صبح از خواب بیدار میشوی
صبح از خواب بیدار میشوی
و با صورت نشسته زره جنگ میپوشی و آغاز به جنگیدن میکنی
با لشکرِ غمها ، لشکرِ دلتنگیها
لشکرِ نگرانی های آینده ، لشکرِ خاطرات لشکرِ گذشته ، لشکرِ نیازهای عاطفی ، لشکرِ مادیات
یک روزهایی آدم به خودش میآید و میبیند آنقدر درگیر جنگ بوده که خودش را فراموش کرده است
وسطِ این همه جنگ
یک روزبه آینه نگاه میکنیم و بعد خودمان را میبینیم که با بُغض میگوید که " بی معرفت ، مگر برای من نمیجنگی؟ پس چرا من را نمیبینی؟! چرا من را فراموش میکنی؟!
چرا وسطِ جنگ من را گُم میکنی؟!
چرا اصلاً به من شمشیر میزنی؟ "
یک روزهایی باید زره را از تن در بیاوریم
دستِ خودمان را بگیریم و ببریم گردش،
بی هیچ جنگ و هیاهو...
.
.
.
.
.
.
و با صورت نشسته زره جنگ میپوشی و آغاز به جنگیدن میکنی
با لشکرِ غمها ، لشکرِ دلتنگیها
لشکرِ نگرانی های آینده ، لشکرِ خاطرات لشکرِ گذشته ، لشکرِ نیازهای عاطفی ، لشکرِ مادیات
یک روزهایی آدم به خودش میآید و میبیند آنقدر درگیر جنگ بوده که خودش را فراموش کرده است
وسطِ این همه جنگ
یک روزبه آینه نگاه میکنیم و بعد خودمان را میبینیم که با بُغض میگوید که " بی معرفت ، مگر برای من نمیجنگی؟ پس چرا من را نمیبینی؟! چرا من را فراموش میکنی؟!
چرا وسطِ جنگ من را گُم میکنی؟!
چرا اصلاً به من شمشیر میزنی؟ "
یک روزهایی باید زره را از تن در بیاوریم
دستِ خودمان را بگیریم و ببریم گردش،
بی هیچ جنگ و هیاهو...
.
.
.
.
.
.
- ۵۱۰
- ۱۴ خرداد ۱۳۹۸
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط