{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

پارت ۵ | «فقط چند ساعت...»

پارت ۵ | «فقط چند ساعت...»
آریانا دوباره دستگیره را محکم پایین کشید.
تق... تق...
هیچ اتفاقی نیفتاد.
با کلافگی زیر لب گفت: ـ عالیه... واقعاً عالیه.
جونگ‌کوک دست‌هایش را داخل جیب شلوارش برد و به در تکیه داد.
ـ انقدر نکشش، نمی‌خواد از جاش کنده بشه.
آریانا با اخم برگشت.
ـ اگه نمی‌خوای کمک کنی، حداقل اعصابمو خرد نکن.
ـ اعصابت از قبل هم خرد بود.
ـ به تو ربطی نداره.
جونگ‌کوک شانه‌ای بالا انداخت و روی یکی از صندلی‌ها نشست.
ـ هر طور راحتی.
آریانا چند بار دیگر در را امتحان کرد، بعد با عصبانیت روی صندلی روبه‌رویش نشست.
سکوت...
برای اولین بار، هیچ‌کدام چیزی برای گفتن نداشتند.
فقط صدای تیک‌تاک ساعت کتابخانه شنیده می‌شد.
چند دقیقه بعد، صدای شکم آریانا بلند شد.
صورتش از خجالت سرخ شد و سریع سرش را پایین انداخت.
جونگ‌کوک که متوجه شده بود، خنده‌ی کوتاهی کرد.
ـ گرسنه‌ای؟
آریانا با لجبازی گفت: ـ نه.
ـ مطمئنی؟
ـ گفتم نه.
جونگ‌کوک بدون اینکه چیزی بگوید، از جیب کوله‌اش یک شکلات بیرون آورد و روی میز گذاشت.
ـ بگیر.
آریانا حتی نگاهش هم نکرد.
ـ لازم نکرده.
ـ باشه.
جونگ‌کوک شکلات را برداشت و خودش شروع به خوردنش کرد.
چند ثانیه بعد گفت: ـ البته یه دونه‌ی دیگه هم دارم... ولی فکر کنم به آدم‌های مغرور نمی‌دم.
آریانا با حرص نگاهش کرد.
ـ خودت از همه مغرورتری.
ـ درسته.
ـ پس خودت بخورش.
جونگ‌کوک لبخندی زد و شکلات دوم را روی میز گذاشت.
ـ هر وقت نظرت عوض شد، اینجاست.
حدود نیم ساعت گذشت.
آریانا بالاخره طاقت نیاورد.
یواشکی دستش را دراز کرد تا شکلات را بردارد.
اما درست همان لحظه، جونگ‌کوک هم دستش را روی شکلات گذاشت.
دست‌هایشان با هم برخورد کرد.
هر دو سریع دستشان را عقب کشیدند.
چند لحظه سکوت برقرار شد.
جونگ‌کوک با لبخند شیطنت‌آمیزی گفت:
ـ مگه قرار نبود نخوریش؟
آریانا با خجالت اخم کرد.
ـ فقط... نمی‌خوام از گرسنگی بیفتم.
ـ آها... پس برای زنده موندنه.
ـ دقیقاً.
جونگ‌کوک شکلات را به سمتش هل داد.
ـ بگیر.
آریانا این بار چیزی نگفت.
فقط آرام شکلات را برداشت.
در همان لحظه، صدای کلید از پشت در آمد.
هر دو با هم بلند شدند.
در باز شد.
سرایدار با تعجب گفت:
ـ وای! شما هنوز اینجایید؟
آریانا با عصبانیت گفت: ـ معلومه که اینجاییم!
سرایدار مرتب عذرخواهی می‌کرد.
آریانا سریع از کتابخانه بیرون رفت.
اما قبل از اینکه از راهرو خارج شود، صدای جونگ‌کوک را شنید.
ـ آریانا ...
برای اولین بار بود که اسمش را این‌قدر آرام صدا می‌زد.
آریانا برگشت.
جونگ‌کوک چند لحظه نگاهش کرد و فقط گفت:
ـ دفعه‌ی بعد... شکلات خواستی، لازم نیست یواشکی برداری.
لب‌های آریانا از حرص جمع شد.
ـ خوابشو ببین!
و از آنجا دور شد.
جونگ‌کوک نگاهش را تا آخر راهرو دنبال کرد و زیر لب، خیلی آرام خندید.
انگار...
دختر جدید، کم‌کم داشت دنیای همیشه ساکت و سردش را به هم می‌ریخت.
پایان پارت ۵...
#رمان #رمان_عاشقانه #جونگکوک #بی_تی_اس #فن_فیکشن
دیدگاه ها (۳)

پارت ۶ | «شرط‌بندی»روز بعد...از همان لحظه‌ای که جونگ‌کوک وار...

پارت ۷ | «دعوای بزرگ»سه روز از شرط‌بندی گذشته بود...جونگ‌کوک...

پارت ۴ | «تنبیه»روزها یکی پس از دیگری می‌گذشتند...و تنها چیز...

ازت متنفرم

پارت ۲۹ |جونگ‌کوک هنوز به عکس خیره شده بود.آریانا آرام گفت:ـ...

پارت ۲۳ چند ثانیه...تمام آزمایشگاه در سکوت فرو رفت.آریانا به...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط