
جونگ‌کوک بدون لحظه‌ای فکر کردن گفت:
ـ قبوله.
ـ مطمئنی؟
ـ اونم مثل بقیه‌ست...
آخرش خودش میاد عذرخواهی می‌کنه.
دوستانش خندیدند و دستشان را به نشانه‌ی شروع شرط جلو آوردند.
جونگ‌کوک هم دستش را روی دست آن‌ها گذاشت.
ـ شرط بسته شد.
همان لحظه...
آریا برای برداشتن بطری آبش از کنارشان رد می‌شد.
آخرین جمله‌ی جونگ‌کوک را شنید.
«آخرش خودش میاد عذرخواهی می‌کنه.»
چند لحظه ایستاد.
آرام برگشت و مستقیم به چشم‌های جونگ‌کوک نگاه کرد.
لبخند کوتاهی زد.
اما این لبخند، از روی خوشحالی نبود...
از روی لجبازی بود.
ـ اگه یه روز از تو عذرخواهی کردم...
همه ساکت شدند.
آریا ادامه داد:
ـ همون روز، خورشید از غرب طلوع کرده.
بعد بدون اینکه منتظر جواب بماند، از کنارشان رد شد.
دوستان جونگ‌کوک با ناباوری به هم نگاه کردند.
تهیون زیر لب گفت:
ـ این دختر... اصلاً شبیه بقیه نیست.
جونگ‌کوک نگاهش را به آریا دوخت و لبخند کمرنگی زد.
ـ مهم نیست...
هر آدمی یه نقطه‌ضعف داره.
فقط باید پیداش کنم...
و خودش خبر نداشت که شاید، نقطه‌ضعف واقعی... خودِ آریا باشد.
پایان پارت ۶...
اگه تا اینجا همراه داستان بودی، یعنی ارزش ادامه دادن داره... فالو کنو لایک کن عسیسم🎀
#رمان #رمان_عاشقانه #جونگکوک #بی_تی_اس #فن_فیکشن
دیدگاه ها (۰)

پارت ۷ | «دعوای بزرگ»سه روز از شرط‌بندی گذشته بود...جونگ‌کوک...

پارت ۸ | «هم‌گروهی اجباری»صبح روز دوشنبه...همه‌ی دانش‌آموزها...

پارت ۵ | «فقط چند ساعت...»آریا دوباره دستگیره را محکم پایین ...

پارت ۴ | «تنبیه»روزها یکی پس از دیگری می‌گذشتند...و تنها چیز...

از تو متنفرم

رمان: «از تو متنفرم»ژانر: دشمن تا عشق | مدرسه‌ای | درام | عا...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط